‏نمایش پست‌ها با برچسب مخلفات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مخلفات. نمایش همه پست‌ها

۱۲.۴.۹۸

داستان پستان نائله یوسفی

پستان نائله یوسفی
دخترها با هجوم مانند مورچه های سیاهی که آب به لانه شان ریخته باشند طوسی رنگ از مدرسه بیرون زدند. آلاله کیف را به حالت آویزان در دست می گرفت و اکلیل به او می گفت برای جلب توجه چنین می کنی. انیسه آن را روی شکم می بست و نقش زنان حامله بازی می کرد با لنگ های باز از هم پنگوئن وار را می رفت. آلاله چشم های عینکی و موهای قرمز فرخورده داشت. برای کپل بودنش او را دست می انداختند و هنگامی که سر کلاس برای درس نخواندن بهانه های مادرانه می آورد ریسه ای از خنده بلند می شد. اکلیل با اندام نحیف و ترکه ای اش با چشم حسرت به دیگران نگاه می کرد. صورت پر آکنه او نتوانسته بود بر زیبایی نوجوانی اش غلبه کند. با این حال او را آبله مرغان صدا می زدند. انیسه در همه چیز متناسب بود اندام قالبی داشت. او دوست هایی را بر می گزید که نه از خودش زیباتر باشند نه بسیار زشت و همین اهمیت دادن آشکار به ظاهر، نفرت دیگر همکلاسی ها را برانگیخته بود. آلاله و انیسه نامزد داشتند و این افتخاری بود برای هر دوی آنها. آلاله آینده ی همسرداری را دلیل مبرهنی برای درس نخواندن خود می دانست و انیسه تکمیل کننده ی زیبایی دختر را وجود مردی می شمرد که در نوجوانی به سراغش بیاید. در غیر این صورت دیگر همجنسان را فاقد امتیاز زن بودن می دانست به همین علت با گوشه و کنایه خود را به رخ اکلیل می کشید. انیسه گفت: ننه ی من می گوید تو نه تنها صورت خشک و استخوانی داری بلکه هیچ شانسی برای ازدواج نداری دیلاق بودن و روی سینه نداشتنت هیچ مردی را جذب نمی کند. با دیوار مو نمی زنی. اکلیل خسته از تکرار مکررات از او خداحافظی کرد و رفت. در راه نیش به سنگلاخ ها زد و گفت: به امید خدا یک شب گرگ به ده بزند تو بیرون بیایی و درنده روی سینه هایت را تکه و پاره کند. من به سبک خودم زشتم تو به شیوه خودت زشتی. اندامت را در قالب گچ ریخته اند و با آجر رویش ماله کشیده اند. صدایی از پشت گفت: با که هستی؟ با جن و پری؟ بلور مادر آلاله حرف های او را از پشت شنیده بود. اکلیل گفت: برو پِلاس ِ شکمت را بالا بکش بعد اینکه با دخت تو نبودم. بلور گفت: بدقواره به میت می مانی. ماشین میوه و تره بار در جلو خانه اکلیل ایستاده بود. وقتی او را دید با خشمی که از قبل او را پخته بود داخل رفت. فروشنده مشتری ها را تحویل شاگرد داد و پشت دیوار مشغول سیگار کشیدن شد. کوچه خلوت بود. صدای باز کردن پنجره ی بادگیر از کنار دیوار و پشت پای فروشنده، سر او را برگرداند. اکلیل با سینه ی شکافته از دکمه ها خیره به فروشنده گفت: تو هم مثل دیگران من را لایق خود نمی دانی؟ روی سینه ام آنطور که مردی را طلب کند نیست؟ فروشنده با تمسخر گفت: مست کننده است ولی بلورین نیست.  اکلیل موکت بر را روی شلوار بر قلم پای او کشید و پنجره را بست. انشعاب خون نعلین را رنگی دیگر ساخت. صدای او در کوچه گم شد که به سوی ماشین ها می رفت. وقتی او را پانسمان کردند هیچ اعترافی از خود بروز ندادو اکلیل با قلبی تپنده از ترس صدای کشیده شدن تایر بر خاک را شنید و به آرامش پس از طوفان رسید.
روزی پس از آمدن از مدرسه زن ها را دید که در مجلسی دور یکدیگر در مورد مسائل زنانه صحبت می کنند. وقتی سلام می داد هیچ کس به خود زحمت بلند کردن لنبر را نمی داد و با دست درازی بر و روی او را قیاس می گرفتند. در اتاق تاریک مشغول شد و صدا را شنید. مادر انیسه بود که می گفت: یک مقدار بیشتر به او خورد و خوراک بده قوت غالب او باید پیه دنبه باشد. آلاله از خشم روزی که با او دهن به دهن شده بود گفت: چرا روی سینه اش درشت نمی شود و به عمل نمی آید؟ وقتی دیر بشود دیگر افاقه نمی کند. اکلیل با جارو بیرون آمد و بر شانه هر یک از زن ها به نوبت کوفت. مادر آلاله می خندید. اکلیل دست از انها برداشت و باردیگر سراغ او رفت. مادرش بلند شد و بازوی او را کشید اما با قوت نوجوانی و لاغری تر و فرزش بازو را به خود قاپید و داخل اتاق قایم شد. زن ها یکی یکی با خنده بلند شده و رفتند. مادر که می دانست او از چه به دل گرفته نمک روزی زخمش نپاشید و سرزنشش نکرد. در اتاق صدای بلندگوی نان خشکه می آمد او پنجره را باز کرد و ناسزایش داد از پیرمرد خواست تا بلندگو را خفه کند. سپس به او گفت بایست ننه ام می خواهد برایت کهنه ظرف بیاورد. پیرمرد خوشحال ایستاد. اکلیل دکمه مانتو را گشود پستان های جوانه زده اش را که نیاز به سینه بند نیز نداشت از زیر رکابی دخترانه نشان او داد. پیرمرد گفت: این را هم می خواهی به من بدهی؟ اکلیل گفت: تو که آب از سرت گذشته و تجربه داری بگو با این ها مرد به مستی می رسد یا باید چون مشک بر زمین سایه بیافکند؟ پیرمرد با دستار جلو چشمش را گرفت و گفت: ای پیری ای پیری حتی نوکش هم مرد افکن است چه رسد به پیرمرد افکن.
بلورهات را نگه دار پیری چشمانم او را می فرساید. اکلیل با بغض در گلو گفت: گفتی بلور؟ هیچ زن و مردی این را به من نگفته بود. می گویند من لایق هیچ مردی نیستم چون اندام دلبری ندارم. او دستار را از چشم باز کرد دکمه های اکلیل بر سر جای خود نشسته بودند. پیرمرد گفت: گه خورده اند. نان خشکه چه شد؟ اکلیل گفت: می خواستم تو را نگهدارم، نداریم. پیرمرد با گشاده رویی رفت. چشم های اکلیل دنبال او بود. به خود گفت: جوابم را گرفتم. این آخرین بار بود. همین را می خواستم بشنوم. همین هر چقدر دروغ هر چقدر راست تو دلم را خوش کردی. حالا یکی در دنیا هست که به من گفته باشد پستانم بلورین است. چوب نی های زیر سقف اتاق روستایی برایش عاشقانه می نواختند او دو دست چلیپا بر زیر سر نهاده و به خواب رفته بود.
https://t.me/nellynevesht

۴.۳.۹۸

دلنبشته

Naele yousefi, [23.05.19 01:11]
‏آدما می رن یکی دیگه رو تست می کنن بعد میان به تو می گن تو یه چیز دیگه ای! خیانت

Naele yousefi, [25.05.19 00:01]
زندگی آدما تو اینستا مثل کامیون های پاکستانی هست ظاهر زلم زیمبو باطن ماشین مشتی ممدلی نه بوق داره نه صندلی

Naele yousefi, [25.05.19 20:54]
هیچ کس به محبت من احتیاج نداره
هیچ کس توی دوست داشتن رو من حساب نمی کنه
همه فقط اون چیزی که خودشون انتظار دارن از ادم می خوان انتظار طرف مقابل واسشون مهم نیست
هیچ کس به من نیاز نداره وقتی پول بخوان کار می کنن یا میرن سراغ کسی که پول داره
وقتی یه چیز مادی بخوان می رن سراغ کسی که اون رو داره
وقتی یه چیز معنوی بخوان می رن سراغ انواع خداهاشون
هیچوقت هیچ کس تمام و کمال روح و روان من رو نخواست
هیچ کس به محبت کلامی من احتیاج نداشت
هیچ کس کمکم نکرد و نجاتم نداد
روحم غرق شد و مرد روحم سقط شد
***
‏باید یکی رو‌ دوس داشته باشیم که تنهاییش و خوشحالیش مثل ما باشه نه اینکه مسخرمون کنه

۲۹.۲.۹۸

دلنوشت

آنقدر که درد تاریخی داریم درد زندگی نداریم چرا که پیش از ساختن زندگی باید تاریخ مان را می ساختیم اما اغلب می پنداریم که تنها زندگی ساختن کافیست و تاریخ مال از ما بهتران است.
https://t.me/nellynevesht

۲۳.۲.۹۸

پایان یک پیوند گراهام گرین

یک ماجرا نه آغازی دارد و نه پایانی. ما خودسرانه نقطه ی معینی از تجربه ی خود را بر می گزینیم و با شروع از این نقطه به گذشته یا آینده می نگریم.
***

۱۱.۲.۹۸

کتاب پاشویه نائله یوسفی


نخستین #کتاب طنز  و سومین اثر #نائله_یوسفی با موضوع #کاریکلماتور توسط انتشارات آريش در تهران منتشر شد با همكاری کاریکاتوریست ها
@arishpublication
@cartoonist_shoghi

@___esra_mohammedreza___
آدرس غرفه خريد در سی و دومین نمايشگاه بين المللي كتاب امسال راهروی ۲۹ غرفه ۳۸ #نائله_یوسفی 

یکی ز این کاریکلماتورها: کودکان روستا روی خط فقر مشق می نویسند!
@zahrataghizadeh85
لطفا ريتويت كنيد داغ از تنور چاپخونه در اومده زحمت زياد برده است به زودي راه هاي ديگر خريد كتاب را معرفي مي كنم
x
و تشكر ويژه از خانم زهرا تقی زاده مدیر مسئول #انتشارات #آریش
#نمایشگاه_کتاب
مخاطبان عزیز وبلاگ لطفا اطلاع رسانی کنید
x

۲۵.۱.۹۸

کتاب نقطه علیرضا روشن

می گفت: آنها که می گویند سیگار ضرر دارد آیا فکر نمی کنند بمب ها بیشتر ضرر دارند؟ آیا فکر نمی کنند دروغ هایی که می گویند بیشتر ضرر دارد و پشت هم بافی ها و غیبت کردن ها و زیرآب زدن ها بیشتر ضرر دارند؟
***
  .آقای برهانی دید جای همه ی آزادی ها را شعر و داستان و کاریکاتور و عکس گرفته است. مردمی را دید که در قصه ها با یکدیگر ارتباط دارند، در شعرها عاشق می شوند و در کاریکاتورها مبارز هستند و حقوق خویش را طلب می کنند.
***
اما کسی که من به او رای داده ام انسان نیست. نان است. درخت است. فکر آزاد است. شرافت انسان است.
***
دو آدم که از هم خسته می شوند به کوه و بیابان پناه می برند. از دست همدیگر به دیدن گاوی پناه می برند که دور از جاده میان مزرعه ای ایستاده است و علف می چرد. پیش خودشان که از هم خسته شده اند می گویند: چه منظره ی قشنگی. جالب است آدم از دست آدم به گاو پناه می برد.
***
زخم آدم همراهش بزرگ می شه.
دوست داشتن درخت، به دلیل مثلا میوه یا سایه یا شکل یا بوی آن، نه دوست داشتن درخت، که دوست داشتن شکل، بو سایه یا میوه است.
٭٭٭
نوشتن عفو به معنی پذیرش جرم است اما من جرمی مرتکب نشده ام.

۲۴.۱.۹۸

دلنوشته

از ادمایی که اول سمتم میان دست دوستی دراز می کنن بعد واسشون تکراری می شم بدم می یاد چون ادمای تست کننده هستند که به هر چیز یه ناخونک می زنن تا بگن اره ما فلانی رو می شناسیم و ارتباط اجتماعی مون قوی هست.
انقدر تلاش برای فکر نکردن به خودکشی انرژی و فکرمو درگیر می کنه که اول صبح و اخر شب خستگیش می مونه برام.

۱۶.۱.۹۸

دختر دایی پروین علی محمد افغانی

در کودکان انگیزه بیشتر از اندیشه راهنمای عمل است. آن روزها من هر سکه ای به دستم می آمد از روی عادت یا انگیزه ای بی معنی دوست داشتم به گچ دیوار بمالم و برق بیاندازم. این طور با خودم می اندیشیدم که که حق نیز مانند سکه در صورتی حق است که جلوه ای پیدا نموده و خود را نمایان کرده است. حق به جلوه نمی افتد و نمایان نمی شود مگر زمانی که دنبال آن آمده اند آن حقی که دنبالش نیامده اند از آن جهت که به کرسی ننشسته و توجهی را به خود جلب نکرده است اصلا حق نیست.
***
سعادت شما اساسش بر جنایتی است که خودتان از آن خبر ندارید.
***
‏حرف زدن به عقیده ی بعضی ها فکر کردن اجتماعی است.
‏دختر دایی پروین/ علی محمد افغانی

۱۵.۱.۹۸

گرانی دان دانیل استیل

همیشه به همین شکل است. آنها عاشق شخصیت تو و آنچه هستی می شوند ولی بعدا می خواهند آن را از چنگت بیرون بیاورند. و زمانی که او به خاطر زنی زیباتر و دلفریب تر و شاید حتی جوان تر طردت کرد تمام زندگی ات افسوس آن بخش از قلب و وجودت را خواهی خورد که در اینجا جا گذاشتی. اگر واقعا دوستت داشت هیچ گاه از تو نمی خواست باله ات را ترک کنی. 

۶.۱.۹۸

پند خرف مند

نفرت انگیز ترین جمله ادما برای شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت عاطفی"دوباره شروع کردی"
***
یکی می خواست سیگارو ترک کنه انقد تخمه خورد چربی گرفت خواست تخمه رو ترک کنه انقدر خرما خورد قندخون گرفت اینا مثل اینا هستن که رابطه قبلی رو با رابطه بعدی خاموش می کنند.
[عجب چیزی گفتم🤔منتظر لایک می نشیند]
***
کسی که مشک به بینی برد نیابد بوی
‏شم شمایل او بشنود ز صد فرسنگ
‏فرخی سیستانی
من این بیت را اینطور دریافتم که عاشق نباید به معشوق بگوید خودت را به من معرفی و شناسا کن چون معشوق نیاز به معرفی ندارد این عاشق است که باید تنهایی به جستجوی معشوق برود.

۹.۱۲.۹۷

خاطرات سیاسی انور خامه ای

کسانی که با شکنجه گران پلیس سر و کار داشته اند می دانند که این کار چقدر دشوار و خطرناک است. من زندانیان سیاسی بسیاری را در عمر خود دیده ام. بعضی از آنها مقاومت را به سر حد کمال می رسانند و حتی مطالبی را که برای پلیس مسلم است و مدرک قطعی در دست دارد انکار می کنند و از شکنجه شدن تا سر حد مرگ پروا ندارند. بسیاری از مدافعان سیاسی معروف جهان از زمان باستان گرفته تا امروز از این نوع بوده اند. از مسیح و سقراط گرفته تا دانتون.  برخی دیگر جرمی را که پلیس به آنها نسبت می دهد می پذیرند اما با سر بلندی و بی باکی برگ بازجویی را به دادخواستی علیه پلیس و رژیم تبدیل می کنند یعنی می گویند که به اجبار از آنها اعتراف گرفته اند.
***
استالینیسم بزرگترین پیشرفت ها و اکتشافات علمی آن زمان مانند نسبیت اینشتاین، عدم حتمیت هایزنبرگ، پسیکانالیز فروید، و غیره را انحرافی می شمرد، شهرسازی جدید و معماری مدرن و ساختن آسمان خراش ها را مظاهر سرمایه داری و امپریالیسم  معرفی می کرد، مکاتب جدید ادبی و هنری مانند فوتوریسم و کوبیسم را انحظاظی و هنرمندان بزرگی چون چارلز چاپلین، پیکاسو، برتراند راسل و کافکا را منحط و انحرافی می دانست. احزاب کمونیست جهان مجبور بودند تمام این نظریات را بی چون و چرا قبول کنند و می کردند.
***
در آن زمان رضاشاه کشاورزان و کارگران را به زور برای راه سازی و بنایی با حقوق دو ریال و ساعت کار پانزده ساعت می آوردند. برای ساختمان قصرهای رضاشاه بنا و نجار و آهنگر و سنگ تراش و غیره را پلیس در تهران به زور جمع می کرد و آنها را به کامیون می ریخت و تحت تدابیر امنیتی به محل کار می برد تا فرار نکنند و بعضی از انها تنبیه هم می شد و همین ها نیز موجب نارضایتی مردم در شهرها و روستاها بود.
***
در زندان دوره رضاخان اعتصابات با شکنجه روبرو می شد و از دوره ی پسرش شدید تر بود. هنگامی که ارانی اعتصاب کرد لوله ی تنقیه را به اجبار به مقعد او وارد کردند تا آب گوشت یا شیر را از آن طریق به معده اش وارد کنند سپس همان لوله ی آلوده را از طریق دهانش وارد معده زندانی می کردند و از انجا به فرد اعتصاب کننده غذای آبکی می رساندند.
***
مرحوم خانباباخان روزهای انفرادی در مستراح به سر می برد. بعضی از زندانیان دیگر هنگام هواخوری از سوراخ کوچک مستراح به او کره و پنیر و سیگار می رساندند او تا اخرین لحظه دست از انتقاد بر نداشت و سپس او را با آمپول هوا به قتل رساندند. او درباره وضع اسفناک خود شعری گفته بود:  دیدی چه رفت بر سرما و به جان ما/ سوراخ مستراح شده روزی رسان ما
***
حزب توده منافع متفقین را بر منافع کارگران ترجیح نمی داد. اتحادیه ای بود که نه علیه استثمار می جنگید و نه کارگران به سوی آن جلب می شدند. 

۷.۱۲.۹۷

روزها در راه جلد دوم شاهرخ مسکوب

زمان حال من مدت ندارد، چون آینده ندارد.
***
یکی را می کشند یا به کشتن می دهند و می گویند تریاکی بود و مرد و یکی را آیت الله می کنند تا وقتی جوانمرگ شد کمبود عزاداری نداشته باشیم. یکی را بر آری و شاهی دهی -یکی را به دریا به ماهی دهی
**
هنر در پیوند هماهنگ و انداموار آرمان است با واقعیت. این یکی تعالی می یابد، خود را بر می کشد تا به مرتبه ی آرمان برسد و از سوی دیگر آرمان در واقعیت تجلی می یابد. واقعیت آیینه ی ضد خود (آرمان)  و فرودگاه آن می شود به طوری که در همین واقعیت بی بهره از کمال و زیبایی، در این ابتذال پیاپی و روزمره بتوان به آرمان دست یافت و آن را زندگی کرد. به این ترتیب هنر فرار از واقعیت نیست، غایت آن است. غایت، بدون ارزش داوری یعنی نهایت واقعیت صرف نظر از زشت و زیبا، خوب یا بد یا هر ارزشِ به ویژه اخلاقی یا سیاسی دیگر .
***
هر چند که همگان توانایی دست یافتن به هنر را نداشته باشند، چون شکستن مرزهای بسته، تنگ نظر و حقیر واقعیت، کار همگان نیست و هر کوششی در این زمینه به پیروزی نمی رسد، همچنان که آرمان نیز چون متعالی است برای هماهنگ شدن و گنجیدن  در چهار دیوار واقعیت، مثل ورتر به شکست می رسد. شکست، سرشت هنر است، هنر به اصطلاح حافظ قطره ای محال اندیش است که می خواهد به تعبیر فردوسی ستاره را در سپهر و شب را در سیاهی به چنگ آورد. 

۶.۱۲.۹۷

وعده ی دیدار با جوجو جتسو بهرام صادقی

بشر از آنجا بشر است که می تواند انتخاب کند. و وقتی انسان واقعی هستیم که که احساس مسئولیت واقعی نسبت به همه ی انسانها بکنیم

از میراث ابوسعید ابوالخیر شفیعی کدکنی

هزار دوست اندکی بود و یک دشمن بسیار.
**
تا آهن و سنگ آشنایی نکند
آتش به میانه روشنایی نکند
**

۲۹.۱۱.۹۷

روزها در راه شاهرخ مسکوب جلد نخست

برای دیدن باید به فکر آن بود.
***
نوشتن درمان درد بیهودگی است.
***
من عقیده نمی خوام. تو هم یک عقیده ای داری، من می خوام یکی حقیقت رو بگه.
***
وصیت نامه دانشیان: هر مرگ دریچه ای است که به روی دروغ، فحشا، فقر و گرسنگی بسته خواهد شد

در پی نوشت کمی درباره یادداشت های او می گویم. شاهرخ مسکوب متفکری آزاده و پژوهشگری اندیشمند و آینده نگری زیرک بود او پس از جدا شدن از حزب توده و زندان رفتن دیگر در اجتماع و فضای سیاسی آن زمان شرکت نکرد و بیشتر از همه چیز سرخورده بود و این را بارها در خلال نوشته هایش می بینیم. چون چیزی که او می خواست دموکراسی بود. او آینده ایران را تاریک می دید و دلش به حال غزاله های آینده می سوخت. غزاله نام دخترش بود. او به دلیل مشکلات مالی به یاس دچار بود و در ادامه اینکه فضای ایران اجازه ی این را به او نداد که قلمش مخاطب پیدا کند و آنطور که باید شناخته شود پس مهاجرت کرد. در کتابش می گفت نمی دانم برای که می نویسم و حرف می زنم و دلگیر مورد توجه قرار نگرفتن قلمش بود. با توجه به اینها می توان گفت که او از زمان خود بسیار جلوتر بود چون آینده ایران و نسل بعد را خوب پیش بینی می کرد و در مورد اینکه کتابهایش مورد استقبال آنچنانی قرار نمی گرفت باید گفت که هنوز هم در ایران نویسندگان بسیاری ناشناخته هستند و از این گمنامی رنج می برند و وضع فرقی نکرده است. هر کس نان و نوایی داشته و  اسمی در کرده به لطف مافیای ناشران و کتابفروشان است و شاهرخ مسکوب ها قلمشان مسکوت می ماند. شاهرخ مسکوب در جایی نوشته بود: حزب ها در ایران همیشه از کون یکی ارتزاق می کنند و هرگز نمی توانند آزاده باشند و دموکراسی طلب 

۲۳.۱۱.۹۷

عشق سگی است از جهنم چارلز بوکوفسکی

تمام دوران ابتدایی، راهنمایی، دبیرستان، دانشگاه
همه ی اونایی که مطرود بودن میومدن سراغ من
،آدم های یک دست، تیک دار، آدم های لکنت دار،
 ترسوها، انسان گریزها، قاتل ها، چشم چرون ها، دزد ها
***
همه ی ما می ترسیم
ولی وقتی زشت باشی و چیزی برای از دست دادن نداشته باشی
احساس قدرت می کنی
***
نظام آموزشی آموختمان
که همه برنده ایم
از شکست ها و خودکشی نگفت.
یا از وحشت رنج آور یک انسان
که کسی لمسش نکرده
یا با او سخن نرانده است،
و در تنهایی،
مشغول آب دادن گیاهان است
***
آدم ها با یکدیگر مهربان نیستند،
اگر بودند، شاید مرگ آنقدر غم انگیز نبود
***

من توی تنهایی خدم خواهم مرد،
مثل زندگیم
***
واسه یه بیمار لاعلاج قلبی
سرطان یا اضمحلال عمومی
لگنِ مریض یه تیکه سنگِ بی رحمه.
یه تحقیر و تمسخر وحشتناکه
چونکه هیچکس نمی خواد تن لش تو رو
با خودش بکشه ببره توالت و برگردونه

۲۰.۱۱.۹۷

عصر انقلاب دموکراتیک جلد نخست

انقلاب هم مانند جنگ است یعنی هنگامی رخ می دهد که کلیه ی اقدامات راجع به سازش شکست خورده باشد
***
ژان ژاک روسو می گفت: درباره ی ثروت هیچ یک از افراد مملکت نباید آن اندازه ثروتمند باشد که بتواند دیگری را بخرد و نیز آن اندازه تهیدست باشد که مجبور شود خود را بفروشد.
رابرت روزول پالمر

۵.۱۱.۹۷

فصل نان علی اشرف درویشیان

حاجی به اندازه ی پنج نفر می خوره. می بینی چه شکمی داره؟
حرف معلم ادبیات یادم آمد: چاقی شان از لاغری مردم است.

۲۸.۱۰.۹۷

فرهنگ امثال و خرافات فارسی یوسف جمشیدی پور

تو بهتر می دانی یا پیغمبر خدا: عجوزی فرتوت را پسر در زنبیلی نهاده به زیارت پیغمبر زمان برد پیغمبر به مزاح پسر را فرمود مادرت را به شوی ده جوان گفت با این پیری شوهر کردن او چگونه است مادر بر آشفت و به پسر بانگ زد که تو بهتر می دانی یا پیغمبر خدا
***
توش خودش را می کشد بیرونش مردم را: با اینکه در حقیقت درویش و بینواست چون ظاهر خود را غنی می نماید بر او رشک می برند.
***

تو هم یک تنبان قرمز پیش خدا داری: مایوس مباش
***
جوان را مفرست به زن گرفتن پیر را مفرست به خر خریدن: در چشم جوان همه ی زنان زیبا و برای پیر هر لاشه خری تیزرو است.
***
حرامزادگی مایه نمی خواهد: فریب را همه کس داند
***
حکیم باشی را دراز کنید: طبیب شخصی را دستور تنقیه داد. شخص طریقه ی آن پرسید. طبیب بگفت. شخص برآشفت که مرا؟ طبیب هراسان گفت مرا. طبیب را خفته کردند، قضا را شخص بهبودی یافت. سپس در هر بیماری شخص با طبیب همین معاملت می رفت.
***
کس کفتار دارد: همه کس او را دوست دارد.
***
نه مال دارد که دیوان ببرد/ نه ایمان دارد که شیطان ببرد.