۲۹.۱۰.۹۵

مقالات شمس تبریزی

 
گفت شرط و عهد آن باشد که هر عیبی بینی آینه را بر زمین نزنی و گوهر او را نشکنی.
*
مرا در این عالم با عوام هیچ کاری نیست برای ایشان نیامده ام، این کسانی که ره نمای عالم اند به حق انگشت بر رگ ایشان می نهم.
*
هر حالی هر کاری که در آن مرگ را دوست داری آن کار نکوست، پس میان دو کاری که متردد باشی در این آینه بنگر که از آن دو کار به مرگ کدام لایقتر است.
*
عیبی باشد در آدمی که هزار هنر را بپوشاند،  ویک هنر باشد که هزار عیب را بپوشاند. آن یکی(یعنی اولی) را همه عیبها نبود الا کینه دار بود هنرهاش را پوشانید.
*
گفتم جنبیدن بر دونوع است: یکی را شکنجه می کنند هم می جنبد از زخم چوب می جنبد و آن دگر در لاله زار و ریاحین و نسرین هم می جنبد پی هر جنبش مرو!
پروانه ی شمع را همین کارافتاد/کو در پی نور رفت در نار افتاد.
 اکنون جنبش او از نار است در حق بندگان خدا همین گمان میبرد.
*
مطرب که عاشق نبود و نوحه گر که دردمند نبود دیگران را سرد کند.
*
در دوزخ ما همه عارفان باشند، دوزخ ما چنین باشد، آن یکی هست که دوزخ از او می نالد و می گوید دوزخ آمد، دوزخ آرزومند مومن است!
*
اینها را که امروز خوار می نگری روزی بیاید که چون برق از لطف از پیش دیده ی تو در گذرند.
*
آدمی را با سنگ چکار، میان باش و تنها، در خلوت باش و فرد باش.
*
آری بزرگی این باشد که از کمال بزرگی خود را ضعیف گوید.
*
دل من خزینه کسی نیست خزینه ی حق است.
*
سوال کرد که نشان اولیا کدام است؟ او گفت که آن باشد که اگر بگوید چوب خشک را که روان شو روان شود، در حال منبر از زمین برکنده شد، دو گز به زمین فرو برده بودند، گفت: ای منبر ترا نمی گویم ساکن باش باز فرو نشست.











در ستایش فراغت

 
اشخاصی که در محیط دانشگاهی زندگی می کنند از اشتغالات ذهنی و مسائل و مشکلات مردم عادی بی خبرند. عیب دیگر کار این است که مطالعات دانشگاهی چیزی است سازمان یافته. بنابر این در اجتماعی که همه در خانه های خویش سخت سرگرم امور انتفاعی هستند موسسات فرهنگی اگرچه مفیدند، کافی برای حفظ و تامین منافع تمدن نیستند.
*

۲۶.۱۰.۹۵

هزار و یک شب

 
گفت: ای خاتون نام تو چیست؟
به پاسخ گفت:از کدام نام من پرسیدی؟
بازرگان گفت مگر دونام داری؟
گفت: نامی که از پیش داشتم نزهت الزمان بود، و اکنون مرا نام غصه ت الزمان است.
*
القصه در این زمانه ی با فرهنگ/ یک مرده بنام به که صد زنده به ننگ
*
نه کس بیارد روزی ز روزگارم یاد/ نه کس بگیرد روزی مرا به پیرامن
*
هر آن کس دل نمی سوزد بر این درد/خدایش هم برین آتش نشاند.
*
تو نیکویی کن اگر با تو کس بدی کرده/که نیکی تو سزای بدی او بکند.

۲۲.۱۰.۹۵

دانلود کتاب یک نیهلیست زیر پونزی

 

http://s3.picofile.com/file/8200868942/یک_نهیلیست_زیر_پونزی_Copy.pdf.html http://s3.picofile.com/file/8200868942/یک_نهیلیست_زیر_پونزی_Copy.pdf.html

مسیحا

 
اگر به خاطر رویای نسلی فراموش شده نبود، نمی گذاشتم خورشید بر شکیبایی ام بتابد و ماه سایه ام را در راه های شما بگسترد.
*
آنها تیرهای تهمت را روانه ی سینه ام می کنند زیراحاضر نیستم خود را میان دیوارهای بلند زندگی ِیکنواختشان محصور کنم. چه حقیر بودم اگر محتاج محبتشان بودم.
*
فقط ضعیفان اند که به انتقام می اندیشند. بخشش از آن ِ کسانی است که دلی قوی دارند. کسی که زخم خورده است، اگر ببخشد، ببخشِ او مایه ی افتخار اوست. کسی که می بخشد با دست ِ دیگر از خدا می گیرد.
*
شما تقدس مآبی خود را از فحشای آنها بهتر می دانید. آنها چنان که می نمایند هستند. آیا شما چنان که می نمایید هستید؟ بابل را فحشا ویران نکرد، ریای شما ریاکاران دین فروش به ویرانه تبدیل کرد.
*
شما آنچه را که می شنوید باور می کنید. به انچه نمی شنوید باور بیاورید. زیرا سکوت آدم ها به حقیقت نزدیکتر است تا سخنانشان.
*
وقتی پاهای کسی را می بندی پرهایش را می رویانی.
*
به یاد داشتته باشید دزد انسانی است نیازمند. دروغگو انسانی است ترسو.

۱۸.۱۰.۹۵

بردگان زرخرید

 
بسیاری از زنده هایی که جزو فهرست هستند آیا می شود اسم انها را آدم گذاشت؟ من که می گویم از مگس کمترند.
*
هر که را می شناختم یا مُرده یا رابطه اش را با من قطع کرده است.
*
زندگی چیست؟ دره ایست زیستگاه اندوه. 

۱۵.۱۰.۹۵

فراسوی نیک و بد

 
گیرم که خود، شما بی اعتنایی را قدر انگارید اما شما چگونه می توانید همساز با این بی اعتنایی زندگی کنید.
*
ارزش هر عمل بسته به ارزش نیت آن است.
*
استوارترین واقعیتی که چشم ما می تواند در دیدرس خود داشته باشد همانا خطا بودن ِ جهانی است که به زیستن در آن باور داریم و برای این امر دلیل پشت دلیل می یابیم.        
*
قدرت هر روح را با این سنجه می توان سنجید که تاب چه اندازه از حقیقت را دارد.
*
به هیچ کس نچسبیدن، اگر چه عزیزترین کس باشد- زیراهر کس زندانی است و زاویه ای برای در بند نگه داشتن ما، نچسبیدن به هیچ همدردی، نچسبیدن به فضائل خویش و کل خویش را فدای جزئی از خویش نکردن. این است سخت ترین آزمون ناوابستگی.
*
قید و بند برای روح بی نهایت زیانبار است، زیرا تمامی زمینه ی ذهنی و عادات چنین روحی (روحی که قید وبندی داشته باشد) در برابرِ تمامی ِ انچه به غایت خلاف عقل است و در قالب "ایمان" به او فرا داده می شود، ایستادگی می کند.
*
هنگامی که دین ها نخواهند وسایلی برای تربیت و پرورش در دست فیلسوف باشند، بلکه بخواهند خود فرمانفرما باشند، هنگامی که بخواهند غایت اخرین باشند، نه وسیله ای در میان دیگر وسایل، ناگزیر باید غرامتی سنگین و هولناک پرداخت.
*
آنچه انسانی را والا می سازد نه شدت احساس های والا، که مدت انهاست.
*
وقتی قرار باشد نظرمان را درباره یکی دگرگون کنیم، آزاری را که به ما رسانده است گران به پایش می نویسیم.
*
در عشق حقیقی روح است که تن را در آغوش می گیرد.
*
فکر خودکشی آرام بخشی قوی است: با ان چه شبهای بد را که به خوبی می توان گذراند.
*
آدمی با دهانش دروغ می گوید، اما با حالت دک و پوزش حقیقت را بیان می کند.
*
خودپسندی دیگران تنها هنگامی برای ما ناپسند است که خلاف خودپسندی ما باشد.
*
هر اخلاقی به دنبال چیزی است: اخلاقیاتی هست که کارشان موجه کردن بنیانگذارشان نزد دیگران است. با اخلاقیات دیگر می خواهد انتقام بستاند.با اخلاقیات دیگر خود را پنهان می کند. و با اخلاقیات دیگر خود را جلوه ای دیگر دهد.
*
پدران و مادران از فرزندان خود چیزی همانند خود می سازند و این کار را "تربیت" می نامند.
*
کاری که از سر عشق کرده می شود باید بری از خودخواهی باشد.
*
هر ملتی ریاکاری خودرا دارد و آن را فضیلت خویش می نامد.
*
انسانی که از نوع والاست خویشتن را تعیین کننده ی ارزش ها احساس می کند. او نیازی به آن ندارد که دیگران او را تایید کنند. او حکم می کند که "هر چه مرا زیان رساند به ذات زیانبار است."
*
آنچه را جاودانگی می بخشیم که دیگر چندان توانایی زندگی و پرواز در ایشان نیست، چیزهای خسته و کوفته را!


۱۱.۱۰.۹۵

پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد

 
نشسته ام اینجا و گوشم رو چسبوندم به گذشته، انگار که گذشته دیوار خونه ای باشه که داره ویران می شه.
*
آدم پیاز رو پوست می کنه لایه به لایه تا به مغزش برسه و در همون حال چشمهاش به اشک می شینه و باز به اشک می شینه تا اینکه آخر سر پوست پیاز کنده بشه و ازش دیگه چیزی باقی نمونه. اون وقته که تازه گریه ی آدم بند میاد.
*
باران سرنوشت ما بود توی این سرزمین.
*
زبان به انسان هر دم خیانت می کند و لذا در روابط میان انسان ها از چندان اهمیتی برخوردار نیست.

۹.۱۰.۹۵

خوشبخت مردن

 
هنرمندان واقعی هیچ چیز را تحقیر نمی کنند: آنها به جای داوری باید توان درک امور را داشته باشند.
*
من، از زندگی ام تجربه نمی گرفتم. خودم تجربه زندگی ام می شدم.
*
من از سطحی بودن و خیالبافی خوشم نمی آید. من دوست دارم هوشیار باشم و آنچه که یافته ام این است که در پاره ای از "موجودات برتر" که خیال می کنند پول برای خوشبخت شدن لازم نیست، تشخص و فخرفروشی خاصی وجود داردکه احمقانه و کذب است و تا حدی هم بزدلانه.
*
به جای آنکه پولمان را صرف تهیه ی وقت کنیم، زندگی مان را صرف تهیه پول می کنیم...مطلب اصلی من این است که پول داشتن یعنی وقت داشتن. وقت را می شود خرید. همه چیز را می شود خرید. ثروتمند بودن یا ثروتمند شدن یعنی وقت داشتن برای خوشبخت شدن.
*
ملت های خوشبخت تاریخ ندارند.
*
گاهی هم زندگی کردن بیشتر از اینکه انسان به خودش شلیک کند شهامت، لازم دارد.
*
برای یک آدم بدبختی که ریشه در جایی ندارد و به شما وفادار خواهد ماند، از خورشید حرف بزنید.
*
آنچه را که او از دست داده بود در واقع خود را از گذشته اش آزاد حس میکرد.
*
هیچ کس نیست که به طور نسبی خوشبخت باشد، آدم یا خوشبخت است یا نیست. همین و بس.
*
پول مطمئن ترین و سریع ترین وسیله برای بدست آوردن اعتبار است.

۸.۱۰.۹۵

وجد و سماع

 
و آرزو اگر چه در آن درد است، نوعی لذت دارد، چون امید وصال با آن باشد.
*
در مالهای دنیا زنان کم نصیب تر از مردانند.
*
سماع هر کس رنگ روزگار وی دارد...اصل سماع همچون آفتاب است که بر همه چیزها بر افتد، یکی را می سوزد و یکی را می فروزد، یکی را می نوازد و یکی را می گدازد.

۳.۱۰.۹۵

نامه های چخوف

 
اصالت کار نویسنده نه تنها در سبک و شیوه بلکه در نحوه ی تفکر واعتقادات اوست.
*
زندگی گذشت بدون اینکه واقعا زندگی کرده باشم.
*
همسرش الگا به چخوف: آنتون چرا نمی آیی؟ این که این اندازه نسبت به من خونسردی برایم سخت درد آور است.
*
الگا: آنتون عزیز آیا در آرامش به سر می بری. برایم بنویس که آیا با عشق من زیستن زندگی برایت راحت تر است یا فرقی نمی کند؟
آیا درست است که در غرب انسان خودش را سنگین و بی حرکت احساس می کند؟ چقدر آدم های آنجا شیک و ترکه ای هستند همه با سرعت و با وقار راه می روند درست است؟
*
چخوف به الگا: تو برایم نمی نویسی. اگر عاشق کس دیگری شده ای بنویس، تا دیگر جرئت نکنم در عالم خیال تو را ببوسم یا در آغوشت بگیرم. ابلهانه به زندگی ادامه بده و به خدا امیدوار باش. هیچ شکی به خود راه نده.
*
چقدر تو را دوست دارم. هر چند که تو بدون نشانی. خداحافظ.
*
مردم ِخوب هم هستند اما آنها هم جاسوسند.
*
چخوف به الگا: این که عاشق کس دیگری شده ای و به من خیانت کرده ای اهمیتی ندارد.تو را می بخشم، فقط بیا. خواهش می کنم. می شنوی سگ من؟ آخر من تو را دوست دارم می دانی که زندگی بدون تو برایم سخت است.
*
الگا به چخوف: بیشتر برایم بنویس که دوستم داری. از این جمله لذت می برم. به این نتیجه رسیده ام که فقط در صورتی می توانم زندگی کنم که دوستم بدارند.

۳۰.۹.۹۵

زندگی سراسر حل مسئله است

 
پیشرفت هایی که توسط یک نسل به دست آمده است ممکن است توسط نسل دیگر بر باد رود.
*
حقیقت مطابقت یک ادعا با واقعیت است که آن ادعا درباره ی آن چیز می گوید.
*
یک خردگرا صرفا شخصی است که برای او یادگیری از اثبات حقانیت خود مهمتر است، کسی که مایل به یادگیری ازدیگران است-نه فقط با مصادره عقاید دیگران-بلکه با اجازه ی رضایتمندانه به دیگران برای نقد عقاید خود و علاقه به نقد عقاید دیگران.
*
فقط بحث انتقادی می تواند بلوغ لازم را به ما بدهد تا یک عقیده را از جهات بیشتری ببینیم و داوری درستی نسبت به آن داشته باشیم.
*
فقط آن باور مذهبی ای ارزشمند است که آزادنه مورد پذیرش قرار گرفته باشد.
*
ما برای اینکه بدانیم عقیده مان درست است یا نه، محتاج آن هستیم تا دیگران آن را محک بزنند.
*
آزادی اندیشه بدون آزادی سیاسی ناممکن است. ضمن آنکه این مفهوم را نیزدر خود دارد که آزادی سیاسی پیش شرطِ آزادی ِاستفاده از خرد برای هر فرد است.
*
مضحک خواهد بود که عشق به آزادی را با خردگرایی و روشنگری یکسان بگیریم، یاحتی بر رابطه نزدیک بین این دو تاکید کنیم. اگر من آزاد باشم هر کاری که بخواهم انجام دهم، پس این آزادی را دارم که دیگران را بربایم!(مضمون حرف پوپرو کانت این است که حق نداریم به نام "آزادی شخصی" هر جنایت و پلشتی مرتکب شویم یا در رابطه عاطفی و انسانی و در قبال احساس شخصی که به ما تعلق احساسی دارد، بی قید و بند و بی تعهد و بی مسئولیت باشیم یا خیانت بورزیم.)
*
ما باید آزادی سیاسی را انتخاب کنیم، نه به خاطر امید به زندگی آسانتر، بلکه به این دلیل که آزادی خود یک غایت است که نمی توان آن را به ارزش های مادی تقلیل داد. ما باید آزادی را به شیوه ی دموکریتوس انتخاب کنیم که گفت: من زندگی فقیرانه در یک دموکراسی را به زندگی مرفه و توام با ثروت در یک نظام استبدادی ترجیح می دهم. فقر در یک دموکراسی بهتر از هر نوع ثروت در یک نظام اشرافی یا استبدادی است، زیرا آزادی بهتر از بردگی است.
*
ما احمق تر از گذشته هستیم، و غیر منتقد تر نسبت به هر چه که مدرن انگاشته می شود.


۲۶.۹.۹۵

تسلی بخشی های فلسفه

 
کسانتیپه، همسر سقراط به شدت تندخو و بداخلاق بود وقتی از سقراط پرسیدند چرا با او ازدواج کرده، جواب داد که پرورش دهندگان اسب باید با لجام گسیخته ترین و پرشور ترین اسب تمرین کنند.
*
ارزش انتقاد بستگی دارد به فرآیندها و رویه های فکری منتقدان، نه تعداد یا مقام آنان.
*
اپیکور: پیش از آنکه چیزی بخوری یا بیاشامی، خوب ببین با چه کسی می خوری یا می آشامی.
اپیکور: ما وجود نداریم مگر وقتی کسی باشد که بتواند ببیند ما وجود داریم. آنچه می گوییم هیچ معنایی ندارد مگر زمانی که کسی بتواند آن را بفهمد.
*
اشیای گران قیمت ممکن است راه های معقولی برای بر آوردن نیازهایی به نظر برسند که ما آنها را درک نمیکنیم. اشیا در بعد مادی ادای چیزی را در می آورند که می خواهیم در بعد روانشناختی به دست آوریم.
*
سنکا: مرفه بودن، بداخلاقی را پرورش می دهد.
*
علت عصبانیت، نوعی باور است. هر گاه از امیدواری دست برداریم دیگر عصبانی نخواهیم شد.
*
ما بیشترین آسیب را از چیزهایی می خوریم که انتظارشان را نداریم، چون باید انتظار همه چیز را داشته باشیم.
*
هضم ناهاری سنگین می تواند کل دیدگاه ما درباره ی زندگی را تغییر می دهد.
*
فقط جنبه هایی ازخودمان را قبول می کنیم که با آنچه دیگران درباره ی خود می گویند مطابقت دارد. آنچه در دیگران می بینیم در خودمان هم مورد توجه قرار می دهیم، و نسبت به آنچه دیگران درباره اش سکوت می کنند کور می مانیم یا فقط با شرمساری آن را تجربه می کنیم.
*
کتابفروش ها ارزشمند ترین مقصد افراد تنها هستند.
*
ارسطو: ما باید به دنبال درک بهترین چیز، و نه دانستن بیشترین چیزها باشیم. ما صرفا حافظه را پر می کنیم، و فهم و درک امر خوب و بد را خالی می گذاریم.
*
شوپنهاور: زندگی نسل بعدی به قیمت نسل فعلی تامین می شود.
فلسفه و هنر به دو شیوه ی متفاوت به ما کمک می کنند تا به قول شوپنهاور درد را به معرفت تبدیل کنیم.
*
نیچه: در حق انسان هایی که دوستشان دارم، آرزوی رنجوری، پریشانی، بیماری بدرفتاری و آزردگی می کنم. آرزو می کنم که آنها با خودخوارشماری ژرف، عذاب بی اعتمادی به خود و بدبختی شکست خوردگان نا آشنا نمانند.

۲۳.۹.۹۵

نمایشنامه ها

 
بیش از هر چیزی در صدد باشید انسان را پیدا کنید و گرنه در رابطه تان با آدم ها هرگز صلحی وجود نخواهد داشت.
*
می دانی نابغه یعنی چه؟ یعنی جسارت، یعنی استقلال فکری، یعنی وسعت دید. اینجور آدم ها کمیابند باید دوستشان داشت.
*
بی عاطفگی خود را در پس پرده فضیلت پنهان می کنند و بی رحمی شان را دانشی عمیق قلمداد می کنند.
*
حقیقت هر چه می خواهد باشد وحشتناک تراز بلاتکلیفی نیست.
*
بعد از گذشت سالها ما هم برای همیشه خواهیم رفت و خودما و قیافه ها و صدایمان به کلی از یادها خواهد رفت اما زجرهایمان برای کسانی که بعد از ما زندگی می کنند، مبدل به شادی خواهد شد.

۱۷.۹.۹۵

راستان

 
فهمیدم که تنها کافی نیست که آدم بی عدالتی را فاش کند باید جان خودش را هم برای مبارزه با آنها از دست بدهد.
*
من زندگی را دوست ندارم عدالت را دوست دارم که بالاتر از زندگی است.
*
ما می کُشیم تا دنیایی بسازیم که در ان دیگر هیچکس کسی را نکشد. ما قبول کرده ایم آدمکش باشیم تا عاقبت زمین پر از آدم های بی گناه شود.
*
چیزی که عقیده نیست، آدم کشتن است.

۱۵.۹.۹۵

دو شعر

 
نائله یوسفی


مثل آخرین قهرمان کتابی که
 ورقش برگشته، خسته ام
هیچ کس تعداد کشته های جنگی اش را نمی شمارد
و برای ستاره های روی شانه اش
 به افتخار کف نمی زند
قهرمان با کم ترین کشته ها
 بهترین پیروزی ها را از آن خود می سازد
می خواهد که سرنوشت او را از سر بنویسد،
این بار با شلیک جوهرهای آبی
و آخرین صفحه را سفید تمام کند
برای سخنانی که گفتنش
نه وجدانی را بیدار می کند
نه دن کیشوت ها را از عرصه بیرون می راند
با همه خستگی، قهرمان می ماند.

*
عاد کرده ایم از فاصله دوست بداریم
از فاصله ت
 دست تکان دهیم
آغوش هایمان را با باد در میان بگذاریم
برای بیان کلمات، پستچی را میانجی کنیم
بوسه هایمان را در ذهن مرور کنیم
برای گفتن "دوستت دارم"
به ساقه های سبز نرگس دخیل ببندیم
و هر گلی را بهانه کنیم
 از کوچه های یواشکی، خاطره بسازیم
عادت کرده ایم از دور بخواهیم
زیرا نزدیک شدن به عشق و رنجِ بی اعتنایی
اندوه را دو چندان می کند.







۱۲.۹.۹۵

از کوچه ی رندان

 
کسی که بر قلب بیش از عقل اطمینان دارد می بایست به عقل و معرفت فلسفی با سوء ظن یک عارف نگریسته باشد.
*
نزد حافظ معرفت واقعی سرچشمه اش دل است که یک لطیفه معنوی است و حقیقت انسانیت هم همان است.
*
در آنچه به دل تعلق دارد چیزی که اهمیت دارد"وجدان" است.
*
اگر حافظ نشان مرد خدا را عاشقی می یابد از آن روست که وقتی دل با عشق آشنایی پیدا نکرده باشد، از "خودی" و "خودپرستی" جدا نشده است.
*
پاره ای از دوستداران امروزینه ی حافظ که گویی در وجود وی بیشتر، پندارهای دلاویز خویش را می پرستند دوست دارند از حافظ، تصویر یک روشنفکر "روز" را بسازند که هر چه را تعلق به سنت دارد رد می کند و هر چه را در حد ادراک او نباشد "نیست" می انگارد.
*
عرفان در نزد پاره ای امروزینگان نه فقط نوعی فعالیت ذهنی ضد منطق تلقی می شود بلکه در عین حال آن را نشانه ای از تاثیر پذیری و فعالیت گریزی شرقی تلقی می کنند در مقابل تاثیر گذاری و فعالیت گرایی غربی. اما این پندار بیشتر ناشی از نوعی عقده ی حقارت نفس است که مخصوصا کسانی را که در پرده ی پندار، برده ی پندار خویش مانده اند آزار می دهد و مخصوصا آنجا که می خواهد عرفان و تفکر عرفانی را همچون خط فاصلی بین شرق و غرب، بین دو فرهنگ انها تلقی کند به حقیقت گرفتار سوتفاهم دردناکی است. تفکر عرفانی در نوع خود بیش از هر چیز یک گونه تفکر فلسفی است که در غرب نیز ازجامعه ی یونانی گرفته تا نظام حیات اروپایی مجال تظاهر یافته است.

۹.۹.۹۵

نامه های عاشقانه یک پیامبر

 
اگر بتوانم در قلب یک انسان گوشه ای تازه را به او بنمایانم، بیهوده نزیسته ام.
*
عشق برای آدم هیچ معیاری تعیین نمی کند، هیچ چیزرا برای آدم انتخاب نمی کند، به سادگی حقیقت وجود آدم را می پذیرد، درست مثل طبیعت. من حقیقی هستم او نیز: این دو حقیقت یکدیگر را دوست دارند. همین!
*
یک انسان می تواند آزاد باشد، بی بزرگ بودن، اما هیچ انسانی نمی تواند بزرگ باشد، بی آزاد بودن.
*
این روزها مردم همه مرده اند چون کسی را نمی یابند که دوستش بدارند.
*
دلم می خواهد قلبم را منفجر کنم تا هر آنچه در آن گرفتار است، بتواند ترکش گوید.
*
انسان در تمام نقص های خود کامل است.باید بپذیرم، اگر چنین بنماید که کسی در مسیری مشخص، بسیار آهسته حرکت می کند، به دلیل آن است که تنها امکان پیشروی او در آن راه همین است. و همین در عشق نیز روی می دهد.
*
هرچه بیشتر فراموش می کنیم بیشتر به درون ناهشیار ما رخنه می کند.
*
عشق چیزی است که بیشتر ازهر چیزی داشتنش را دوست داریم، و بیشتر از هر چیزی دادنش را دوست داریم. و هیچ کس در نمی یابد که عشق، همان چیزی است که همواره داده می شود و پذیرفته نمی شود.
*
هر عشق همواره عظیم ترین و مهم ترین عشق جهان است.عشق چیزی همچون یک کلوچه نیست که بتوانیم به قظعات بزرگ و کوچک تقسیمش کنیم. فقط یکی، و سراسر عشق است.
*
نه فقط هر انچه زیباست، خوب است. بلکه هر آنچه خوب است، زیباست.
*


















۱.۹.۹۵

فلسفه هیدگر

 
انسان با کارها شادی ها و رنج ها و نیاز غیر قابل جلوگیری اش برای توجه و علاقه به چیزی در جهان حضور دارد.
*
ممکن است انسان خود را به شی تبدیل کند در این صورت او خود تصمیم نمی گیرد بلکه به عنوان وسیله و آلت در دست دیگری قرار می گیرد و به اراده دیگری عمل می کند.چنین انسانی بی تاریخ است. تنها انسان، انسانی که هستی خاص انسانی دارد، تاریخی و تاریخدار است.
*
مراد از موافقت با دنیا یا موافقت با اعتقاد عامه مردم، همانا فراموش کردن مقام مسئولیت و تصمیم و آزادی انسانی است. غفلت از گرایش های خاص خود انسان، یعنی توافق با غیر و تبعیت از او، از خود بیگانگی است. در این صورت انسان خود را با غیر خود منطبق می سازد و این نوع موجود، ازخود غافل مانده و بنابر حاکمیت غیر و اطاعت از اعتقادات عامه عمل می کند، و در نتیجه از خود بیگانه است.
*
کیفیت فهمیدن انسان ازطرز تصور و کیفیت انتخاب فرضیه ها و طرح های او حاصل می شود.
*
عشق تنها یک رفتار خاص یا یک حالت نفسانی منفک از سایر عوالم نمی باشد. بلکه یک نحوه ی هستی است که کلیه رفتارهای انسان را تحت تاثیر قرار می دهد.
*
مراد از احساسات دنیوی عبارت از آن احساساتی است که دنیا آن احساسات را به ما تحمیل می کند، به عبارت دیگر دنیا به نفع به وجود آمدن بعضی از احساسات عمل می کند، مثلا ظهور پشیمانی و ندامت پس از انجام بعضی کارها و ظهور شادی یا غم پس از دیدار محبوب، که در هر حال به انسان تحمیل می شوند.
*
آزادی، آن آزادی است که آزادی های دیگر ما را بنا می کند.
*

۳۰.۸.۹۵

ادبیات و اندیشه

 
ما این عقیده را که اصل و طبقه و محیط و ملیت فرد، فقط همراهان ساده ی زندگی عاطفی و نفسانی او هستند مردود می شماریم. بر عکس ما معتقدیم که هر عاطفه ای مانند سایر اشکال و صور جهان درونی شخص، موقعیت اجتماعی او را ظاهر می سازد.
*
اجتماعی که آینده نداشته باشد جز توده ای از مواد بیجان نیست.
*
امتیاز دروغ آنست که همیشه کسی را که مدعی بهره برداری از آن است مغلوب می سازد.آنها به خداوند و به انسان خیانت می کنند.
*
هیچگاه هیچ عظمتی بر اساس دروغ بنا نشده است. دروغ گاهی زنده می دارد، اما هیچگاه نمی پروراند. آزادی مقدم بر هر چیز یعنی پرهیز ازدروغ. 

۲۶.۸.۹۵

دفتر یادداشت های روزانه یک نویسنده

 
عاقل تر از همه آن کسی است که در ماه یک بار خود را دیوانه بداند_ در روزگار ما از این استعداد خبری نیست.
*متعجب نشدن از هیچ چیز خیلی ابلهانه تر از متعجب شدن از هر چیزی است. متعجب نشدن از هیچ چیز خیلی ابلهانه تر از متعجب شدن از هر چیزی است. متعجب نشدن از هیچ چیز تقریبا معادل حرمت نگذاشتن به هیچ چیز است. و "احترام" از یک ابله بر نمی آید.
*
در تمام مدت عمرم من هرگز به یک روحانی، حتی در میان روشنفکرترینشان بر نخورده ام که در شیوه ی سخن گفتنش چیزی نباشد که بر ویژگی پیشه اش اشاره دارد.
*
جسارتا بگویم که مردم لایه های بالای جامعه ی ما که از لحاظ زیباشناخت و ذهنی رشد بیشتری کرده اند از این حیث بسیار هرزه تر از عقب مانده ترین افراد مردم عادی ما هستند.
*
با جدا کردن مساله از سایر چیزها و بررسی نکردن آن در پیوند با کل مساله، که تنها راه دفاع از سرخوردگان نابختیار است، شما نه تنها بر حکم محکومیتشان صحه می گذارید بلکه حتی آنها را از حیطه ی رحم  وشفقت نیز دور می کنید، زیرا صریحا اعلام می کنید که خطاهای آنها صرفا ناشی از خصوصیات نفرت انگیز آن است و همین ها که حتی مرتکب جرمی نشده اند باید که در مردم حس تحقیر و تنفر برانگیزند.
*
ریشه تباهی در اینجاست: در سنت، در توالی اندیشه و افکار، در کشتن هر نوع استقلال فکری در خود که قرنی است ادامه دارد، در اولویت دادن به هر موضوع اروپایی به حساب بی حرمتی نسبت به خود.
*
زیستن به رایگان کار زشتی است، سعادت در خود سعادت نیست بلکه در پی جویی او است.
*
من خیال نمی کنم آنقدر خوب و زیبا باشیم که خود را در مقام "آرمان" بر مردم عرضه کنیم و از آنها بخواهیم که چون ما باشند.
*
جمهوری، طبیعی ترین شکل بیان اندیشه ی بورژوایی است.
*
ما یعنی لایه های درس خوانده ی جامعه بر روی هم مردمی بیگانه ایم، مردمی هستیم انداک و ناچیز، اما در عین حال مردمی هستیم با رسوم و عادات و پیش تصوراتی که طرفه شان می شمارند، و چنان که اکنون معلوم شده این مردم میل به داشتن مذهبیاز ان خویش دارند.
*
مردم هیچ گونه حقیقتی ندارند، حقیقت تنها در فرهنگ است.
*
ما فرهنگ اروپایی را با هرزگی آغازکردیم.
*
کسی که آن همه رافت نسب هب خطاکار ابراز می کند نسبت به کسی که بر او خطا رفته انگار هیچ گونه رحمی ندارد.

جلد اول

۱۶.۸.۹۵

آثار چخوف جلد ششم

 
نکند برای من هم زمان آن رسیده باشد که فقط به خاطره ها دلخوش کنم؟
*
مردم به دروغ تازه با علاقه ی بیشتری گوش می دهند تا به حقیقت کهنه.
*
از سنگدلی و بی انصافی آدم ها هم رفته رفته ماتم می برد. چرا جواب عشق را با عشق نمی دهند؟ چرا جواب راستی و یکرنگی را با دروغ و ریا می دهند؟
*
کرم شب تاب فقط به خاطر این می درخشد که پرنده های شب بتوانند به راحتی ببینندش و شکارش کنند، آدم های خوب هم به این خاطر وجود دارند که مردم بتوانند برایشان حرف در بیاورند.

۳.۸.۹۵

پاییز پدرسالار

 
هر چیزی را یک شخص یا داردیا ندارد، اما تنها یکی آن را دارد، که آن را دارد!
*
بیم ناک ترین دشمن در درون هر کس، در اعتقادات قلبی نهفته است.
*
مردم هر اندازه کم تر بفهمند کمتر خواهند ترسید.
*
دروغ راحت تر از تردید، کاربردی تر از عشق و پایدارتر از حقیقت است.

۱.۸.۹۵

در آمدی بر فلسفه طب

 
انسان ترکیبی از جسم و روان است که توسط روح پشتیبانی می شود، چرا که آشفتگی در یکی خودش را در بقیه نشان می دهد.
کانت: چنان عمل کن که گویی با انسانیت، چه در شخص خودت و چه در دیگری، همیشه به مثابه یک غایت، و نه فقط یک وسیله سر و کار داری. اگر از یک شخص به عنوان یکوسیله استفاده شود به انسانیت او بی حرمتی شده و با وی در حکم یک شی رفتار شده است.
سارتر: انسان خودش را خلق می کند. او از ابتدا کامل نیست، او با انتخاب اخلاق خاص خویش خویشتن را می آفریند.

۳۰.۷.۹۵

جان شیفته جلد چهارم

 
شیوه ی دیدن بود که اهمیت داشت! هنگامی که دوست می داشتند، خود همین زشتی ها را دوست می داشتند: محبوب بدان سبب در دیده شان نزدیک تر و بی دفاع تر و دل انگیز تر می نمود.
*
کسی که می خواهد آزاد باشد باید پول داشته باشد و آن کس که پول می خواهد باید آزادی خود را بفروشد.
*
بیرون از عمل جز دروغ چیزی نیست، تنها عمل است که دروغ نمی گوید. مردم را اینجا و انجا باید در عملشان قضاوت کرد.
*
فریب دادن منحصرا دروغ گفتن یا خاموشی گزیدن است.
*
تنها کسانی که عاشق هم اند می توانند به هم کینه داشته باشند.
*
خطاهایی هست که دیگری نمی تواند شما را از آن بر حذر دارد هر کسی باید بهای تجربه ی خود را با دستمایه ی خود بپردازد.
*
یگانه فردگرایی راستین آن است که همواره آماده ی خطر کردن است، آن است که از خود مایه می گذارد، آن که اگر لازم باشد در جنگ می بازد.
*
صلح و جنگ در دست کسانی است که سر نخ کیسه ی پول را بدست دارند.
*
سازندگان صلح، هدفشان صلح نیست. پول است. پول امروز صلح را می خواهد فردا جنگ را. صلحی وجود ندارد.
*
مردم را شرایط و احوال بیش از اراده شان به گناه می کشاند.
*
عشق با یک زخم آغاز می شود.انسان تنها پس از دانا نبودن دانایی را یاد می گیرد.
*
هر زندگی که در جنبش و تکاپو است ازروی قربانیان است که گام بر می دارد. هیچ جامعه ی به راستی تازه ای بنا نمی شود، مگر بر ویرانه های آن که پیش از آن بوده است.و این ویرانه ها سنگ نیستند، پیکرهایی هستند که خون در آن روان است.
*
در هر روزگاری، کسانی که بیش از همه با توده ی مردم به حقارت رفتار کرده و با آنان سخت تر از همه بوده اند همان کسانی بوده اند که از میان مردم برخاسته به برکت نرم استخوانی و نیروی پنجه هاشان بالا آمده اند.
*
آنچه موثر می افتد گفتار نیست. تنها سر مشق عمل است. فداکاری است.
*
افتخاری که بر سنگ نقش گردد در خور مرگ است. او زندگی لازم داشت، آن زندگی که شخص از پی خود به جا می گذارد.
*
فرصت برای بیشتر کسانی که انتظار آن را دارند، دست نمی دهد: زیرا آنان به صورتی غیر فعال منتظر می مانند.
*
من جنگ را می بینم، همه جا جنگ هایی که تدارک می شود یا که درگیر است، آن هم زیر سرپوش آن مسخرگی شوم ژنو: جامعه ی ملل.من در پس شوخی شرم آور خلع سلاح، افزایش غول آسای بودجه های جنگی را می بینم.
*
هر چه زحمت کشیده ام، هر چه دوست داشته ام بس است.
*
رنج بردن آموختن است.
*
تنها آن چیزی را می توان دوست داشت که هست.
*
بدبخت تنها کسانی هستند که نیروشان با ایمان برابر نیست.در این حال، ایمان ناتوان است.
*
نیمی ازلذتی که میتوان از زندگی برد در خطرهاست.
*
مُردن وقتی است که باید انتظار کشید.
*
اگر میل داری اگر به دلت می نشیند ایمان داشته باش! و شک هم بکن، بد نمی بینی...اگرهم آن بالا کسی باشد، شک تو چه زیانی می تواند به او برساند؟ او آن اندازه زیرکی دارد که بفهمد.
*
دوست داشتن کس همیشه به معنای خواستن خیر و خوبی او نیست، بلکه خواستن آن خوبی است که ما خود می خواهیم!
*
درمان هایی است که مطمئن تر از خود ِ درد می کُشد.
*
خطر آن است که شخص بارها به سبب وفاداری به خاطره های خود راه گم کند.
*
کاری که جرات کردنش را به خودمان می دهیم، جرات گفتنش را هم باید به خودمان بدهیم.
*























۲۵.۷.۹۵

تاریخ تمدن یونان باستان جلد دوم

 
حکومت خوب زاده ی تربیت خوب است، ولی چنین تربیتی باید اخلاقی باشد، نه عقلی. شخصیت از دانایی مهم تر است.
هراکلیتوس: تغییر شر نیست، عین خیر است. آسایش در تغییر به دست می آید.
موهوم پرستی یکی از نیرومند ترین پدیده های تاریخ بشر است و در همه مراحل تمدن بدون اندک تغییری دوام آورده است.
روسو: خداوند همه مردمان را آزاد به جهان فرستاده، وطبیعت نیز کسی را بنده نساخته ولی بردگی همچنان ادامه دارد.
سقراط: هر راضی که گشوده شد راضی ژرف تر پدید می آرد.

۲۲.۷.۹۵

خودم با دیگران

 
هیچ فرهنگی هویت خود را در انزوا حفظ نمی کند، هویت در تماس به دست می آید، در تقابل و در راه گشودن از میان موانع.
نخستین شکل مرگ پاسخی به زمان است: نام آن فراموشی است.
گذشته در ما حضور دارد چرا که ما حاملان فرهنگی هستیم که خود ساخته ایم.
دن کیشوت به ما می گویدکه مدرن بودن مساله قربانی کردن گذشته در پای "نو" نیست، بلکه پاسداشت، مقایسه و به یاد آوردن ارزش هایی است که آفریده ایم، و مدرن کردن این ارزش ها بدانگونه که ارزش مدرن را از دست ندهیم.
ما همه در زمان هستیم، اما این حق را داریم یا باید داشته باشیم که زمان خودمان را برگزینیم. این الزام و همچنین حق است.
ما در افراط و تفریط هایی زندگی می کنیم که فیلیپ راس آنها را چنین تعریف می کند: درشرق همه چیز مهم است و هیچ کاری پیش نمی رود، در غرب غرب هیچ چیز مهم نیست و هر کاری پیش می رود.
بالزاک: انسان ها تنها دو شکل دارند فریبکار و فریب خورده.
روتردام: خرد مطلق به همان اندازه خطرناک است که ایمان مطلق.
باختین: می توان تصور کرد که حقیقت، برای آنکه یکتا باشد، به کثرت آگاهیها نیاز دارد. یعنی در اصل حقیقت را نمی توان در یک آگاهی محدود کرد، حقیقت بنابر طبیعت خود اجتماعی است و در نقطه ی تلاقی ِ آگاهی های بسیار زاده می شود.
فنگر: دیده شدن از چشم یقین به معنای شناخته شدن است، جایگاهی خاص یافتن در جهان ارزش هاست
هرگز آینده ای نخواهد بود، آینده همواره وعده ای شناخته شده اما به تعویق افتاده خواهد بود.
میلان کوندار: شفقت ایجاد فضایی است که در آن می توانی با فرد دیگری همچون کودکی رفتارکنی. شفقت همچنین کوششی است برای بیرون کشیدن عشق از دنیای بزرگسالان و زن را چون کودکی دیدن.
سپیده دم جنبش احیای اجتماعی و فرهنگی با هیچ تقویمی مگر تقویم ِمردمِ درگیر در آن جنبش، تعیین نمی شود. انقلاب را نمی توان صادر کرد.
ما باید با اشتباهات خودمان رشد کنیم.
ما مسئول تاریخ خود هستیم.

۱۳.۷.۹۵

گفتگوی فراریان

 
در هر جایی که هیچ چیز در جای درست قرار ندارد بی نظمی هست و هر جایی که در جای درست هیچ چیز قرار ندارد، نظم هست.
ما به اشتها نیاز نداریم، چون گرسنه هستیم.
یکبار مشاجره ی یک کشیش را با یک ضد کشیش شنیدم. ضد کشیش به کشیش تهمت می زد که فقط به خوردن فکر می کند، و کشیش جواب می داد که طرف مخالف فقط به او فکر می کند.
آموزگاران این وظیفه ی خطیر را دارند که تیپ های اصلی انسان هایی را مجسم کنند که جوان بعدها در زندگی با آنها سر و کار خواهد داشت. او فرصت می یابد که روزانه چهار تا شش ساعت خشونت و بدجنسی و حق کشی مطالعه کند. شاگرد تمام چیزهایی را که برای پیشرفت در زندگی لازم است یاد می گیرد. این چیزها همان هایی است که برای پیشرفت در مدرسه لازم است، یعنی ریاکاری، تظاهر به دانستن، استعداد انتقام بدون مکافات، شناخت سریع مکان های بد، چاپلوسی، توسری خوری، آمادگی برای لو دادن همردیفان خود به بالاتر ها و غیره.
بربریت از بربریت می آید همانطور که جنگ از اقتصاد می آید.
بیشتر مردم در تمام زندگی شان نمی دانند که بر آنها حکومت می شود.
آدم می تواند از تمام چیزها با علاقه صحبت کند، اما تمام چیزها هم ارزش علاقه را ندارند.
در دموکراسی باید تعادلی بین خودخواهی آنهایی که چیزی دارند، و انهایی که هیچ چیز ندارند به وجود آید.
اگر آدم بتواند پول بپردازد هیچ جا به انساندوستی نیازندارد.