۲۹.۱۱.۹۵

آدمک حصیری

 
هر کس که تفنگ به دست گرفت قهرمان است و هر کس که کلاه نظامی به سر گذاشت قهرمان بزرگ است، کسی را که به پیشواز مرگ می فرستند طبعا باید با این الفاظ فریب بدهند وتشویقش بکنند. ما ارزان تر از سخن کالایی نداریم و به بهای زندگی مردم هر قدر از آن صرف کنیم باز در معامله زیان نمی بریم.
*
افراد دلیر در این جهان بسیارند ولی قوم دلیران و لشکر دلیران وجود ندارد. سربازان در همه جای دنیا از ترس مردن، ولی نه به دست دشمن بلکه به دست فرماندهان خود به جنگ رفته اند.
*
مردم اصولا بر اساس قوی ترین عواطفی که دارند به طبقاتی تقسیم می شوند.
*
قوی ترین عواطف طبقه سپاهی ترس است. مرد سپاهی خطر حمله بر لشگر دشمن را بر خودهموار می کند زیرا که می داند خطر مهم تر و مسلم تری از پشت سر، یعنی از طرف خودی او را تهدید می کند. ژنرال های انقلاب فرانسه هر روز چندین سرباز را تیرباران می کردند تا دیگران به قول ولتر دل و جرئت پیدا کنند و حس وطن پرستی آنان بیدار شود.
*
نبوغ عوارضی دارد و سخن تند هم از آن عوارض است. مردان بزرگ نمی توانند نتیجه ی همه ی کارهای خود را بسنجند و بی انکه با آثار و گفتار و کردار خود توجه داشته باشند نبوغ خود را ظاهر می سازند.
*
برای پایان دوره ی تسلیحات دو راه بیشتر وجود ندارد جنگ یا ورشکستگی.
*
هیچ کس نمی خواهد مردمان شکست خورده را به استادی بپذیرد، و در نتیجه برای بحث درباره ی موطن اصلی ظروف سفالی یونان سخنان دانشمندان کشوری اعتبار دارد که در ساختن توپ استادی به خرج می دهند.
*
فرانسه امروزی دیگر فرانسه فیلسوفان و برپا کنندگان انقلاب نیست. شماها مردمان محتاط و ملاحظه کاری شده اید و ناچار از افتخاراتتان کاسته شده است.
*
نگویید که بی رونقی کارتان نتیجه ی شکست هاست بلکه بگویید که شکست نتیجه ی گناهان شماست.
*
اگر دولتی بتواند شکست را در انظار زیبا جلوه بدهد هم رضایت دوستان را در داخله جلب می کند و هم در خارجه خود را جالب توجه می سازد.
*
ملت مغلوبی که بر روی زخم های جنگ آوران خود، گل می افشاند البته کار صحیحی می کند، ولی باید پس از انجام این مقدمه با خونسردی و متانت وضع زخم خوردگی کشور را مطالعه نماید.
*
عاقل پیش از آنکه زبونی خود را به حریف بفهماند صلح می جوید و راه آشتی می پوید در این صورت شرایط بهتری به دست می آورد.
*
یک ملت هر قدر دلیر و فداکار باشد بیش از یک بار نباید خون خود را نثار کند، و همین جوانمردی مفرط فرانسویان بود که کشورشان را آنقدر ضعیف کرد.

*
من پایم خوب است ولی کفشم خوب نیست.
*
من کار بد نمی کنم این است که برای چیزهای دیگر تنبیه می شوم.
*
ولگرد: چاقو همیشه راهنمای بدی است آری چاقو و غرور_من غرور خود را در کودکی از دست داده ام زیرا مردان و دختران و بچه ها مسخره ام می کردند.
*
تو که اهل معاشرت و رفت و آمد نیستی ، اقلا بکوش تا زندگانی درونی صحیحی داشته باشی و در باطن خود کاخی مجلل و با شکوه برای خود بسازی.
*
زیبایی کلام در نیروی طبیعی آن است نه در نظمی که بخواهند به زور در آن ایجاد کنند.
*
عقل کل وجود ندارد و در عقل فرد بشر همیشه نقطه ضعفی می توان پیدا کرد.
*
تا خود مردم و روح و روان یک قوم عوض نشود خداوند چیزی را در زندگی آنان تغییر نمی دهد، البته من به پیشرفت اقوام عقیده دارم و معتقدم که باید گفت که ما پیش می رویم تا به این وسیله کسی متوقع راه رفتن از ما نباشد.
*
اگر من می توانستم قیافه ی حقیقی تخیلاتم را به مردم نشان دهم مردم مرا دیوانه می شمردند.
*
هر قدر دولت ها درپرده پوشی به کارهای خلاف ماهرتر باشند، رسوایی کمتر پیش می اید و بالعکس در دولت های دموکراسی حفظ اسرار دولت از محالات است، زیرا که هرگز در دولت های دموکرات یک فرد این همه قدرت ندارد که یک کار را به تنهایی به انجام برساند و ناچار برای هر کاری همدستانی لازم دارد که همه ی آنان رازداری بلد نیستند و از طرف دیگر رقابت های دسته های گوناگون که با چهارچشم مراقب کارهای همدیگر هستند منجر به فاش شدن تدریجی و یا سریع رازها می گردد. اما در حکومت های ملی چون شمار کسانی که در مال عمومی دخل و تصرف می کنند زیاد است ناچار شمار کسانی که هوس دزدی و اختلاس می کنند کم نیست.
*
ملت ما به تدریج به فساد اخلاق عادت می کند و میان خوب و بد دیگر فرقی نمی گذارد و خطر همین جاست. شرم ها و زشتیها در گرداب سکوت خفه می شود و رسوایی ها با کمک خاموشی به دست فراموشی سپرده می شود.
*
زندگانی خودش حادثه شومی است، حادثه شومی که تا ابد دوام دارد. زندگانی یک ملت و زندگی یک فرد مجموعه ای از خرابیهای متوالی و ترکیبی از بدبختی ها و بیماری ها است.
*
می گویند که وضع طبیعی زهره هم اجازه ی نشو و نمای موجودات زنده را نمی دهد ولی افسوس که کره ی بدبخت مریخ شباهت هایی با زمین ما دارد. از آب و هوا محروم نیست و شاید امکان تولید موجوداتی مانند ما در انجا وجود داشته باشد.
*
ندانستن و نشناختن دلیل دوست نداشتن نیست. چه بسا که آدمی ندیده و نشناخته یک دل نه صد دل عاشق چیزی می شود.
*
اگر مذهب بشری بر بنیاد قواعد اخلاقی مهر امیز هم بنا شود تازه مومنین به آن مذهب برای اعمال مهربانی سخت گیری و بی رحمی به خرج خواهند داد و به نام عدالت ظلم خواهند کرد. بی رحمی زنگ زده و کند شده بهتر از ترحم نونوار برنده است.
*
من در این خانه نمی خواهم زندگی کنم، این زندگی نیست. می خواهم بروم و آنچه که می بینم نبینم.
*
در یک کشور آنچه اهمیت دارد وضع فرد فرد مردم است نه عقاید سیاسی که طبلی میان تهی ولی پر سر و صداست. اختلاف شما با روحانیون هم برسر عقاید است ولی در اصول اخلاقی هیچگونه فرقی بین شما و انان وجود ندارد و این اصول اخلاقی است که وضع فردی را به وجود می اورد نه عقاید کلی ِ سیاسی.
*
در هر دوره ای عاداتی وجود دارد که یک طرز فکر را به وجود می اورد. اندیشه های اخلاقی ما نتیجه ی استدلال های منطقی نیست بلکه نتیجه ی عادت است و چون اندیشه ها مورد قبول عامه است مراعات این اندیشه ها شرافت و احترام و عدم مراعات ان بی احترامی و بدنامی بار می آورد و به این علت کسی جرات نمی کند به اندیشه ها و قواعد دست بزند و برخلاف ان رفتار کند.
*
این عادت است که می تواند احساسات مشترک در انسان ها تولید نماید نه استدلال.
*
می گویند که هر کس در این دنیا رنج کشید و سختی دید در ان دنیا اجر می بیندولی اگر رنج کشیدن خوب چیزی است چرا اینها نمی روند روی میخ بنشینند و به خود شکنجه بدهند تا سعادت اخروی بدست اورند.
*
هر جا که آزادی خواهی سودی برای مستبدین دارد مومنین که همان مستبدین هستند آن منافع را مشروع می دانند و دم بر نمی اورند.مومنین می گویند که حیات جاودانی را به زندگی فانی این جهان نباید فروخت ولی دلبستگی انان به این دنیا خیلی بیشتر از من و شماست.












۲۷.۱۱.۹۵

 
غیرتی که نون ازش در نیاد به درد چی می خوره؟
نونی که ده دقیقه دیگه تو مستراح خالی می شه چی؟ باید براش دخترمو فدا کنم؟
*
وقتی نتونی زیبایی رو تحمل کنی زشتی زیاد می شه

صعود مقاومت پذیر

 
فقط مرگ مفت است بقیه ی چیزها پول لازم دارد.
*
کارگر کسی است که کار می کند. ولی آن زمان که با اعتصاب کارها را تمام رها می سازید، دیگر به هیچ وجه کارگر نیستید بعد از این شما بر جامعه تهدیدی هستید!
*
کسی علاقه ای به ما ندارد. انها به کثافت علاقه دارند.
*

بعضی ها از تحصیلاتشان جز برای افزایش حماقت بهره نمی گیرند.
*
همه ی مردم آزادند، آزادند تا بین پشتیبانی او(دیکتاتور) و مرگ، یکی را انتخاب کنند.
*
در بی وفایی قابل اعتماد و در گول زدن با وفا هستید.
*
تو با خیانت فراز آمدی با خیانت هم فرو می افتی.

۲۳.۱۱.۹۵

گالاپاگوس

 
مانداراکس نه حس داشت و نه به چیزی اهمیت می داد. این مرض در مقایسه با بیشتر اختلالات روانی بیماری نسبتا خفیفی است، و کسانی که به این مرض مبتلا می شوندبه ندرت در بیمارستان بستری می شوند، و نیز انکه مبتلایان به این مرض در واقع در زمره ی خوشبخت ترین ساکنان سیاره زمین اند آن هم به این دلیل که رفتار این گونه مبتلایان تنها مایه ی درد و رنج اطرافیان است و بس.
*
من اعتراض کنان گفتم: اما من هنوز تحقیقاتم تمام نشده است. من شبح بودن را انتخاب کرده بودم، چرا که انجام بسیاری از امور جز حقوق و امتیازات اشباح است: اشباح می توانند افکار دیگران را بخوانند، از واقعیت گذشته ی دیگران با خبر شوند، پشت دیوارها را ببینند، اشباح می توانند در آن ِ واحد در چندجا حاضر باشند، به عمق این یا ان رویداد برسند و بفهمند چه شده است که این یا آن رویداد به وضع کنونی رسیده است و نهایت آنکه اشباح به تمامی دانش بشری دسترسی دارند.
*
هر چه این مردم را بیشتر بشناسی بیشتر دلت به هم می خورد; خردمند ترین آدم های این مملکت ظاهرا تو را به جنگی فرستاده اند که بی سر انجام و بی اجر و مزد و هولناک است و دست آخر هم معلوم نیست دعوا سر چیست، و من به حساب خودم فکر می کردم در این نبردِ تقریبا بی پایان به چنان شناخت طبیعی ازطبیعت آدمیزاد می رسی که تا آخر ابدیت تو را کفایت می کند.
*
زندگی ِ توده ی آدمی چیزی نیست جز درماندگی ِ خاموش /هنری دیوید ئورو
*
فقط یک چیز می دانم و بس: دیگر هیچ وقت عاشق نمی شوم
*
خداحافظ رفیق.توالان داری به دنیای دیگه ای می ری.اون دنیا حتما از این دنیا بهتره، برای اینکه دنیایی از این بدتر نمی شه.
کرت ونه گوت

۲۰.۱۱.۹۵

رساله ی دکترای مارکس

 



اوسبیوس و دموکریت: انسانها دوست دارند به توهم ِ بخت پناه برند_نمادی از آشفتگی شخصیشان و عذری برای سردرگمی شان و حماقتشان، که این بدترین دشمن تفکر است_ چرا که بخت با تفکر دقیق و سالم سازگار نیست. از همین رو انان تفکر را همچون امر لذت بخش ارج نمی نهند، بلکه بخت را عقلانی ترین امر می دانند.
*
یکی جهان محسوس را به صورت ذهنی
(مانند دموکریت فیلسوف و شکاک) و دیگری نمود عینی(اپیکورِ جزم گرا) می داند. آنکه جهان محسوس را صورت ذهنی می داند به علوم طبیعی ِتجربی و دانش اثباتی روی می اورد و مظهر بی قراری در مشاهده و تجربه است، از همه جا می آموزد و جهان پهناور را زیر پا می گذارد. دیگری که جهان ِ نمود را واقعی می داند، تجربه گرایی را به دیده ی حقارت می نگرد و تجسم صفا و آرامش اندیشه ای است که از خود رضایت دارد، متکی به خویش است و سرچشمه شناخت خود را اصلی درونی می داند.
*
امپیدوکلس: وقتی انسان ها شرایط شان را تغییر دهند، شناخت خود را نیز تغییر می دهند.
*
نه چیزی هست که بتواند حواس را رد کند و نه چیزی که آنها را خطا بداند. یک حس نمی تواند حسی با سرشت یکسان با خود یا حس دیگری را نفی و محکوم کند، چرا که هر دو به یکسان معتبرند، و نیز هیچ حسی نمی تواند حس دیگری را که با آن سرشت یکسان ندارد اما با آن ناهمگن است رد کند، زیرا ابژه های آن دو احساس یکسان نیستند، همچنین عقل نمی تواند آن ها را رد کند، زیرا عقل کاملا به احساس وابسته است.
*
دموکریت: اگر می خواهی از آزادی واقعی بهره مند شوی باید در خدمت فلسفه باشی.
*
وقتی انسان رفتار اخلاقی خود را بر خصلت ِ نه چندان اخلاقی ِ خدایی بنا می کند که رفتارش متلون است، آنگاه هرگز نمی تواند بفهمد چه دِینی به خدا یا چه دِینی به خود یا دیگران دارد.











حالا حکایت ماست

 
در مطالبمان اگر از کسی اسم ببریم به یک نفر بر می خورد اگر اسم نبریم به ده نفر یا بیشتر بر می خورد.
*
بعضی ها می خواهند همه را به شکل خودشان در بیاورند اما خودشان شکل خودشان نیستند.
*
با شعر نمی توان پول در آورد اما با پول می توان شعر در اورد

۱۶.۱۱.۹۵

کت و شلوار مدل

 
تنها چیزی که خانواده هفت نفری ما را به هم پیوند داده آدرس ماست. ما فقط در این قسمت اتحاد و اتفاق کامل و هماهنگی داریم.
*
در کشور ما ظاهرا دموکراسی حکومت می کنه اما وقتی یک نفر مخالف می خواد حرف بزنه برق ها خود به خود قطع می شه!

۱۳.۱۱.۹۵

زائری زیر باران

 
همیشه فکر می کردم که زندگی رنگی دیگر دارد و آنچه در اطرافم می گذرد، فقط یک مسخره ی تکراری است. ولی حالا نه! حالا یادآوری تمام چیزهای بی ارزش که خارج از زندان دورم را گرفته بود، برایم لذت بخش شده بود.
*
آدم وقتی وقتی مرد تا بیست و چهار ساعت بعد سلول های مغزش از خونی که در خود دارند تغذیه می کنند و آدم به طور گنگ و مبهم، حتی سرازیر شدن توی قبر و همچنین محدود شدن توی لحد را احساس می کند.
*
خیلی چیزهای بی اهمیت برای زندگی ضرور است. مجموعه ای از چیزهای به ظاهر بی اهمیت، زندگی را تشکیل می دهد.زندگی یعنی همین.
*
ما فقیر بیچاره ها هستیم که مثل گوسفند قربونی هم تو عزا کشته می شیم هم تو عروسی.

۱۱.۱۱.۹۵

ژان کریستف جلد سوم

 
سرزمین هایی که قلب را بیشتر شیفته ی خودمی سازد آن هایی نیست که زیباتر است و زندگی در آنجا از همه آسوده تر، بلکه آنهایی است که خاک ان ساده تر و حقیرتر و به آدمی نزدیک تر است، و با او به زبانی صمیمی و آشنا سخن می گوید.
*
دیدن چیزهای زیبا، اگر از دریچه ی چشم کسی که دوست داریم نباشد، به چه کار می آید؟ چه زیبایی، و حتی چه شادی، اگر نتوانیم از آن همه در قلب خود دوست برخوردار گردیم؟
*
آن که دورو است بَرده است، و هر جا که برده باشد سرور و مولا هست. تو تنها برده ها را می شناسی، سروران را نمی شناسی.
*
ما که یکه و تنها مانده ایم و فضای اطراف ما از نفس این بیگانگان خوش نشین که مانند انبوه مگس بر اندیشه ی ما هجوم آورده اند گندیده شده است و زاد و رود نفرت انگیزشان نیز عقل ما را می خورند و قلب ما را آلوده می سازند. ما که ملت تنهامان گذاشته است و در غم ما نیست و حتی ما را نمی شناسد... و راستی چه وظیفه ای در اختیار ماست که خود را به ملت بشناسانیم؟ دشمن همه چیز در اختیار دارد: روزنامه ها مجلات تماشاخانه ها. مطبوعات از اندیشه گریزان استو تنها هنگامی آن را می پذیرد که وسیله ی لذت یا سلاح یک حزب باشد. بی چیزی و کار مفرط ما را از پا در می آورد. زمامداران ما که سرگرم ثروت اندوختن اند جز به طبقه ی کارگر علاقه نشان نمی دهند، زیرا می توانند ان را خریداری کنند. بورژوازی بی تفاوت و خودپرست ناظر مرگ ماست.
*
در روزگاری مانند زمان ما خوبی هم اثر بد دارد.
*
تنها کسانی که هیچ کار نمی کنند هرگز به اشتباه نمی افتند. ولی خطایی که روی به حقیقت زنده دارد بارورتر از حقیقت مرده است.
*
در ملتی که نیازمندی های عقلی در نخستین پایه ی اهمیت است، مبارزه در راه عقل نیز بر هر مبارزه ی دیگری برتری دارد.
*
چه کسی در جمهوری شما آزاد است؟ اراذل و اوباش.
*
مردم بی چیز همیشه جوانمردند، برای کتاب هایشان پول می دهند.
*
آیا مردم نباید یاد بگیرند که مثل ما جنبه ی غم انگیز دنیا را ببینند؟
*
شکست مردم برگزیده را از نو می آفریند، جان ها را از هم متمایز می سازد، آنچه را که پاک و نیرومند است به یک سو می نهد، و ان را پاک تر و نیرومندتر می گرداند.
*
در آنان که دلاورترند اندوه نهفته ای لانه دارد، اندوه از احساس ناتوانی و تنهایی خویش. و بدتر از همه انکه اینان نه تنها از پیکر ملت خود جدا هستند، بلکه از یکدیگر نیز جدایند. هر کس به حساب خود مبارزه می کند.
*
عشق غیرتمندش به آزادی نفرت و کینه اش را نسبت به هرچیز که می توانست به آن لطمه زند بر می انگیخت و موجب می شد که در انزوا به سر برد.
*
جان های خسته از تماس مستقیم با زندگی بیزارند جز از خلال پرده ی سراب هایی که گذشته می تند یا سخنان مرده ی کسانی که در گذشته زنده بوده اند نمی توانند زندگی را تحمل کنند.
*
حرف نزدن دلهره ای بود، و حرف زدن و درست فهمیده نشدن دلهره ای دیگر.
*
همین که انسان یکی را دوست داشته باشد، دیگر خروارها فکر به حساب نمی آید. چه لازم است که زنی که من دوستش دارم مثل من دلباخته ی موسیقی باشد؟ برای من خود او موسیقی است. بگذار هر عقیده ای که دلش می خواهد داشته باشد و شما هم هر عقیده ای که بخواهید داشته باشید. و در دنیا تنها یک حقیقت است:دوست داشتن.
*
کسانی که این عادت را کسب نکرده اند که در سیاست کشور شرکت جویند، ناگزیر محکوم بدانند که بازیچه ی ان شوند.
*
بگذار پول مارا، زندگی ما را بگیرد:اما هیچ حقی بر اندیشه ی ما ندارد. نباید آن را به خون بکشد. ما برای پراکندن روشنایی به جهان آمده ایم، نه برای خاموش کردن آن.
*
در زمینه ی عشق، مانند هنر، نباید آنچه را که دیگران گفته اند خواند، بلکه باید همان را که شخص خود احساس کرده است گفت.
*
کسانی که مدعی داشتن ایمان هستند چنان از مرگ می ترسند که گفتی ایمان ندارند.
*
ثروت روح را می کشد. آیا ثروتمند می داند که زندگی چیست؟آیا هیچ ارتباطی با واقعیت خشن دارد؟آیا نفس درنده فقر را برچهره اش احساس می کند؟ آیا بوی نانی را که باید به دست آورد، بوی زمینی را که باید شخم  کرد، می شنود؟ آیا موجودات را و اشیا را درک می کند، و یا حتی می بیند؟
*
ثروتمند نمی تواند هنرمند بزرگ باشد. از ان گذشته من غول ها را دوست ندارم. هرکس که بیش از سهم خویش از زندگی برخوردار باشد غول است. سرطانی است به صورت آدمی که مردم ِ دیگر را می خورد.
*
از همه بزرگتر کسانی هستند که قلبشان برای همه می تپد. کسی که می خواهد خدا را زنده و روبه رو ببیند، باید او را نه در آسمان خالی اندیشه خویش بلکه در عشق مردم بجوید.
*
هر کم تر کسی از میان ما بی نهایت را در خود نهفته دارد. در هر کسی که آن قدر سادگی در اوست که انسان باشد بی نهایت نهفته است: در عاشق، در دوست... در کسی که به گمنامی خود را فدا می کند و هیچ را از او خبری نخواهد بود. پس زندگی ساده ی یکی از مردم ساده را بنویس.
*
مدام به خود، به مناسبات عشقی و جنسی خود، به حق کذایی خود به اینکه خوشبخت باشند، به خودخواهی های متضاد یکدیگر مشغولند، همواره بحث می کنند و بحث می کنند، ادای عشق های بزرگ، ادای رنج های بزرگ را در می آورند و سرانجام هم بدان باور می کنند... کیست که به آنها بگوید: شما هیچ جالب نیستید.
*
اگر برایتان فداکاری مایه ی اندوه است نه شادی، چنین کاری نکنید، شایسته ی آن نیستید. انسان برای چشم و ابروی دیگری نیست که خود را فدا می کند، برای خودش است. اگر شما سعادتی را که در ایثار نفس است احساس نمی کنید، بروید پی کارتان! لایق زندگی نیستید.
*
عادت کرده ام سالهای سال در بدبختی به سر برده ام. هرگز هیچ کس به کمک من نیامد. حالا دیگر برای من عادی شده است. از دست هیچ کس کاری برای انسان ساخته نیست.همه اش مقداری سر و صداست که توی اتاق راه می اندازند. خدمتشان مایه ی زحمت است و دل سوزی شان ریاکارانه. نه، ترجیح می دهم تنها بمیرم.
*
اما اگر هم این مرد با تو بود، اگر هم تو را دوست می داشت، باز اقرار کن که خوشبخت نبودی، باز بهانه ای پیدا می کردی که خودت را شکنجه بدهی. درست است. آه... چه ام هست؟ در زندگی زیاده از حد جنگیده ام، زیاده از حد جوش خورده ام، دیگر نمی توانم آرامشی به دست بیاورم، در درون من اضطراب هست، تب هست...
در جستجوی کسی بود که دوستش بدارد و وی را بر فراز پرتگاه نگه دارد ولی بیهوده بود بیهوده، بیهوده... به دعوت نومیدوارش هیچ پاسخی داده نمی شد.
*
اینک او از یک دوران بیزاری از مردم می گذشت که در آن اعتمادش به دوست و دشمن به یک سان ناپایدار بودند: به هر بادی عوض می شدند، می بایست از انان چشم پوشید.
*
بدبختی بزرگ زنان امروزه در ان است که اگر آزادتر می بودند پیوندهایی می جستند و در آن دلبستگی و امنیتی می یافتند. از همه بدتر ان است که پای بند پیوند هایی هستند که پیوندشان نمی دهد، و وظایفی دارند که از آن نمی توان آزاد شد.
به زن بگویید که مسئول است و صاحب اختیار تن خویش و اراده ی خویش است، و او نیز چنان خواهد شد. ولی شما فرومایگان از گفتن این نکته خودداری می کنید: زیرا نفع شما در این است که زن این همه را نداند!
*
کسانی که روح را می کشند از هر قاتلی بدترند، ولی جنایت نمی تواند عذری برای جنایت دیگر باشد.
*
در جایی که مرد زنی را که ثروتمند نیست نمی خواهد، چنین زنی محکوم به تنهایی است، بی انکه از هیچ یک از امتیازات آن برخوردار باشد: زیرا در کشور ما، زن، نمی تواند مانند مرد از استقلال خود بهره برگیرد: همه چیز برای او ممنوع است.
*
با دل سوزاندن نمی توان در حق کسی که رنج می برد نیکی کرد. تنها مرهم زخم های عشق همان عشق است. در این خودپرستی عالم گیر، یک سخن ساده ی محبت، یک لطف که دوست می دارد چه آرامش وصف ناپذیری می تواند ببخشد! آنوقت ارزش مهربانی را می توان یافت و دیگر چیزها، در قیاس با آن، چقدر ناچیز است.


















سه سنت فلسفی

 
منشا رنج میل به زندگی و عطش زیستن است و راه فرو نشاندن آن، قطع علایق و وابستگی های مادی و نابودی همه ی تمایلات نفسانی است.
*
کنفسیوس: شَر، نه از سرشت یک انسان، بلکه از محیط بد، فقدان تعلیم و تربیت و دور افتادگی فرد ناشی می شود. انسان برتر کسی است که اندیشه اش را تا اخرین درجه رشد دهد و سرشت خود را پرورش دهد.

انسانیت خصلتی اخلاقی است که انسان را قادر می سازد تا به آدمیت یا کمال حقیقی نائل شود.این خصلت اخلاقی در یک فرد و ارتباط یک فرد با دیگران رشد می کند.
*
سیون زه: انسان ذاتا به دنبال منفعت بوده و حسود است.

۵.۱۱.۹۵

مخزن الاسرار

 
بار خدایا ما را ما نمی باید ما را از ما نجات بده.
*
گر ننگ شکر خرید می نتوانم باری مگس از تنگ شکر می رانم
*
عشق چنین باشد گه شادی و گه درد
صد نیک به یک بد نتوان کرد فراموش/گر خار بر اندیشی خرما نتوان خورد
*
اعتبار به باطن مرد است نه به ظاهر او.
*
راه تو بر بسط و گشایش است و راه ما بر قبض و حزن. اکنون تو شاد باش و خرم می زی تا ما اندوه تو می خوریم.
*
راست گفتن امانت است و دروغ گفتن خیانت است.
*
یک ساعت اندیشه از نیستی خویش بهتر از یک ساله عبادت با اندیشه هستی خویش.
*
به رنج در رنج توان افزود و لکن در روزی نتوان افزود، آن به بخشش است نه به کوشش.
*
یکی گفت: ما هر چه بگوییم بکنیم. شیخ ما گفت: آن ِ ما بر خلاف این است، ما هر چه بیاندیشیم آن کنیم.
*
ندانی و ندانی که ندانی و نخواهی که بدانی که ندانی.
*
نان درویشان می خورید و کار درویشان نمی کنید.




۲۹.۱۰.۹۵

مقالات شمس تبریزی

 
گفت شرط و عهد آن باشد که هر عیبی بینی آینه را بر زمین نزنی و گوهر او را نشکنی.
*
مرا در این عالم با عوام هیچ کاری نیست برای ایشان نیامده ام، این کسانی که ره نمای عالم اند به حق انگشت بر رگ ایشان می نهم.
*
هر حالی هر کاری که در آن مرگ را دوست داری آن کار نکوست، پس میان دو کاری که متردد باشی در این آینه بنگر که از آن دو کار به مرگ کدام لایقتر است.
*
عیبی باشد در آدمی که هزار هنر را بپوشاند،  ویک هنر باشد که هزار عیب را بپوشاند. آن یکی(یعنی اولی) را همه عیبها نبود الا کینه دار بود هنرهاش را پوشانید.
*
گفتم جنبیدن بر دونوع است: یکی را شکنجه می کنند هم می جنبد از زخم چوب می جنبد و آن دگر در لاله زار و ریاحین و نسرین هم می جنبد پی هر جنبش مرو!
پروانه ی شمع را همین کارافتاد/کو در پی نور رفت در نار افتاد.
 اکنون جنبش او از نار است در حق بندگان خدا همین گمان میبرد.
*
مطرب که عاشق نبود و نوحه گر که دردمند نبود دیگران را سرد کند.
*
در دوزخ ما همه عارفان باشند، دوزخ ما چنین باشد، آن یکی هست که دوزخ از او می نالد و می گوید دوزخ آمد، دوزخ آرزومند مومن است!
*
اینها را که امروز خوار می نگری روزی بیاید که چون برق از لطف از پیش دیده ی تو در گذرند.
*
آدمی را با سنگ چکار، میان باش و تنها، در خلوت باش و فرد باش.
*
آری بزرگی این باشد که از کمال بزرگی خود را ضعیف گوید.
*
دل من خزینه کسی نیست خزینه ی حق است.
*
سوال کرد که نشان اولیا کدام است؟ او گفت که آن باشد که اگر بگوید چوب خشک را که روان شو روان شود، در حال منبر از زمین برکنده شد، دو گز به زمین فرو برده بودند، گفت: ای منبر ترا نمی گویم ساکن باش باز فرو نشست.











در ستایش فراغت

 
اشخاصی که در محیط دانشگاهی زندگی می کنند از اشتغالات ذهنی و مسائل و مشکلات مردم عادی بی خبرند. عیب دیگر کار این است که مطالعات دانشگاهی چیزی است سازمان یافته. بنابر این در اجتماعی که همه در خانه های خویش سخت سرگرم امور انتفاعی هستند موسسات فرهنگی اگرچه مفیدند، کافی برای حفظ و تامین منافع تمدن نیستند.
*

۲۶.۱۰.۹۵

هزار و یک شب

 
گفت: ای خاتون نام تو چیست؟
به پاسخ گفت:از کدام نام من پرسیدی؟
بازرگان گفت مگر دونام داری؟
گفت: نامی که از پیش داشتم نزهت الزمان بود، و اکنون مرا نام غصه ت الزمان است.
*
القصه در این زمانه ی با فرهنگ/ یک مرده بنام به که صد زنده به ننگ
*
نه کس بیارد روزی ز روزگارم یاد/ نه کس بگیرد روزی مرا به پیرامن
*
هر آن کس دل نمی سوزد بر این درد/خدایش هم برین آتش نشاند.
*
تو نیکویی کن اگر با تو کس بدی کرده/که نیکی تو سزای بدی او بکند.

۲۲.۱۰.۹۵

دانلود کتاب یک نیهلیست زیر پونزی

 

http://s3.picofile.com/file/8200868942/یک_نهیلیست_زیر_پونزی_Copy.pdf.html http://s3.picofile.com/file/8200868942/یک_نهیلیست_زیر_پونزی_Copy.pdf.html

مسیحا

 
اگر به خاطر رویای نسلی فراموش شده نبود، نمی گذاشتم خورشید بر شکیبایی ام بتابد و ماه سایه ام را در راه های شما بگسترد.
*
آنها تیرهای تهمت را روانه ی سینه ام می کنند زیراحاضر نیستم خود را میان دیوارهای بلند زندگی ِیکنواختشان محصور کنم. چه حقیر بودم اگر محتاج محبتشان بودم.
*
فقط ضعیفان اند که به انتقام می اندیشند. بخشش از آن ِ کسانی است که دلی قوی دارند. کسی که زخم خورده است، اگر ببخشد، ببخشِ او مایه ی افتخار اوست. کسی که می بخشد با دست ِ دیگر از خدا می گیرد.
*
شما تقدس مآبی خود را از فحشای آنها بهتر می دانید. آنها چنان که می نمایند هستند. آیا شما چنان که می نمایید هستید؟ بابل را فحشا ویران نکرد، ریای شما ریاکاران دین فروش به ویرانه تبدیل کرد.
*
شما آنچه را که می شنوید باور می کنید. به انچه نمی شنوید باور بیاورید. زیرا سکوت آدم ها به حقیقت نزدیکتر است تا سخنانشان.
*
وقتی پاهای کسی را می بندی پرهایش را می رویانی.
*
به یاد داشتته باشید دزد انسانی است نیازمند. دروغگو انسانی است ترسو.

۱۸.۱۰.۹۵

بردگان زرخرید

 
بسیاری از زنده هایی که جزو فهرست هستند آیا می شود اسم انها را آدم گذاشت؟ من که می گویم از مگس کمترند.
*
هر که را می شناختم یا مُرده یا رابطه اش را با من قطع کرده است.
*
زندگی چیست؟ دره ایست زیستگاه اندوه. 

۱۵.۱۰.۹۵

فراسوی نیک و بد

 
گیرم که خود، شما بی اعتنایی را قدر انگارید اما شما چگونه می توانید همساز با این بی اعتنایی زندگی کنید.
*
ارزش هر عمل بسته به ارزش نیت آن است.
*
استوارترین واقعیتی که چشم ما می تواند در دیدرس خود داشته باشد همانا خطا بودن ِ جهانی است که به زیستن در آن باور داریم و برای این امر دلیل پشت دلیل می یابیم.        
*
قدرت هر روح را با این سنجه می توان سنجید که تاب چه اندازه از حقیقت را دارد.
*
به هیچ کس نچسبیدن، اگر چه عزیزترین کس باشد- زیراهر کس زندانی است و زاویه ای برای در بند نگه داشتن ما، نچسبیدن به هیچ همدردی، نچسبیدن به فضائل خویش و کل خویش را فدای جزئی از خویش نکردن. این است سخت ترین آزمون ناوابستگی.
*
قید و بند برای روح بی نهایت زیانبار است، زیرا تمامی زمینه ی ذهنی و عادات چنین روحی (روحی که قید وبندی داشته باشد) در برابرِ تمامی ِ انچه به غایت خلاف عقل است و در قالب "ایمان" به او فرا داده می شود، ایستادگی می کند.
*
هنگامی که دین ها نخواهند وسایلی برای تربیت و پرورش در دست فیلسوف باشند، بلکه بخواهند خود فرمانفرما باشند، هنگامی که بخواهند غایت اخرین باشند، نه وسیله ای در میان دیگر وسایل، ناگزیر باید غرامتی سنگین و هولناک پرداخت.
*
آنچه انسانی را والا می سازد نه شدت احساس های والا، که مدت انهاست.
*
وقتی قرار باشد نظرمان را درباره یکی دگرگون کنیم، آزاری را که به ما رسانده است گران به پایش می نویسیم.
*
در عشق حقیقی روح است که تن را در آغوش می گیرد.
*
فکر خودکشی آرام بخشی قوی است: با ان چه شبهای بد را که به خوبی می توان گذراند.
*
آدمی با دهانش دروغ می گوید، اما با حالت دک و پوزش حقیقت را بیان می کند.
*
خودپسندی دیگران تنها هنگامی برای ما ناپسند است که خلاف خودپسندی ما باشد.
*
هر اخلاقی به دنبال چیزی است: اخلاقیاتی هست که کارشان موجه کردن بنیانگذارشان نزد دیگران است. با اخلاقیات دیگر می خواهد انتقام بستاند.با اخلاقیات دیگر خود را پنهان می کند. و با اخلاقیات دیگر خود را جلوه ای دیگر دهد.
*
پدران و مادران از فرزندان خود چیزی همانند خود می سازند و این کار را "تربیت" می نامند.
*
کاری که از سر عشق کرده می شود باید بری از خودخواهی باشد.
*
هر ملتی ریاکاری خودرا دارد و آن را فضیلت خویش می نامد.
*
انسانی که از نوع والاست خویشتن را تعیین کننده ی ارزش ها احساس می کند. او نیازی به آن ندارد که دیگران او را تایید کنند. او حکم می کند که "هر چه مرا زیان رساند به ذات زیانبار است."
*
آنچه را جاودانگی می بخشیم که دیگر چندان توانایی زندگی و پرواز در ایشان نیست، چیزهای خسته و کوفته را!


۱۱.۱۰.۹۵

پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد

 
نشسته ام اینجا و گوشم رو چسبوندم به گذشته، انگار که گذشته دیوار خونه ای باشه که داره ویران می شه.
*
آدم پیاز رو پوست می کنه لایه به لایه تا به مغزش برسه و در همون حال چشمهاش به اشک می شینه و باز به اشک می شینه تا اینکه آخر سر پوست پیاز کنده بشه و ازش دیگه چیزی باقی نمونه. اون وقته که تازه گریه ی آدم بند میاد.
*
باران سرنوشت ما بود توی این سرزمین.
*
زبان به انسان هر دم خیانت می کند و لذا در روابط میان انسان ها از چندان اهمیتی برخوردار نیست.

۹.۱۰.۹۵

خوشبخت مردن

 
هنرمندان واقعی هیچ چیز را تحقیر نمی کنند: آنها به جای داوری باید توان درک امور را داشته باشند.
*
من، از زندگی ام تجربه نمی گرفتم. خودم تجربه زندگی ام می شدم.
*
من از سطحی بودن و خیالبافی خوشم نمی آید. من دوست دارم هوشیار باشم و آنچه که یافته ام این است که در پاره ای از "موجودات برتر" که خیال می کنند پول برای خوشبخت شدن لازم نیست، تشخص و فخرفروشی خاصی وجود داردکه احمقانه و کذب است و تا حدی هم بزدلانه.
*
به جای آنکه پولمان را صرف تهیه ی وقت کنیم، زندگی مان را صرف تهیه پول می کنیم...مطلب اصلی من این است که پول داشتن یعنی وقت داشتن. وقت را می شود خرید. همه چیز را می شود خرید. ثروتمند بودن یا ثروتمند شدن یعنی وقت داشتن برای خوشبخت شدن.
*
ملت های خوشبخت تاریخ ندارند.
*
گاهی هم زندگی کردن بیشتر از اینکه انسان به خودش شلیک کند شهامت، لازم دارد.
*
برای یک آدم بدبختی که ریشه در جایی ندارد و به شما وفادار خواهد ماند، از خورشید حرف بزنید.
*
آنچه را که او از دست داده بود در واقع خود را از گذشته اش آزاد حس میکرد.
*
هیچ کس نیست که به طور نسبی خوشبخت باشد، آدم یا خوشبخت است یا نیست. همین و بس.
*
پول مطمئن ترین و سریع ترین وسیله برای بدست آوردن اعتبار است.

۸.۱۰.۹۵

وجد و سماع

 
و آرزو اگر چه در آن درد است، نوعی لذت دارد، چون امید وصال با آن باشد.
*
در مالهای دنیا زنان کم نصیب تر از مردانند.
*
سماع هر کس رنگ روزگار وی دارد...اصل سماع همچون آفتاب است که بر همه چیزها بر افتد، یکی را می سوزد و یکی را می فروزد، یکی را می نوازد و یکی را می گدازد.

۳.۱۰.۹۵

نامه های چخوف

 
اصالت کار نویسنده نه تنها در سبک و شیوه بلکه در نحوه ی تفکر واعتقادات اوست.
*
زندگی گذشت بدون اینکه واقعا زندگی کرده باشم.
*
همسرش الگا به چخوف: آنتون چرا نمی آیی؟ این که این اندازه نسبت به من خونسردی برایم سخت درد آور است.
*
الگا: آنتون عزیز آیا در آرامش به سر می بری. برایم بنویس که آیا با عشق من زیستن زندگی برایت راحت تر است یا فرقی نمی کند؟
آیا درست است که در غرب انسان خودش را سنگین و بی حرکت احساس می کند؟ چقدر آدم های آنجا شیک و ترکه ای هستند همه با سرعت و با وقار راه می روند درست است؟
*
چخوف به الگا: تو برایم نمی نویسی. اگر عاشق کس دیگری شده ای بنویس، تا دیگر جرئت نکنم در عالم خیال تو را ببوسم یا در آغوشت بگیرم. ابلهانه به زندگی ادامه بده و به خدا امیدوار باش. هیچ شکی به خود راه نده.
*
چقدر تو را دوست دارم. هر چند که تو بدون نشانی. خداحافظ.
*
مردم ِخوب هم هستند اما آنها هم جاسوسند.
*
چخوف به الگا: این که عاشق کس دیگری شده ای و به من خیانت کرده ای اهمیتی ندارد.تو را می بخشم، فقط بیا. خواهش می کنم. می شنوی سگ من؟ آخر من تو را دوست دارم می دانی که زندگی بدون تو برایم سخت است.
*
الگا به چخوف: بیشتر برایم بنویس که دوستم داری. از این جمله لذت می برم. به این نتیجه رسیده ام که فقط در صورتی می توانم زندگی کنم که دوستم بدارند.

۳۰.۹.۹۵

زندگی سراسر حل مسئله است

 
پیشرفت هایی که توسط یک نسل به دست آمده است ممکن است توسط نسل دیگر بر باد رود.
*
حقیقت مطابقت یک ادعا با واقعیت است که آن ادعا درباره ی آن چیز می گوید.
*
یک خردگرا صرفا شخصی است که برای او یادگیری از اثبات حقانیت خود مهمتر است، کسی که مایل به یادگیری ازدیگران است-نه فقط با مصادره عقاید دیگران-بلکه با اجازه ی رضایتمندانه به دیگران برای نقد عقاید خود و علاقه به نقد عقاید دیگران.
*
فقط بحث انتقادی می تواند بلوغ لازم را به ما بدهد تا یک عقیده را از جهات بیشتری ببینیم و داوری درستی نسبت به آن داشته باشیم.
*
فقط آن باور مذهبی ای ارزشمند است که آزادنه مورد پذیرش قرار گرفته باشد.
*
ما برای اینکه بدانیم عقیده مان درست است یا نه، محتاج آن هستیم تا دیگران آن را محک بزنند.
*
آزادی اندیشه بدون آزادی سیاسی ناممکن است. ضمن آنکه این مفهوم را نیزدر خود دارد که آزادی سیاسی پیش شرطِ آزادی ِاستفاده از خرد برای هر فرد است.
*
مضحک خواهد بود که عشق به آزادی را با خردگرایی و روشنگری یکسان بگیریم، یاحتی بر رابطه نزدیک بین این دو تاکید کنیم. اگر من آزاد باشم هر کاری که بخواهم انجام دهم، پس این آزادی را دارم که دیگران را بربایم!(مضمون حرف پوپرو کانت این است که حق نداریم به نام "آزادی شخصی" هر جنایت و پلشتی مرتکب شویم یا در رابطه عاطفی و انسانی و در قبال احساس شخصی که به ما تعلق احساسی دارد، بی قید و بند و بی تعهد و بی مسئولیت باشیم یا خیانت بورزیم.)
*
ما باید آزادی سیاسی را انتخاب کنیم، نه به خاطر امید به زندگی آسانتر، بلکه به این دلیل که آزادی خود یک غایت است که نمی توان آن را به ارزش های مادی تقلیل داد. ما باید آزادی را به شیوه ی دموکریتوس انتخاب کنیم که گفت: من زندگی فقیرانه در یک دموکراسی را به زندگی مرفه و توام با ثروت در یک نظام استبدادی ترجیح می دهم. فقر در یک دموکراسی بهتر از هر نوع ثروت در یک نظام اشرافی یا استبدادی است، زیرا آزادی بهتر از بردگی است.
*
ما احمق تر از گذشته هستیم، و غیر منتقد تر نسبت به هر چه که مدرن انگاشته می شود.


۲۶.۹.۹۵

تسلی بخشی های فلسفه

 
کسانتیپه، همسر سقراط به شدت تندخو و بداخلاق بود وقتی از سقراط پرسیدند چرا با او ازدواج کرده، جواب داد که پرورش دهندگان اسب باید با لجام گسیخته ترین و پرشور ترین اسب تمرین کنند.
*
ارزش انتقاد بستگی دارد به فرآیندها و رویه های فکری منتقدان، نه تعداد یا مقام آنان.
*
اپیکور: پیش از آنکه چیزی بخوری یا بیاشامی، خوب ببین با چه کسی می خوری یا می آشامی.
اپیکور: ما وجود نداریم مگر وقتی کسی باشد که بتواند ببیند ما وجود داریم. آنچه می گوییم هیچ معنایی ندارد مگر زمانی که کسی بتواند آن را بفهمد.
*
اشیای گران قیمت ممکن است راه های معقولی برای بر آوردن نیازهایی به نظر برسند که ما آنها را درک نمیکنیم. اشیا در بعد مادی ادای چیزی را در می آورند که می خواهیم در بعد روانشناختی به دست آوریم.
*
سنکا: مرفه بودن، بداخلاقی را پرورش می دهد.
*
علت عصبانیت، نوعی باور است. هر گاه از امیدواری دست برداریم دیگر عصبانی نخواهیم شد.
*
ما بیشترین آسیب را از چیزهایی می خوریم که انتظارشان را نداریم، چون باید انتظار همه چیز را داشته باشیم.
*
هضم ناهاری سنگین می تواند کل دیدگاه ما درباره ی زندگی را تغییر می دهد.
*
فقط جنبه هایی ازخودمان را قبول می کنیم که با آنچه دیگران درباره ی خود می گویند مطابقت دارد. آنچه در دیگران می بینیم در خودمان هم مورد توجه قرار می دهیم، و نسبت به آنچه دیگران درباره اش سکوت می کنند کور می مانیم یا فقط با شرمساری آن را تجربه می کنیم.
*
کتابفروش ها ارزشمند ترین مقصد افراد تنها هستند.
*
ارسطو: ما باید به دنبال درک بهترین چیز، و نه دانستن بیشترین چیزها باشیم. ما صرفا حافظه را پر می کنیم، و فهم و درک امر خوب و بد را خالی می گذاریم.
*
شوپنهاور: زندگی نسل بعدی به قیمت نسل فعلی تامین می شود.
فلسفه و هنر به دو شیوه ی متفاوت به ما کمک می کنند تا به قول شوپنهاور درد را به معرفت تبدیل کنیم.
*
نیچه: در حق انسان هایی که دوستشان دارم، آرزوی رنجوری، پریشانی، بیماری بدرفتاری و آزردگی می کنم. آرزو می کنم که آنها با خودخوارشماری ژرف، عذاب بی اعتمادی به خود و بدبختی شکست خوردگان نا آشنا نمانند.

۲۳.۹.۹۵

نمایشنامه ها

 
بیش از هر چیزی در صدد باشید انسان را پیدا کنید و گرنه در رابطه تان با آدم ها هرگز صلحی وجود نخواهد داشت.
*
می دانی نابغه یعنی چه؟ یعنی جسارت، یعنی استقلال فکری، یعنی وسعت دید. اینجور آدم ها کمیابند باید دوستشان داشت.
*
بی عاطفگی خود را در پس پرده فضیلت پنهان می کنند و بی رحمی شان را دانشی عمیق قلمداد می کنند.
*
حقیقت هر چه می خواهد باشد وحشتناک تراز بلاتکلیفی نیست.
*
بعد از گذشت سالها ما هم برای همیشه خواهیم رفت و خودما و قیافه ها و صدایمان به کلی از یادها خواهد رفت اما زجرهایمان برای کسانی که بعد از ما زندگی می کنند، مبدل به شادی خواهد شد.

۱۷.۹.۹۵

راستان

 
فهمیدم که تنها کافی نیست که آدم بی عدالتی را فاش کند باید جان خودش را هم برای مبارزه با آنها از دست بدهد.
*
من زندگی را دوست ندارم عدالت را دوست دارم که بالاتر از زندگی است.
*
ما می کُشیم تا دنیایی بسازیم که در ان دیگر هیچکس کسی را نکشد. ما قبول کرده ایم آدمکش باشیم تا عاقبت زمین پر از آدم های بی گناه شود.
*
چیزی که عقیده نیست، آدم کشتن است.

۱۵.۹.۹۵

دو شعر

 
نائله یوسفی


مثل آخرین قهرمان کتابی که
 ورقش برگشته، خسته ام
هیچ کس تعداد کشته های جنگی اش را نمی شمارد
و برای ستاره های روی شانه اش
 به افتخار کف نمی زند
قهرمان با کم ترین کشته ها
 بهترین پیروزی ها را از آن خود می سازد
می خواهد که سرنوشت او را از سر بنویسد،
این بار با شلیک جوهرهای آبی
و آخرین صفحه را سفید تمام کند
برای سخنانی که گفتنش
نه وجدانی را بیدار می کند
نه دن کیشوت ها را از عرصه بیرون می راند
با همه خستگی، قهرمان می ماند.

*
عاد کرده ایم از فاصله دوست بداریم
از فاصله ت
 دست تکان دهیم
آغوش هایمان را با باد در میان بگذاریم
برای بیان کلمات، پستچی را میانجی کنیم
بوسه هایمان را در ذهن مرور کنیم
برای گفتن "دوستت دارم"
به ساقه های سبز نرگس دخیل ببندیم
و هر گلی را بهانه کنیم
 از کوچه های یواشکی، خاطره بسازیم
عادت کرده ایم از دور بخواهیم
زیرا نزدیک شدن به عشق و رنجِ بی اعتنایی
اندوه را دو چندان می کند.

--

خورشید را به خاک می سپاریم 
و در انتظار سایه ایم،
بی آنکه نور را دوست بداریم.
 ریشه را می خشکانیم
 و برای گنجشک ها دلتنگی می کنیم
بی آنکه سبز باشیم
باران را لعن می کنیم 
و از همان آسمان بخشش می خواهیم
بی آنکه به محبتی پاسخ داده باشیم
عشق را ضعف دانسته،
فلسفه را از عشق جدا کرده،
بی آنکه دلی بدست آورده باشیم
حافظ ماند و شاخ نبات
ما خود همه انکاریم.
*





۱۲.۹.۹۵

از کوچه ی رندان

 
کسی که بر قلب بیش از عقل اطمینان دارد می بایست به عقل و معرفت فلسفی با سوء ظن یک عارف نگریسته باشد.
*
نزد حافظ معرفت واقعی سرچشمه اش دل است که یک لطیفه معنوی است و حقیقت انسانیت هم همان است.
*
در آنچه به دل تعلق دارد چیزی که اهمیت دارد"وجدان" است.
*
اگر حافظ نشان مرد خدا را عاشقی می یابد از آن روست که وقتی دل با عشق آشنایی پیدا نکرده باشد، از "خودی" و "خودپرستی" جدا نشده است.
*
پاره ای از دوستداران امروزینه ی حافظ که گویی در وجود وی بیشتر، پندارهای دلاویز خویش را می پرستند دوست دارند از حافظ، تصویر یک روشنفکر "روز" را بسازند که هر چه را تعلق به سنت دارد رد می کند و هر چه را در حد ادراک او نباشد "نیست" می انگارد.
*
عرفان در نزد پاره ای امروزینگان نه فقط نوعی فعالیت ذهنی ضد منطق تلقی می شود بلکه در عین حال آن را نشانه ای از تاثیر پذیری و فعالیت گریزی شرقی تلقی می کنند در مقابل تاثیر گذاری و فعالیت گرایی غربی. اما این پندار بیشتر ناشی از نوعی عقده ی حقارت نفس است که مخصوصا کسانی را که در پرده ی پندار، برده ی پندار خویش مانده اند آزار می دهد و مخصوصا آنجا که می خواهد عرفان و تفکر عرفانی را همچون خط فاصلی بین شرق و غرب، بین دو فرهنگ انها تلقی کند به حقیقت گرفتار سوتفاهم دردناکی است. تفکر عرفانی در نوع خود بیش از هر چیز یک گونه تفکر فلسفی است که در غرب نیز ازجامعه ی یونانی گرفته تا نظام حیات اروپایی مجال تظاهر یافته است.

۹.۹.۹۵

نامه های عاشقانه یک پیامبر

 
اگر بتوانم در قلب یک انسان گوشه ای تازه را به او بنمایانم، بیهوده نزیسته ام.
*
عشق برای آدم هیچ معیاری تعیین نمی کند، هیچ چیزرا برای آدم انتخاب نمی کند، به سادگی حقیقت وجود آدم را می پذیرد، درست مثل طبیعت. من حقیقی هستم او نیز: این دو حقیقت یکدیگر را دوست دارند. همین!
*
یک انسان می تواند آزاد باشد، بی بزرگ بودن، اما هیچ انسانی نمی تواند بزرگ باشد، بی آزاد بودن.
*
این روزها مردم همه مرده اند چون کسی را نمی یابند که دوستش بدارند.
*
دلم می خواهد قلبم را منفجر کنم تا هر آنچه در آن گرفتار است، بتواند ترکش گوید.
*
انسان در تمام نقص های خود کامل است.باید بپذیرم، اگر چنین بنماید که کسی در مسیری مشخص، بسیار آهسته حرکت می کند، به دلیل آن است که تنها امکان پیشروی او در آن راه همین است. و همین در عشق نیز روی می دهد.
*
هرچه بیشتر فراموش می کنیم بیشتر به درون ناهشیار ما رخنه می کند.
*
عشق چیزی است که بیشتر ازهر چیزی داشتنش را دوست داریم، و بیشتر از هر چیزی دادنش را دوست داریم. و هیچ کس در نمی یابد که عشق، همان چیزی است که همواره داده می شود و پذیرفته نمی شود.
*
هر عشق همواره عظیم ترین و مهم ترین عشق جهان است.عشق چیزی همچون یک کلوچه نیست که بتوانیم به قظعات بزرگ و کوچک تقسیمش کنیم. فقط یکی، و سراسر عشق است.
*
نه فقط هر انچه زیباست، خوب است. بلکه هر آنچه خوب است، زیباست.
*