‏نمایش پست‌ها با برچسب رمان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رمان. نمایش همه پست‌ها

۲۴.۳.۰۵

 طفلک چنان خاطره بدی از زندگی خانوادگی دارد که زندانش را به آن ترجیح می دهد.  

**


چنان به همه چیز بی اعتنا شده و ضعف روحیش به چنان درجه ای رسیده است که اگر چند ماه در این حالت رخوت بماند دیگر بازگرداندن سلامتش محال است.

**

نیمی از همه زیان هایی که در این دنیا به دیگران رسانیده می شود از جانب کسانی است که می خواهند احساس اهمیت کنند. 

رمان خانواده تیبو جلد نخست

روژه مارتین دوگار ترجمه ابوالحسن نجفی

۱۷.۳.۰۵

خانم بهاریان بهمن سقایی

 خوب من یک کودک رشد نکرده باقی مانده ام چه فرقی می کند نمی خواهم از این بازی مسخره ی اخلاق مشق بیاموزم نمی خواهم تابع محیط و گذشت زمان باشم.

۱۷.۳.۰۴

سرشک

 هیچ تنهایی از تنهاییِ دل سخت تر نیست.

رمان سرشک🌿

محمد حجازی

۱۴.۹.۰۳

ادام بید جورج الیوت

غم بار است دمیدن روز

مگر آنکه پرتوهای رحمتت را ببینم

نور به درونم می تابی 

چشمم را روشن می کنی و دلم را گرم

پس به دیدار روحم بیا

۲۷.۷.۰۳

رمان دوپولی

 انواع گوناگونی از بدبختی های عمده ی بشری تکمیل شد: قربانیان پیشرفت، قربانیان جنگ، قربانیان ترقی صنعتی. 

**

زندگی در محله های کثیف، همان زندگی که من و خانواده ام به آن تهدید می شویم چیزی کمتر از یک محکومیت ابدی نیست. 

رمان دوپولی برتولت برشت

۹.۷.۰۳

داغ ننگ

 مردمانی که صاحب شجاعانه ترین اندیشه ها هستند با سکوت و خاموشی کامل به مقررات ظاهری اجتماع خود تن در می دهند، گویی عالم تفکر آنها را بس است، بی اینکه اندیشه به صورت عمل در آید. در مورد هستر اینگونه بود همه چیز بر ضد او بود. همین پرسش تیره و غم انگیز درباره کلیه ی زنان از خاطرش می گذشت: آیا دنیای وجود به زحمتش می ارزد؟ زن در برابر خود جهانی خالی از امید می یابد. 

نوشته : ناتانیل هاثورن

ترجمه : سیمین دانشور

۱۹.۶.۰۳

سال های طلایی مارک تواین

 افکار عمومی با همه ی قدرتش، اندیشه ی ضعیفی دارد، افکار عمومی با همه قدرتش بسیار احساساتی است. خلاصه در یک جمله افکار عمومی با همه قدرتش زودباور است.

۱۴.۴.۰۳

خانه ادریسیها

 این جماعت غربتم را به نهایت می رساند. 

**

فراموش کردن حرفه ی اصلی مردم است. 

۲۶.۳.۰۳

رمان شوخی میلان کوندار

 در جنگ موها را دو هفته یک بار می تراشیدند تا احساس شخصیت را در ما از بین ببرند. 

پ.ن: من دیدم مادرای سنتی جنوب(هرمزگان) ایران هنوز هم سر پسرها رو  تا بیست سالگی می تراشند و حتی بعدم اجازه نمی دن یه موی نسبتا بلند داشته باشند. می خوان براشون اون پسر همچنان حس کودک رو تداعی کنه، بر اون ها تسلط داشته باشند و شنیدم که می گن موی بلند مال مردای مخنث است و هرهر خندیدن. خلاصه که وضع خیلی خرابه و اگر از این دردها بمیریم رواست. تا تونستن خونه هاشونو امروزی کردن هزارجور هوش مصنوعی رو ماتحت و وسایلشون نصب کردن ولی مغز همچنان سرجاش تو کَپَر و برهوت مونده. یه خفقان ترسناکی وجود داره برا همین هیچوقت هم رسانه ای نمی شن که چه بلایی سر بچه هاشون میارن. به قول یوال نوح هراری دلار و ماشین آمریکایی رو با سبک زندگی بیابونی ریختن رو هم. 

***

در سکوت او چیزی وجود داشت که فاش می کرد زندگی پر درد و روح جریحه دار شده ای دارد. 

***

همدردی نگاهش را به یاد دارم. 

 آن دخترعاشق من بود. سلامتی اش بسته به من بود. خوشبختی او در قدرت من بود. از دیدن لوسی به عنوان چیزی انتزاعی، افسانه ای یا اسطوره ای تسکین می یافتم. به لوسی به عنوان آینه ای فکر کرده بودم که تصویر احساسات مرا حفظ کرده بود.

***

هیچ یک از جنبش های بزرگی که با هدف تغییر دادن دنیا به وجود آمده اند نمی توانند تمسخر و تحقیر را تحمل کنند. تمسخر زنگاری است که به هر چه بنشیند کم کم آن را تحلیل می برد. 

***

آرزو می کردم به جهنم بروم و جهنم را از زندگی ام ببرد!

۲۶.۲.۰۳

بنال وطن آلن پیتون

 اندوه از ترس بهتر است، چون که ترس همیشه آدم را حقیر می کند، در حالیکه اندوه غنی اش می سازد.

***

هیچ چیز هیچ گاه آرام نیست مگر برای احمق ها. 

ترجمه سیمین دانشور

۳.۲.۰۳

گزنه جعفر شهری

 مقدمه سخنی است که هر چه کم باشد باز زیاد است. زیاد از آن جهت که کسی به آن توجه نمی نماید. 

***

تاریکی آخر شب را تاریکی اول شب روشن نمی کند. 

**

احساس می کردم غذای شرف و آبرو بعد از غذای شکم طعم می دهد. 

***

زن بی سرپرست را مردم، زبان گا می کنند. مردم دهان را زودتر از چشم ها باز می کنند. 

***

زنبور می زند مار خودش را نشان می دهد یعنی زهر بعضی زنبورها بدتر از زهر مار است. 

***

از چاک پایین تنه اش کله ی بچه پیدا شد. نوع دفع کردنی به نظرم آمد که از آن وحشت کردم. مدفوعی به چندین برابر بزرگتر که شکلی مثابه آدم گرفته بود، آلوده به خوب و کثافت. به خود منتقل شدم که من نیز چنین مدفوعی بوده ام. بزرگ ترها را هم از صورت مدفوعی جدا نتوانستم بیاورم. مدفوعی که چه منم ها داشته، چه فخر فروشی ها کرده چه اسامی و عناوینی برای خود تراشیده اند. آقا و خان و خانم و باجی و حاجی و کربلایی و مشهدی که هریک بارها مورد عتابم قرار داده و هر کدام خویشتن را برتر می دانستند. 

۱۹.۱.۰۳

گناه مقدس حسینقلی مستعان

 دنیا وقتی بهشت می شود که انسان به مقام عقل برسد و انسان وقتی به این مقام می رسد که زن را بشناسد، که زن خودش را بشناسد و بتواند واقعا زن باشد. 

۱۲.۱.۰۳

آزیتا حسینقلی مستعان

اگر عالم ویران شود و خدا هم بساطش را جمع کند من عاشقت می مانم. عشمان را به دست آب مسپار آب وفا ندارد: نمی ایستد، می رود و دور می شود ما را با خود می برد و به سنگ ها می زندمان شیشه ی دلمان می شکند و خونمان آب روشن را رنگین می کند. 

۸.۱.۰۳

گره کور قاسم لاربُن

 مورچه ها هرگز به مچشون ساعت نمی بندن. چون هیچوقت سرعت رو با زمان اندازه نمی گیرن. ولی ما برای اینکه نشون بدیم چقدر به کمال خودمون نزدیک تر شدیم، زمان رو مطمئن ترین شاخص قرار می دیم. این هواپیماها نیستن که فرق کردن این ماییم که می خواهیم بگیم کامل تر شدیم، این آدمه که کامل می شه نه اشیا. 

***

سایه ها همیشه بزرگ ترند چون پوچ، تهی و بی ثباتند. 

***

دوستی آدم ها یه جور سازش فریبکارانه است، چون غالبا دوست ها هستند که دشمن هم می شوند. 

۶.۱.۰۳

گوژ قاسم لاربن

آدمیزاد قاب عکس نداره. قاب، گورشه!

**8

عمر زیاد به ادم چی میده؟ انبانی از خزعبلات دیگران. دیگر خودم نیستم دیواری هستم که هر دستی نقشی برآن بست. معجونی از اندیشه و حماقت نسل های گذشته. دیگران در من زندگی می کنند با افکار واحساسات خودشان. هر کسی سعی می کنه منو به سلیقه خودش در بیاره. 

***

اگه آینه ای می ساختن که ادم می تونست باهاش روح رو ببینه اونوقت می فهمید عیب از کجاست. 

دست هات  هر دستی آینه ی روح آدمه. منتها هیشکی نمی خواد بهش نگاه کنه. خدا این دست ها رو به ما داده که مرهمی روی زخمی بذاریم ولی ما آلوده اش کردیم. آلوده به خون دیگرون. با همین دست هاست که ماشه رو می چکونیم. دشنه به پهلویی فرو می کنیم. توی پیاله ی همسایه زهر می ریزیم. 

***

همه بیگانه اند. بیگانه با دل و روح و غم های بی نشان من. با احساس و اندیشه ی من. حتی یک نفر نیست که بویی از عشق برده باشد. همه غرقند. غرق در هوس و شهوت و در اشتهای سیری ناپذیر زیستن. زیستن در خفت. 

گرد باد میگل آنخل آستوریاس

به حدی تنها بود که مردگان هم می توانستند با او صحبت کنند.

۷.۱۲.۰۲

بابا لنگ دراز

 جودی ابوت: شکر خدا که من هیچ خدایی را از هیچ کس به ارث نبرده ام

***

جودی ابوت: سر میز به ما خیلی خوش می گذرد همه با هم می گویند و می خندند و قبل از شروع غذا هم کسی دعا نمی کند. این خود نعمتی است که انسان مجبور نباشد برای هر لقمه از کسی شکرگزاری کند. شاید من کافر هستم ولی اکر یک عمر به اجبار شکرگزاری کرده بودید کافر می شدید.

***

من با چشمی دورنمای زندگی را تماشا می کنم که سایر دختران که در محیط مساعد بزرگ شده اند نمی بینند. بسیاری از دختران هستند که نمی دانند خوشحال و سعادتمندند، آنها چنان به خوشی ها عادت کرده اند که احساستشان فلج شده است.

***

جودی ابوت: تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم، وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ، چیزی شبیه غرور! لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم ، بعد از تو هیچکس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند نمیگذارم، نمیخواهم...بابا لنگ دراز من همین که هستی دوستت دارم ، حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم.

***

جودی ابوت: انقدر راجع به شما فکر کرده ام که نمی توانم باور کنم شما از گوشت و استخوان ساخته شده اید. 

رمان بابا لنگ دراز

جین وبستر

https://t.me/nellynevesht/4041

۱.۱۲.۰۲

بر جاده های آبی سرخ نادر ابراهیمی

ای کاش خدا داشتی و از شر این تنهایی وحشت انگیز خلاص می شدی

_من نمی بایست خدا داشته باشم، خدا می بایست مرا داشته باشد. 

***

دریا به قدر ناامنی اش صدا دارد. 

***

تعصب در زبان های ما غالبا چیزی منفی و احمقانه است، اما در ایران این واژه بار مثبت دارد شما اگر می خواهید این واژه در فارسی بشکند و از اعتبار بیافتد باید واژه ای مانند خَر را به اول کلمه ی تعصب اضافه کنید مثلا بگویید ایرانی ها خر متعصب هستند. 

***

عشق از بهانه می گریزد. عشق صراحت لهجه می خواهد. 

***

جلد دوم

باران بر جسم می بارد اما روح را می شوید.غریب است واقعا 

***

خنده ای که یک دوست را برنجاند از گریستن دردناک تر است. 

۳۰.۱۰.۰۲

آنشرلی جلد چهارم و پنجم

 بین همه ی اتفاق های نامطمئن زندگی ازدواج کردن از همه چیز نامطئن تر است. 

***

آنقدر تنها مانده ام که حرف زدن یادم رفته. 

**

وقتی عشق یا غمی عمیق قلب کسی را فرا می گیرد، قدرتی شگرف پیدا می کند. 

***

به کشیش گفتم باید صبر می کرد تا زنش بزرگ شود بعد با او ازدواج کند. کشیش گفت: می خواسته خودش زنش را تربیت کند. به این هم می گویند مرد؟ 

**

وقتی زنجیرها را از دست و پای یک زندانی باز می کنند او تا مدتی احساس عجیبی دارد و فکر می کند چیزی را از دست داده!