گل بلور فریاد زد: خورشید منم همرات ببر. منو بچین تو گلدون اتاقت بذار. منم می خوام سرزمین های بزرگ تری رو تماشا کنم: اون آدم هایی رو که با هم دشت ها رو اباد می کنن، باغ ها رو پر گل می کنن.
خورشید کفت: اکه همراه من بیای آب می شی، دیگه نمی تونی گل بلور باشی. تو حالا خیلی از من دوری، همه ی گرمی من به تو نمی رسه.
گل بلور گفت: من از بین نمی رم می خوام همراه تو برای دوستات روشنایی ببرم.
خورشید گفت بریم.
نزدیک شهرها بود که گل بلور گفت: خورشید منو بالاتر ببر منو بزن به سینهَ ت.
خورشید گل بلور را بالاتر برد و گفت: الان آب می شی.
گل بلور گفت: عیبی نداره اونوقت همراه تو صبح رو برای همه مردم می برم.
داستان گل بلور و خورشید _ فریده فرجام
این نویسنده داستان های کودک رو از تو مصاحبه تاریخ شفاهی هاروارد شناختم اونجا ناراحت بود که آثارش تو ایران مورد توجه قرار نگرفته.