۲۶.۸.۹۸

21 درس برای قرن بیست و یکم

 
آنچه شخصی است سیاسی هم است
***
بر اساس اصول دموکراسی آبراهام لینکلن: می توان تمام مردم را گاهی تحمیق کرد . بعضی از مردم را همیشه تحمیق کرد، اما نمی توان همه ی مردم را برای همیشه تحمیق کرد
***
 همه آنچه باید در نهایت حفاظت شود انسان ها هستند نه موقعیت های شغلی.
***
اسان خردمند فقط برای رضایت ساخته نشده است.

۲۴.۸.۹۸

حماسه ستار

 
امروز به خیال خودشان به شما صدقه می دهند و فردا چند برابر پس می گیرند.
***
این احمقانه اس که خودکامه ای را با خودکامه دیگر عوض کنیم

۱۲.۸.۹۸

روی صحنه ی آبی اکبر رادی جلد چهارم

 
تو را چون گل سرخ دوست دارم
گل را برای یک روز
تو را برای همیشه
***
پیرمرد: آزادی اونه که آدم هر کاری دلش می خاود بکنه مشروط بر اینکه مزاحم کسی نشه
جوان: لطفا بگین این مویی که من پشت سرم بسته ام مزاحم کیه؟

۴.۸.۹۸

میلاروپا اریک امانوئل اشمیت

 
هیچ پاسخی حقیقت نیست، ولی هر پاسخی شایسته ی شنیدن و احترام است.
***
کودکان ذاتا فیلسوفند . بنیادی ترین پرسش های بشری را روراست و با زبانی ساده مطرح می کنند و مسائل را بیهوده پیچیده نمی کنند.
***
ترحم باعث می شود که هیچ کس نتواند خود را اصلاح کند. 

۳۰.۷.۹۸

شهامت عشق ورزیدن از اشو

 
ذهنی که همواره دنبال توضیحات است یک ذهن ترسو است.
***
اعتماد یک مسئله شخصی است در حالیکه اعتقاد یک مسئله اجتماعی است. با داشتن اعتماد رشد می کنید ولی با اعتقاد درجا می زنید و اعتقاد می تواند بر شما تحمیل شود. اعتقادات را رها کنید.
***
عشق، آسمان بی نهایت است. شما نمی توانید آن را به زور در فضاهای باریک قید و بندها و محدودیت ها نگه دارید
***
دولت ها و کلیساها ابدا انسان های منفرد نمی خواهند. انها انسان نمی خواهند بلکه گوسفند می خواهند. آنها مردمی را می خواهند که فقط شبیه انسان باشند اما روحشان کاملا له شده باشد و عمیقا صدمه دیده باشد.

شهامت عشق ورزیدن

 
ذهنی که همواره دنبال توضیحات است یک ذهن ترسو است.

۲۶.۷.۹۸

عناصر فلسفه ی حق هگل

 
حق به شخص نیست بلکه تنها حق به چیزی است برونی نسبت به شخص یا چیزی که شخص می تواند در آن دخل و تصرف کند
***
ارزش هر چیز می تواند در ارتباط با نیاز، بسیار دگرگون شود
***
آدمی به این دلیل آدمی به حساب می آید که آدمی است، نه به این دلیل که یهودی، کاتولیک، پروتستان، آلمانی، ایتالیایی و جز این ها است.
***
دولت اثر هنری نیست، در جهان و به ناچار در پهنه ی خودسرانگی احتمال پذیری و خطاکاری وجود دارد و رفتار بد می تواند آن را از بسیاری جهات از شکل بیاندازد
***
دین می تواند شکلی به خود بگیرد که به سخت ترین اسارت در بندهای خرافه و بی بها کردن آدمیان تا سطحی پایین تر از جانوران بیانجامد.
***
استقلال، نخستین آزادی و برترین شرف یک ملت است.

۱۷.۷.۹۸

دیدارها بیژن جلالی

 
تو صدای پایت را به یاد نمی آوری
چون همیشه همراهت است
ولی من آن را به خاطر دارم
چون تو همراه من نیستی
***
با اشک حرفی می زنیم
که با حرف آن را نمی توان گفت
***
عشق ما صدایی شد
در دهان پرنده ای و به دوردست ها رفت
و بین شاخ و برگ درختان گم شد
***
با هم خداحافظی می کنیم
و به واقعیت پناه می بریم
که هنرمندانه تر است
***
به پای خودمان نیامده ایم
که به پای خودمان برویم
***
تاریخ چه کوتاه است
برای فریاد بلند ما!
***
نباید دوست داشت
زیرا فراموشی در کمین است
***
شاید لیوان از شکسته شدن درد می کشد
و دیوار از خراب شدن
شاید تن ما نیز از مردن رنج می کشد
بی آنکه دیگر بدانیم
***
تنها چیزی که می توانم به جهان تقدیم کنم
شعرهایم است که جهان به من داده است
***
همیشه و هرگز همراه هم می رفتند
و من هرگز را که صدا کردم
برای همیشه از همیشه جدا شد
***
از راه درد همه چیز را فهمیدم
از راه درد به همه چیز رسیدم
افسوس که همه عمرم در راه درد گذشت
***
با فکر کردن جهان را نخواهم داشت
نه با بسیار دیدن یا بسیار شنیدن
جهان را آنگاه خواهم داشت
که خاک و سنگ بر سینه ام سنگینی کند
***
آنگاه که دیگران کتاب های شعر مرا در دست خواهند گرفت
من مشتی خاک را در دست خواهم داشت
***
گربه ها و سگ ها و حتی دیگر حیوانات
چون با یکدیگر حرف نمی زنند
کمتر با هم اختلاف عقیده پیدا می کنند
***
مرگ چه عمومی است
از همه چیز فراوان تر است

۱۵.۷.۹۸

دستی میان دشنه و دل خسرو گلسرخی

 
پس از صدور حکم دادگاه خسرو گلسرخی برادرش فرهاد گفته بود خسرو گفت: برادر زندگی زیباست و من هم مثل هر انسان دیگری زندگی در کنار خانواده و مردم را دوست می دارم، اما برای مردم مردن را بیشتر دوست می دارم.
***
در هنر، نخست باید مبارزه علیه حقارت ها، نومیدی ها، بن بست ها، واخوردگی ها و درویش مسلکی ها و این نیز بگذرد ها باشد.
***
مدرک تحصیلی و شهرت هنرمند را مثل هر آدم ناآگاه دیگر که به نظام ستمگر خود را نزدیک می کند تا با سازشکاری هیچ نقشی را در قبال حقیقت تاریخی ایفا نکند، تسلیم زندگی بی دغدغه می کند، چه بسیار افرادی که رنگ باخته اند و اعتمادی را که معمولا مردم به چنین آدم هایی دارند نادیده انگاشته و پامال کرده اند
***
مسئله ی "سبک" برای بیشتر شاعران ما آنقدر اهمیت به خود گرفته که جز آن به چیز دیگر نمی اندیشند چون چنین نوشته اند که تشخص هنری کسی دارد که سبک خاص خود را داشته باشد یعنی ارضای خودخواهی های بورژوایی!
چرا شعرمان را که تنها هنر تاثیر گذار ماست در مکاتب ادبی و سبک اثیر کنیم؟
***
گسترش فرهنگ در حد آموختن الفبا است که نتیجه اش خواندن و نوشتن است. در این گسترش، فرهنگ از میان بردن جهل، سنت های دست و پا گیر و آگاه کردن انسان به جهان پیرامون و شرایط زیستی او هیچ محلی ندارد. کلاسهایی دایر می شود با معلمان گرسنه و نیازمند که خود از فرهنگ مومیایی شده برخاسته اند، معلم سواد دارد یعنی خواند و نوشتن می داند اما به علل اساسی تهی دستی خویش واقف نیست، او چون مدرک تحصیلی را برای امرار معاش گرفته، این مدرک برایش حکم کسب جواز یک مغازه دار را دارد، او از زندگی تنها گذران را می داند و گرسنه نماندن، پس در اینجا با کسی که "سواد" ندارد می بینیم تا چه پایه نزدیک می شود. این گونه با سواد شدن جهل او را از میان نمی برد و بر شعور اجتماعی او نمی افزاید.

گزیده شاعران ارمنی دکتر هراند قوکاسیان

 
الکساندر زادوریان: آنگاه که مردم بر خاکم به جای تاج گل تنها قرصی نان رسم کنید که در آن نوشته شده باشد: از گرسنگی مرد.
***
جمعی به گرد هم اجتماع کرده بودند
"غرض" ریاست جلسه را داشت
"دشنام" سخنران بود
و "دشمنی" منشی.
در هنگام خردوج در کنار در
تنها یک تن را خاموش و سر به زیر دیدم
و آن همان عدالت محکوم بود
که رئیس با شرکت او در جلسه مخالفت کرده بود.
***
آنان با دست راست دنیا را خراب می کنند
و با دست چپ در نمازگاه شمع می افروزند.
***
سیلوا گابودیگیان: حتی اگر مادرت را فراموش کردی
زبان مادری ات را فراموش مکن
***
بهترین ایمان ایمانی است
که هرگز به دین مبدل نمی شود
بهترین میمون در جهان باز هم شاید انسان است

۱۴.۷.۹۸

صندلی را کنار پنجره بگذاریم عباس نعلبندیان

 
بدترین احساسی که آدم های عاشق دارند عدم اطمینان است. بنابراین
بی پایه ترین ازدواج ها که کاملا از عشق خالی باشد آسایش بخش تر به نظر می آید.
***
برای فرار از شب روز را خراب کنید!

۱۰.۷.۹۸

آرایش درونی محمد مختاری

 
و من نگاه کردن بر دنیا را از گلی آموختم
که با نظر در آب باز می شد
بالغ شدیم تا در یکدیگر نگریستیم
***
تا من چقدر گورستان باقی است؟
***
آن شب که شهر را از تابوت بیرون کشیدند
گودال دسته جمعی ما را ستاره ها نشان کردند
***
این صبح از کدام سنگ سر بر می دارد؟
که جای تنهایی هنوز بر بناگوشش مانده است

۹.۷.۹۸

چاه به چاه رضا براهنی

 
 بودن تو به دو چیز بستگی دارد: یکی بدن تو دیگری مغز تو. در زمان شکنجه شدن نباید بدنت وا بدهد مغزت را در مقابل آن بسیج کن. آن قدر کلک بزن که در زیر ضربات تو گه گیچه بگیرد. وقتی آزاد شدی کارهایت را گمنامانه بکن. اگر می خواهی قهرمان یا بسیج بشوی صبر کن. مردم صف نکشیده اند تا قهرمان یا شهید شدن تو را تماشا کنند. مردم در پارک نشسته اند و سیگار می کشند، یا دارند به یک هندوانه تلنگر می زنند تا ببینند رسیده است یا نه . مبارزه دائمی است و تمانشدنی. هدف قهرمان شدن خود قهرمان شدن نیست بلکه هدف تغییر اوضاع است. خودت را به کل عمل ایثار کن، جزئی از کل عمل باش و به صورت گمنامش! داد نزن که این هستی یا آن هستی. و خودت را مثل یک فاحشه نفروش. خودت را فاحشه ی دستگاه سیاسی نکن. 
***
من اگر بیرون بروم او خواهد دید که من دیگر زندانی او نیستم در حالیکه او زندانی پلیس بودن خودش است.

سفر غریب عباس نعلبندیان

 
انسان درختان را سلاح خود می داند. 

۸.۷.۹۸

کتاب آنها که دوست دارند/ایروینگ استون جلد سوم

 
خانه آدم جایی است که وفاداری و صداقتش آنجا باشد
***
دروغ بر یک پا ایستاده است و حقیقت بر هر دو پا
***
حقوق همه ی آنهایی که حاکمیت را به دست دارند، باید از قلب کسانی برخیزد که به آنان حکومت می شو.
***
جریان تاریخ ثابت می کند که عقل و زیرکی و خرد میوه ی تجربه است نه رفاه و عقب نشینی و فرصت های معمولی. ضرورت های بزرگ نیاز به پرهیزگاری های بزرگ دارد.
***
اگرعشق و دوستی نتوانندخودشان را در جدایی های جسمی سر پا نگه دارندلابد باید ضعیف باشند.
کتاب آنها که دوست دارند/ایروینگ استون جلد سوم
https://t.me/nellynevesht

‏نمایشنامه ان زمان فرا خواهد رسید

 
‏من یک اتش سوزی را به اتش زیر خاکستر ترجیح می دهم.
***
‏اگر دنیا بد است بدی آن از ماست
***
‏خدا را راحت بگذار و خودت خودت را بیامرز
‏رومن رولان
‏نمایشنامه ان زمان فرا خواهد رسید
https://t.me/nellynevesht

سرود اعتراض/پابلو نرودا

 
انان سلاحی جز خونشان نداشتند
***
وجود ندارم
اگر به درد آنان که رنج می برند نپردازم
***
دو چیز یار من است: دلم ودردم
سرود اعتراض/پابلو نرودا
https://t.me/nellynevesht

چیستی معرفت دانکن پریچارد

 
ارزش حقیقی دوستی اصلا ابزاری نیست بلکه در ذات خود دوستی است.
٭٭٭
افلاطون: معرفت مانند مجسمه ای است که به زمین متصل شده است و از بین نمی رود اما باور صادق ناپایدار است. هر معرفتی ممکن است باور صادق باشد ولی هر باور صادقی معرفت نیست!
کتاب چیستی معرفت
دانکن پریچارد
https://t.me/nellynevesht

کتاب بمب های آزادی بخش آمریکا نوام چامسکی

 
کارگزاران تلویزیون ها تعزیه گردان جهانند
٭٭
مردم به ندرت جنگ ها را میبرند، دولت ها به ندرت جنگ ها را می بازند. مردم کشته می شوند دولت ها پوست می اندازند، تجدید سازمان می کنند و تبدیل به جانوران چند سر می شوند.
کتاب بمب های آزادی بخش آمریکا
نوام چامسکی
https://t.me/nellynevesht

۹.۶.۹۸

walking with the wind abbas kiarostami

 
در میان صدها سگ کوچک و بزرگ
می جنبد
تنها یکی، سنگ پشت
***
چگونه می تواند زیست
سنگ پشت پیر
سیصد سال بی خبر از آسمان
***
صد درخت تناور
شکست در باد
از نهالی کوچک تنها دو برگ
بر باد رفت
***
باران بر دریا می بارد
کشتزاری خشک
***
گفت از دست من کاری برنمی آید
کاش گفته بود از دلم!
***
کرم رها می کند
سیب کرم خورده را
برای سیبی تازه

گرگی در کمین عباس کیارستمی

 
سایه ام همراهی ام می کند
گاهی از پیش
گاهی در کنار
گاهی از پس
***
از تنهایی ام
سهم بیشتری می خواهم
ازتو
***
جویباری روان
درختی در حصار
***
از مرز جنون که گذشتم
چه هموار می نمود راه!
***
در روشنایی روز
کسی به جا نمی آورد
کرم شب تاب را
***
از هزاران کرم
تنها یکی نور می افشاند
در دل شب
***
زخم هزاران سوزن
بر پارچه ای ابریشمین
***
از ملایمت باد می ترسم
وقتی طوفان را
تجربه کرده ام به سختی
**
آسمان می شکند
در آینه ی شکسته
***
احساس آزادی میکنم
در انتخاب رنج
***
با طنابی پوسیده
به چاه می روم
برای آبی گندیده
که بکوبم در هاون
***
شجره نامه ام
باد به همراه آورده است
از بوته ای بی ریشه

۷.۶.۹۸

رقص با جغد غاده السمان

 
همه ی کسانی که قبل از تو دوست می داشتم
برایم قفس، شلاق و لگام ساختند
و قیچی برای بالهایم
و دهان بندی برای آوازهای کولی وار
عشق زندان شد و بحث شد محاکمه
و به من یاد دادند غم، خشونت و بی مبالاتی را
نیرنگ و تمسخر رنگ باخته را
همراه تو با خورشید دیدار کردم
***
صفر با من مغازله کرد و گفت
مهمترین اعداد است
به او گفتم تو هیچ نیستی بدون دیگری
به من گفت من عاشق همیشگی ام
بدرد نمی خورم بدون یارم
پس مهم تر و بزرگترم!

۳.۶.۹۸

عشق را به تو ابراز کردم/ غاده السمان

 
خشونت گناه تو بود
و غرور گناه من
آنگاه که این دو در هم آمیختند
مولود جهنمی آنها شد جدایی
***
زمان ما سوراخ سوراخ بود
و شن خوشبختی به سرعت از آن می گذشت
***
و انگاه که فکر کردی پیروز شدی
شکست خورده بودی
چون از درک عشق ناتوان بودی
پیروزی من زخمم بود
***
ای گردن کلفتِ دچار سوهاضمه با خاطرات نیاکان
صاحبان سبیل و مشت های آهنین
همچو چماق بر زنانشان
من بشکنم غل و زنجیر و خلخال و زندانبانم را
و عشق کار اهلی کردن در سیرک نیست
تازیانه ات را کنار بگذار و بشنو مرا:
عاشقت شدم چون عاشق شدن را انتخاب کردم
و دست می کشم از عشقت هر وقت دوست می دارم!
***

۳۰.۵.۹۸

باد و آب و سنگ / اکتاویو پاز

 
شاید دوست داشتن
آموختنِ راه رفتن در این جهان است
آموختن خاموش ماندن
آموختن دیدن
***
درختان زمانند
مردم سنگند

۲۸.۵.۹۸

ناخدایی از آهنگی دیگر فریدون گیلانی

 
شکمباره به هم تنه می زنند
زنباره برای زخمی ها اشک می ریزند
***
 کدام کوه را سالم گذاشته اید
که خورشید از پشتش در آید؟
***
آسمان من از سیم خاردار می روید
و زمین من از جنس میله های سبز بارور شده است
من پشت میله ها به جهان آمده ام
من پشت میله ها بزرگ شده ام
**
پشت میله بازار مغازله بود
آدم ها را ارزان می فروختند
و تاریکی را گران می فروختند
***
من یاد گرفته ام که به اندازه ی پنجره ام نفس بکشم
و چشم هایم را
در پرواز پرنده خلاصه نکنم
***
نمی خواهم به دریایی برسم که زبان آب را نمی فهمد

۲۷.۵.۹۸

در شمال و جنوب دلتنگی فریدون گیلانی

 
حالم از این حرف های بزرگ می گیرد
و فکر می کنم دهان های بزرگ دنیا را کوچک کرده اند
و بچه ها نمی دانند به کدام تخته ای بنویسند
که این کلاس ترک خورده مبصر نمی خواهد
***
اگر قد پاییز می رسید
آنقدر به پنجره ها سرک می کشید
که عشق در خانه ها زرد شود
***
تو را به اتهام راه رفتن دنبال می کنند
و سزای دوست داشتن، زندان است
***
باران را بازداشت نکنید
دانه دیگر به زمین دل نخواهد بست

۲۳.۵.۹۸

عطر خنده های تو فریدون گیلانی

 
من زمین را دوست دارم که از آسمان نترسد
و از دهانی سخن می گویم
که برای گفتن دوستت دارم
از پاسبان اجازه نامه نخواهد
***

۲۰.۵.۹۸

سرزمین فریدون گیلانی

 
سرنوشت میوه ی بدمزه ای است که آن را
با نیرنگ به مشتریان ساده می فروشند
و آنقدر آواز و موسیقی و خطابه به خوردش می دهند
که اندام های برهنه فریب تصویرهایش را بخورند
و ماچ و بوسه های مصلحتی
عاقبتش را از عقوبت "سیرت" بترسانند
و بر پیشانی اش بکوبند که عفت یعنی محرومیت.
***
آبادی ها چنان صاف شده اند
که بمب افکن ها نمی دانند
به کدام گذشته ای حمله کنند
و در کدام آینده ای فرود آیند
مرزها کشورها را به سرقت برده اند
***
مردم نان را به قیمت موشک می خرند
***
کلیسا یعنی کلاهی که بر سر مسجد می رود
مسجد یعنی کلاهی که کلیسا
به احترام آزادی از سر بر می دارد.
***
پدرم اصلا بازنشسته نمی شد
مادرم به جای غذا ملاقات می پخت
***
دوست داشتن را
باید مثل کالای ممنوعه از مهلکه به در ببریم
***
در دل چه پیش آمده که
پرده در پشت پنجره آرام نمی گیرد؟


۱۹.۵.۹۸

آفتاب جنگل خیز فریدون گیلانی

 
با من از جلگه هایی سخن بگو
که عشق را پشت میله ها پیر نمی کنند
 و انسان را
در گذر نمی چرخانند که
عبرت عابرین شود
***
من از این شب چگونه بگذرم
وقتی دست ها را بسته اند
و فکر را مثل رنگ به دیوار می پاشند
***
پله ها می پندارند
باید دختران را وزن کنند
و عشق را
کت بسته تحویل پاسبان دهند.
***
از کدام چاهی باید آب بردارم
که در حریق شما نسوخته باشد
و طنابش
به گردن من نیاویخته باشد
***

سه قطعه پیتر هانتکه

 
با تف انداختن خود را بیان کردم. با نشان دادن تقبیح خود را بیان کردم. با شاشیدن خود را بیان کردم. با طرد کردن اشیا بی مصرف و مصرف شده خود را بیان کردم. با کشتن وجودهای زنده خود را بیان کردم. با نابود کردن اشیا خود را بیان کردم. با عرق کردن خود را بیان کردم. با گریه ها و فین های پنهانی خود را بیان کردم.
***
آنچه را که دیگران فکر می کردند صریحا گفتم. به آنچه که دیگران از آن صریحا سخن می گفتند فقط فکر کردم.