۳۱.۳.۹۶

فیه ما فیه

 
احترام هر چیزی لایق آن وقت باشد.
*
نیک است اگر در همه وقت مدام بیچاره باشی در حالت قدرت هم خود را بیچاره ببینی چنانکه در حالت عجز می بینی زیرا که بالای قدرت تو قدرتی است و مقهور حقی در همه احوال
*
یکی آمد که مدح تو را از فلانی شنیدم. گفت: تا ببینم که آن فلان چه کس است. او را آن مرتبت هست که من را بشناسد و مدح من کند؟ اگ او مرا به سخن شناخته است پس مرا نشناخته است زیرا که این سخن نماند و این حرف و صوت نماند و این لب و دهان نماند. این همه عرض است و اگ به فعل شناخت همچنین. و اگر ذات من شناخته است آنگه دانم که او مدح مرا تواند کردن و آن مدح از آن ِ من باشد.
*
من بنده ی آن خیالم که حق آنجا باشد. بیزارم از آن حقیقت که حق آنجا نباشد
*
فرمود که هر که محبوب است خوب است و لاینعکس: لازم نیست که هر که خوب باشد محبوب باشد. خوبی جزو محبوبی است و محبوبی اصل است چون محبوبی باشد البته خوبی باشد جزو چیزی از کلش جدا نباشد و ملازم کل باشد.
*
چراغ اگر می خواهد که او را بر بلندی نهند، برای دیگران می خواهد و برای خود نمی خواهد. او را چه زیر چه بالا هر جا که هست منور است. الا می خواهد که نور او به دیگران رسد. این آفتاب که بر بالای آسمان است اگر زیر باشد همان آفتاب است الا عالم تاریک ماند. پس او بالا برای خود نیست برای دیگران است. ایشان از بالا و زیر و تعظیم خلق منزهند و فارغند.
*
یار، خوش چیزی است. مجنون را خیال لیلی قوت می داد و غذا می شد. جایی که خیال معشق مجازی را این قوت و تاثیر باشد، یار حقیقی را چه عجب می داری؟


۲۵.۳.۹۶

رازدانی و روشنفکری و دینداری

 

بهترین امیران آنانند که به خدمت عالمان می روند و بدترین عالمان آنانند که که به خدمت امیران در می آیند. استقلال این دو باید حفظ شود. حکومت نباید روشنفکران را مسخر و کارمند خود بخواهد.
٭
روحانی نباید از راه دین ارتزاق کند و روشنفکر هم نباید از راه روشنفکری ارتزاق کند.
٭
این خطا است که جمع کثیری می پندارند روشنفکر یعنی دانشگاه رفته و درس خوانده و تحصیلکرده.
٭
کار روشنفکری نه به شرط مزد است نه به امید مزد. محرومیت دارد ولی تمتع ندارد. عین شمع صفتی و خورشید منشی است تماما نورپاشی و روشنگری و گشاده دستی است علاوه بر اندیشه ورزی و دلیری.
٭

روشنفکری از فرزندان مدرنیته است و در جامعه ی کلاسیک یعنی جامعه ی ماقبل مدرن قشر ویژه ای به نام روشنفکر وجود نداشت.

٭

خرد سبب تفرق و اختلاف است به همین دلیل روشنفکران اتفاق بر اختلاف دارند یعنی اگر روزی همه همفکر شوند و زیر لوای واحدی بروند، روز مرگ روشنفکری است.

٭

حاکمان به دلیل حق مردم و شهروندان حاکم می شوند و مردم به دلیل حقی که دارند حاکمان مسئول و پاسخگو می خواهند

٭

ما نمی توانیم و حق نداریم با قدرت از ان نظر که قدرت است مبارزه کنیم بلکه باید بافت فرهنگی قدرت را بشناسیم و با افات ان مبارزه کنیم بلکه باید با متراکم شدن انها در یک جا و عدم توضیع عادلانه شان مبارزه کنیم.

٭

عقل اهل تحلیل است نه اهل تقدیس

٭

سخن اصلی انسان شناسی لیبرالیستی این است که عقیده ی ادمی در انسانیت او دخالتی ندارد و به عبارت دیگر عقیده برتر از انسانیت نیست.در لیبرالیسم هر که از دین بیرون رود از انسانیت بیرون نمی رود. دایره انسانیت بسی وسیع تر از اینهاست.

٭

دموکراسی کم کردن هر چه بیشتر نقش فردگرایی در حکومت است. اصلاح در نظام دموکراسی و انقلاب در نظام استبدادی است.

٭

نمی توان در تابوت عادات مرده ی گذشته ارمید و نام ان را حفظ اصالت های قومی نهاد 

٭

 بی دغدغه بودن و بی دردی با روشنفکری نمی سازد.

عبدالکریم سروش

۲۲.۳.۹۶

دفتریادداشت های روزانه جلد سوم

 

هر کس برای خود و خدا برای همه.
٭
در اصل و بنیاد، هر قومی هر ملتی اندیشه ی اخلاقی همیشه مقدم بر تشکل آن ملیت بوده است زیرا اولی دومی را به وجود آورده است. اندیشه ی اخلاقی همیشه ناشی از اندیشه های عارفانه و این باور بوده که آدمی موجودی است مانا و فنا ناپذیر و تنها جانوری زمینی و خاکی نیست بلکه به جهان های دیگر و ابدیت وابسته است. این باورها همیشه و در همه جا شکل مذهب به خود گرفتند شکل اقرار به اندیشه ای نو. همین که مذهب نویی در وجود می آمد ملیت مدنی جدیدی هم به وجود می آمد.
٭

۹.۳.۹۶

تاریخ فلسفه کاپلستون جلد دوم

 
آگوستینوس پاسخ می دهد که انسان دست کم نسبت به وجود خود شناخت یقینی دارد حتی اگر فرض کنیم که نسبت به وجود موجودات دیگر یا خدا شک دارد، خود شک کردن او حاکی از این است که او وجود دارد چون اگر وجود نمی داشت می توانست شک کند.
*
حکمت مربوط ب نظر و معرفت مربوط به عمل است.
*
من نمی خواهم بفهمم برای آنکه ایمان بیاورم، بلکه ایمان می آورم تا بفهمم.
*
چیزی که نمی توان تصور کرد که وجود ندارد بزرگتر از چیزی است که می توان تصور کرد وجود ندارد. بنابر این از آنجا که خدا آن چیزی است که بزرگتر از آن قابل تصور نباشد، نمی توان تصور کرد که خدا وجود ندارد.
*
توانایی دروغ گفتن را باید ضعف و نقص نامید نه قدرت و کمال
*
شناخت فلسفی و شناخت ِ جدلی ِ کلامی شناختی راجع به خدا هستند. تجربه ی خدا یا شنات مستقیم خدا که در تجربه ی عرفانی، شناختی عاشقانه یا عشقی آگاهانه به خدا، به دست می آید همچنان در مرتبه ی بالاتری قرار دارد.
*
 گروس تست این توضیح دقیق را می دهد که صورت هر چیز بودن خدا این طور نیست که داخل در جوهر آنها باشد و با ماده ی آنها متحد باشد بلکه صرت مثالی آنهاست. خدا بر همه ی مخلوقات تقدم دارد اما تقدم را باید به این معنا فهمید که خدا ازلی است و مخلوقات زمانمندند 
*
بت پرستان و بی دینان بیش از اینکه وجود خدا را انکار کنند دارای تصور خطایی از خدا هستند. اما در مورد بی خردان چه می گویید؟ بی خردان مثلا می بیند که کافران همیشه در این جهان کیفر نمی بینند یا دست کم یا دست کم آنها در این جهان گاهی خوشبخت تر از هر آدم خوبی به نظر می رسند از این نتیجه می گیرند که در این جهان هیچ مشیت الهی و هیچ حکمرانی وجود ندارد 

۶.۳.۹۶

تصوف اسلامی و رابطه انسان و خدا

 

گفت معرفت بر سه وجه است: یکی معرفت توحید و این عامه ی مومنان راست. دوم معرفت حجت و بیان است و این حکما و بلغا و علما راست. سوم معرفت صفات وحدانیت است و این اهل ولایت الله راست آن جماعتی که شاهد حق اند به دل های خویش تا حق تعالی برایشان ظاهر می گرداند آنچه بر هیچکس از عالمیان ظاهر نگرداند.
٭

معرفت علاوه بر اینها متضمن فنا انیت بنده است و زدوده شدن صفات بشری از او و بقا به صفات الهی.

٭

هدف منطقی حیات صوفیانه فناست و نه بقا یعنی هدف راه تصوف حالت سکر است نه حال صحو چرا که صوفی در حالت صحو، در حالیکه دارای صفات الهی است به میان مردم باز می گردد و حقیقت را برایشان آشکار می کند.

رینولدا نیکلسون

ترجمه شفیعی کدکنی 

 

۴.۳.۹۶

100 سال پس از مارکسیسم

 
روحیه ی مبارزاتی فضیلت سیاسی است.
*
آنان که از تاریخ چیزی نیاموزند سرنوشتشان این است که آن را تکرار کنند.

۳.۳.۹۶

تلقی فاشیستی از دین و حکومت

 
قدرت مطلقه، قدرت عدالت و انصاف را از فرد می گیرد. قدرت مطلق فساد مطلق می آورد.
٭
باید قدرت سیاسی را چنان توضیع کرد که هر کس وسوسه ی سواستفاده از قدرت به سرش زد ببیند که دیگران این قدرت را دارند و می توانند و می خواهند که او را از این کار باز دارند و حتی او را تنبیه کنند.
٭
بر اساس فتوای فقها زنی که عقد دائمی شده باید خود را برای هر لذتی که شوهر می خواهد تسلیم نماید یعنی در آمیزش جنسی رضایت زن شرط نیست اما بر اساس قوانین بعضی کشورهای غربی نزدیکی جنسی مرد به همسرش در صورت عدم رضایت زن تجاوز محسوب شده و قانونا مرد مجازات می شود.
*
حرف زدن خیلی آسان است اگر کسی عقیده و رای خود را تا بدان مایه قابل ارزش نداند که بخواهد در راه آن جان فدا کند و یا به خاطرش رنج و مرارتی متحمل شود بهره ای از حق و حقیقت نبرده است.
*
روشنفکری دینی نه تنها از دین قداست زدایی می کند بلکه با ادعای افزودن به دین، به نوعی ادعای پیامبری می کند.
*
پذیرفتن اسلام با پذیرش دموکراسی در قانونگذاری به هیچ وجه سازگار نیست.
*
سیاسی بودن به معنای پرستش قدرت و وب شدن در قدرت نیست، سیاسی بودن یعنی به چالش گرفتن قدرت و نهراسیدن از آن و الا اگر سیاسی بودن به معنای تایید قدرت یا رفتن به زندان باشد، سیاسی نبودن هزینه ی کمتری دارد.
*
قهرمانان حقیقی بشیت کسانی نیستند که بر گورستان های بی شمار و زندگی های بر باد رفته ی مردمان سلطنت گذرای خود را بر پا می دارند، بلکه همانا آنانند که با دست تهی و بی هیچ نیرویی د مبارزه ِ با قهر ِ کور ِ جمود و خشک مغزی و زهدریایی از پا در افتاده اند.
*
فاشیسم محصول زایمان تاریخی راست سنتی است. فاشیسم فرزند طالبان است.
*
در جوامع ماقبل مدرن اندیشه های مخالف، کفر و ارتداد تلقی شده و صاحبان فکر اعدام می شوند، اما در دوران مدرن به دلیل فردگرایی و ارزشمندی انسان، آدمیان ا به خاطر افکارشان تکفیر و اعدام نمی کنند. لا برای انسان مدرن کشتن آدمیان به دلیل فکر و عقایدشان غیر قابل فهم است.
*
ما باید دین را به گونه ای معنا کنیم و بفهمیم که در جوامع مدرن هم دینداری امکا پذیر باشد و دین بتواند به حیاط خود ادامه دهد. باید بین دین و تجدد سازگاری ایجاد کرد.
*
انقلاب و ایدئولوژی پدیده های مدرن هستند آدمی که با مدرنیته مخالف است می تواند از انقلاب دفاع کند. آدمی که با مدرنیته مخالف است نمی تواند از ایدئولوژی دفاع کند چون اینها پدیده های مدرن هستند.
*
ما پدیده های ماقبل مدرن را نمی توانیم انقلاب بخوانیم آها اهاف محدودی داشتند.شما ببینید هیچ پیامبری نیامد بگوید من اقتصاد جامعه را به هم می ریزم بلکه می گویند هر چیز تا حالا بوده باشد. پیامبر اسلام به قبل از خود کاری نداشت، بلکه گفت شما از این به بعد اینگونه زندگی کنید. نیامد بگوید من همه چیز را به هم می ریزم. کجا چنین چیزی گفته است؟ این انقلابیون قرون جدید هستند که می گویند ما همه چیز را به هم می ریزیم و کل جامعه را تغییر می دهیم و یک طرح کاملا نو در می اندازیم.
*
اندیشه هایی که دلیل ندارند اما علت دارند، اسم این پدیده را مارکس شعور کاذب می گذارد. شعور کاذب پدیده ی خطر ناکی است چون می خواهد در جامعه تغییر کل گرایانه ایجاد کند.
*
مطهری: ما قبل از آنکه بخواهیم درباره ی دیگرا فکر کنیم که آنها مسلمان شوند باید درباره ی خود فکر کنیم. چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است.
*
دموکراسی تغییر مسالمت آمیز بدون خون ریزی حکومت است.






۲۱.۲.۹۶

جامع التمثیل

 
میانجی می خورد اندر میان مشت
٭
کار سهل است اگر یار اهل است
٭
خری زاد و خری زیست و خری مُرد.
٭
یا رب دل پاک و جان آگاهم ده / بد کرده و باز  آمده ام راهم ده.
٭
کاسه چینی که صدا می کند/خود صفت خویش ادا می کند
٭
خر برفت و خر برفت و خر برفت/عمر من همراه خر یکسر برفت
٭
مار پوست خود را می گذارد خوی خود را نمی گذارد.
محمد جبله رودی

۱۴.۲.۹۶

نظریه انقلاب مارکس جلد اول

 
سلطه ی واژه ی دموکراسی چنان است که هیچ حکومت یا حزبی بدون نصب این واژه بربیرق خود جسارت زیستن یا باور به توان زیستن ندارد.گیزوی مورخ دولتمرد
*
همانطور که مذهب انسان را نمی آفریند بلکه انسان مذهب را می آفریند، لذا به همان ترتیب این قانون اساسی نیست که مردم را می آفریند بلکه مردم قانون اساسی را می آفرینند.
*
انسان به خاطر قانون نیست، بلکه قانون به خاطر انسان است این دموکراسی موجودیت بشر است.
*
مارکس معتقد بود جامعه تو را بیرون نمی اندازد بلکه چنان شرایط عذاب آوری فراهم می کند که شما ناچار از آن خارج می شوید.
*
حمله مارکس به نخبه گرایی فلسفی: بزرگان فقط به این دلیل بزرگ به نظر می رسند که ما زانو زده ایم. بیایید تا برخیزیم.
*
عوامانگی مایه ی تشکیل دهنده ی سلطنت است و پادشاه همیشه صرفا شاه عوام است.
*
مارکس پاسخ داد ما در پی دولتی نیستیم که آزاد باشد، بلکه دولتی می خواهیم که کاملا تابع جامعه باشد.

۴.۲.۹۶

کیمیای سعادت

 
چون باکسی دوستی خواهی گرفت او رابخشم آرآنگاه کسی را پنهان به وی بفرست تا حدیث توکنداگرهیچ سر تو آشکاراکندبدانکه دوستی را نشاید.

چیزی را که از آن عالم باشد به چشم این عالم نتوان دید.

حقیقت دل از این عالم نیست و به این عالم غریب آمده است و به راه گذر آمده است.و ما بدین دل حقیقت روح همی خواهیم و چون این روح نباشد تن مرداری باشد.

*
موسی گفت بارخدایا ترا کجا طلب کنم؟ گفت نزد شکسته دلان.

۱۸.۱.۹۶

ژان کریستف جلد چهارم

 
در جایی که آن همه مردم با بدبختی هایی هزار بار سخت تر دست به گریبان اند و می توان نجاتشان داد، در اندوه بیهوده ی عشق از دست رفته مستغرق گشتن دور از انسانیت است.
*
آنچه از همه دردناک تر است فقر و بیماری نیست، بی رحمی مردم نسبت به یکدیگر است.
*
سادگی ادبی طبیعی نیست، باید آن را بدست آورد.
*
چه کسی امروزه در غم آزادی است؟ مشتی برگزیدگان که تاثیری در کار جهان ندارد.آزادی روزهای تاریکی را به سر می برد.
*
شما ای کسانی که به ثروت های جهان انباشته اید، از رنج ها و زجرهای ماست که توانگرید و این امر آشوبی در دلتان نمی افکند.
*
همه ی ما به یک چیز ایمان داریم. چیزی که هست آن ها ایمانشان کمتر از ماست. این ها کسانی هستند که برای دیدن روشنایی باید پنجره ها و کرکره هایشان را ببندند و چراغ روشن کنند. آنها خدا را در وجود یک انسان می گذارند. اما ما چشمان بیناتری داریم.
*
گل ها برای شکفتن نیازی ندارند کسی ببیندشان.
*
مصیبت سنگ محک است. تنها در این مورد است که می توان کسانی را که از مرگ نیرومند ترند، بازشناخت. آنها که تاب می آورند بسیار کمند.
*
زندگی برای مردم خوشبختی که قلبی ندارند آسان است.
*
آن کس که پیروز گشته به سبب همان پیروزی خود مسئول است.
*
انسان از کشور خود بیش از دیگر کشورها توقع دارد، از ضعف های آن بیشتر رنج می برد.
*
بالاتر از میهن هم چیزی است و آن وجدان انسانی است.
*
پشیمان بودن یعنی به عقب بازگشتن. چه در خوبی و چه در بدی باید پیوسته پیش رفت.
*
نسلی سر بر می آورد که بیشتر خواهان عمل بود تا فهمیدن، بیشتر تشنه ی تملک بود تا دریافت حقیقت.نسلی که می خواست زنده باشد، می خواست زندگی را، اگر چه به بهای دروغ، به تصرف در آورد. دروغ غرور، غرور از همه رنگ: غرور نژادی، غرور طبقاتی، غرور دین، غرور فرهنگ و هنر
*
کسی که خوب دوست می دارد، دیگر بیش و کم نمی شناسد، خود را به تمامی در راه همه ی کسانی که دوست می دارد ایثار می کند.
*
مگر درختان نیازی به گلدان دارند تا ریشه بدوانند؟ زمین در دسترس همه است. ریشه های خودت را در آن فرو کن. قوانین خاص خودت را پیدا کن. در خود جستجو کن.

۱۵.۱.۹۶

داستان های عطار

 
هدهد: ای طاووس چرا راهت را گم کرده ای؟ به جای صاحب خانه، خانه می جویی؟ بهشت خانه ی نفس است و دل جایگاه حق. هر که دریا یابد قطره هم با اوست، ولی هر که به قطره اکتفا کند از دریا محروم ماند.
*
شاگردی از استادش پرسید: چرا آدم از بهشت بیرون افتاد؟ استاد گفت: شان آدم بس والا بود، اما به بهشت که دون مقام او بود سر فرود آورد.
*
هدهد: به همین آب و آبرو دل خوش کرده ای؟ آب برای ناشسته رویان است.
*
هر که خود را بشناسد می بیند که حق نیست ولی جزوی از اوست و این به معنی حلول نیست بلکه به معنی استغراق دائمی در حق است.
*
شیخ: خود دل از من دزدیده ای و خود پندم می دهی؟ تا چند انتظار؟
*
ژنده پوش به شاه: نفس تو از تو خری ساخته و بر آن نشسته است، اما من نفس خود را خر خویش کرده ام و بر آن سوارم.
*
گفتند: آدم کیست؟
دیوانه: آنکه غم دیروز و فردایش نیست، غم روزی اش نیست، غم یکی است و آن را شما نمی دانید.

۱۱.۱.۹۶

رساله سوانح

 
قبل ازآنکه عشق را بشناسم عشق او مرا رسید، پس با قلبی خالی برخورد و در آن متمکن شد.
*
زمانی که مرا دیدی او را دیده ای و زمانی که او را دیدی ما را دیده ای.
*
فراق بالای وصال است به درجه ای، زیرا که تا وصال نبود فراق نبود، که او نیز پیوند است، و وصال به تحقیق فراق خود است، چنانکه فراق به تحقیق وصال خود است، الا در عشق معلول که هنوز عاشق تمام پخته نگشته باشد.
*
ابتدای عشق چنان بود که عاشق معشوق را از بهر خود خواهد. و این کس عاشق خود است به واسطه معشوق و لیکن نداند که می خواهد او را در راه ارادت خود به کار برد چنانکه گفته است
گفتم صنما تویی که جان را وطنی/ گفتا که حدیث جان مکن گر شمنی
گفتم که به تیغ غمزه ام کششی/ گفتا که هنوز عاشق خویشتنی
کمال عشق چون بتابد کمترینش آن بود که خود را برای او خواهد و در راه رضای او جان دادن بازی داند. عشق حقیقی آن باشد، باقی همه سواد و هوس و بازی و علت است.
*
هرگز معشوق با عاشق آشنا نشود و اندر آن وقت که خود را بدو و او را به خود نزدیکتر دارد، دورتر بود.
*
هرگز نباید که عاشق و معشوق از یکدیگر یاری بدو رسد که آن نیابند. و رنج عشق همه از این است که هرگز یاری نیاید.در عشق رنج اصلی است و راحت عاریتی. نشان کمال عشق آن است که معشوق بلای عاشق گردد. اگر عاشق با عشق آشناست با معشوق هیچ آشنایی ندارد. اسم معشوق در عشق عاریت است و اسم عاشق در عشق حقیقت است. اشتقاق معشوق از عشق محال و تهمت است.
*
طمع همه تهمت است و تهمت همه علت و علت همه ذلت، و ذلت همه خجلت، و خجلت همه ضد معرفت و معرفت عین نکرت. طمع دو روی دارد یکی رویش سپید است و یک روی سیاه. آن روی که در کرم دارد سپید است و آن روی که در استحقاق داد یا تهمت استحقاق، سیاه است.

۱.۱.۹۶

زندگینامه برتراند راسل از زبان خودش

 
آگاهی کیفیتی است که آدمیان را از ماده بی جان متمایز می سازد.
*
وجدان فقط حاصل ترکیب تکامل و تربیت است.
*
تا نور نباشد تاریکی نیست.
*
این جوان های کوچک و پریده رنگ کنار میزهای رستوران می نشینند و سعی می کنند ثابت کنند که همه ی جهان به اندازه خودشان پست و دون است.
*
برادرم فکر می کند خودش کسی است که با همه کس یک همدلی والت ویتمنی دارد، اما اگر کسی با همه همدل باشد مثل این است که با هیچکس همدل نیست.
*
آدمی فقط در عالم اندیشه همچون خداست، در عمل و هوس، ما بردگان اوضاع و احوالیم.
*
اگر کسانی که بیشتر دوستشان می داریم کسانی را بر ما مقدم دارند، و اگر در این جهان گوشه ای نباشد که تنهایی در آن به پایان برسد، زندگی باری است گران.
*
برای خوب شناختن مردم باید غم هایشان را شناخت
*
دوست ندارم نوع بشر اعتقاد راسخ پیدا کند که از فلسفه به دین راهی نیست، زیرا معتقدم که تلاش برای یافتن چنین راهی، اگر دست دهد بسیار مفید خواهد بود.
*
بیشتر دوست دارم با حقیقت دیوانه باشم تا با دروغ، سالم.

۲۳.۱۲.۹۵

دفتر یادداشت روزانه یک نویسنده

 
اگر بخششی در کار است بگذار کامل باشد.
*
ما زنان شریف بسیار داریم، یعنی بیشتر خوب تا شریف، اما کسی از انها نمی داند که شرافت چیست. هیچ یک از انها به فرمول شرف معتقد نیست و حتی منکر روشن ترین فرمول های زمان پیش هستند و این جریان تقریبا در همه جا و در میان تمام جماعات صادق است.
*
عیب عمده ی زن معاصر وابستگی فوق العاده او به اندیشه هایی است که به طور عمده مردانه اند، عیب او این است که این اندیشه ها را با زود باوری می پذیرد و بدون دقت و مطالعه به آنها اعتقاد می ورزد.
*
شما در محیط متفاوتی بار آمده اید، شما تا کنون فقط با جوامع مهذب سر و کار داشته اید مردم را جز در حالت آرام ندیده اید در این حالت مردم پا از دایره ی ادب بیرون نمی گذارند. اما همین اشخاص در زمان جنگ در مواقع سختی و ناراحتی و تنگی گاه چیز دیگری می شوند.
*
سیاست سودجویی و دست اندازی به هر جایی که امید کمترین سودی از آن می رود نشان بی مایگی و ناتوانی درونی حکومت است حکایت از بدی وضع دارد.
*
ایده آلیسم به هیچ وجه یک چیز شرم آور نیست. ایدهآلیست و رئالیست(آرمانگرا و واقع گرا) اگر صادق و بزرگوار و بلند نظر باشند فرقی با هم ندارند اصل یکی است-عشق به بشریت-و هدف یکی است: انسان. تنها شکل ارائه ی هدف است که فرق می کند.
*
هر قدر تسلطمان بر این زبانی که می خواهیم بدان بیاندیشیم بیشتر و همه جانبه تر و پر انعطاف تر باشد اندیشه مان را همانقدر آسان تر و همهجانبه تر در آن بیان می کنیم. زبان خارجی برای پرداختن به یک زندگی متعالی و بیان اندیشه های ژرف ناکافی و نارسا است. دقیقا به این جهت که همیشه نسبت به ما بیگانه می ماند. برای این منظور به زبان بومی نیاز است، یعنی زبانی که شخص با آن تولد یافته است.
*
یک تابلوی نقاشی با خودم دارم که از آن لذت می برم. آدم همیشه باید برای تفریح و سرگرمی پول بپردازد. خوشی و شادمانی همیشه چیزهای گرانی بوده اند درحالیکه من آدم بی چیزی هستم.
*
دست کم دانستن اینکه چرا آدمخوشبخت نیست خودش بزرگترین سعادت است.
*
استنباط و برداشت بعضی مردها از زن برای اینکه خوشبخت باشد و وظیفه اش را انجام بدهد کاری ندارد جز اینکه شوهر کند و بچه بزاید، تا هنگام یائسگی ... فقط آن وقت است که با زندگی واقع تماس می یابد و با تمام تجلیات آن آشنا می شود.
*
دانشگاه چگونه می تواند مانع زاییدن بچه باشد؟ بعد از دانشگاه ازدواج و بچه آوردن. تا کنون در این جهان چیزی هوشمندانه تر از بچه آوردن ابداع نشده است. راستی چاتسکی بود که گفت: زاییدن بچه، چه کسی مغزش اینقدر خراب شده است؟ زن امروزی دیگر در اروپا زاییدن و بچه آوردن را کنار گذاشته است.
*
آهسته اما پیوسته از این مردم توده ی بی سر و پا به وجود می آید. اعتقاد من این است که این نسل دارد جسما فاسد و ناتوان و شریر می شود در این تردید نیست. اما جسم هم اخلاق را به دنبال خود می کشد. اینها است ثمرات حکومت بورژوازی.
*
هر کس به شیوه ی خویش می اندیشد و کسی حرف دیگری را نمی فهمد. با این همه طوری است که انگار همه را گزیده اند.
*
اگر دیده ی بصیرت نباشد اگر آدم کور باشد چیزی در هیچ موضوعی نخواهد دید. مهم چشم است، انچه در چشم یکی به صورت شعر جلوه می کند در چشم دیگری مشتی جفنگ می نماید.
*
ما تنها با چیزهای امروزی و ظاهری و جاری آشنا هستیم، آن هم تا انجا که بر ما نمایان اند در حالی که آغاز و انتها همچنان قلمرو اوهام می مانند.
*
چیزهایی هست که هر چند ساده به نظر می آیند آدم بی اختیار مدت ها به آنها می اندیشد اغلب به خواب آدم می آیند و آدم حتی خود را از بابت آنها مقصر می داند.
*
آگاه به معنی رنج برنده است.
*
در نقش مدعی و مدعی علیه در نقش قاضی و متهم این طبیعت را که بی تعارف و بی نزاکت و با بی شرمی مرا برای رنج کشیدن، و معدوم کردن آفریده است با خود محکوم می کنم...و چون قادر به معدوم کردن طبیعت نیستم حال که از این استبدادی که مقصری درآن نیست به جان آمده ام خودم را معدوم می سازم.
*
این بهترینی که همه قبولش دارند کجاست؟جامعه در مجموع چه کسی را باید تکریم کند؟ و از چه کسی تقلید کند؟
*
یک فرد تحصیل کرده و تربیت شده همیشه شریف نیست و علم شجاعت و دلیری را در اشخاص تعهد نمی کند.
*
پیروزی نه با میلیون ها مردم، نه با نیروهای مادی بظاهر وحشتناک و به ظاهر تغییر ناپذیر و پول و شمشیر است بلکه با اندیشه ای است که در بدو امر ناچیز بود و از سوی مردی به ظاهر بسیار ناچیز عنوان شده بود.
*

کسی که خود را می کشد مدافع پرشور اندیشه ی خویش یعنی ضرورت خودکشی است یک آدم بی تفاوت نیست. یک مرد فولادین نیست. وی به حقیقت رنج می برد و عذاب می کشد. 
*
باز آمدن به زندگی در حقیقت به معنای باز آمدن به سراغ خودکشی ای دیگر بود.
*

نسخه پنجاه و هشت

 
‏صبر حاصل از سکوت کینه میاره پس با کینه های حاصل از سکوتتون فخر فروشی نکنید که سکوت رو خوب جلوه بدید.
گرسنگی رو با تشنگی رفع کردی اما تشنگی رو نمی تونی با گرسنگی انکار کنی.

‏یک فضای تهی وجودداردبین حامی حقوق زنان بودن وتفکری که اینهامردستیزندفضای تهی رازنانی ایجادکردندکه ازنام فمنیست درجهت مردستیزی استفاده کردند
‏⁦‪‪‬⁩ حامی حقوق زنان بودن/ فمنیست به معنای مردستیزی نیست و کلمه فمنیست را خدشه دار نکنید با مردستیزی و جنسیت ستیزی تان
 ‏ببینید یک مرد هم می تونه حامی حقوق زنان باشه مختص به زن نیست.

‏علم جایگاه خطرناکی پیدا کرده اینگونه که هر جنایتی انجام بدهی چون یک دانشمند یا لیسانسه یا غیره بودی مشکلی نیست.
‏بدترین جای زندگی اونجاست که یه متن رو که فکر می کنی کپی شو لازم نداری با اطمینان کات کنی و جای اشتباه پیست بزنی و در همان لحظه دیسکانکت شی چیزی که در مورد ادما نیز صدق می کنه.
‏برای رسیدن به اندیشه یک اندیشمند یا هر ادم عادی باید از راه مورد علاقه او وارد بشی نه از راه خودت.

‏خیلی وقت می گذره انگشت های پا به گوشه چیزی نمی خورند یک روز گوشه پرسید پیش تر گوشه شصتی به ما می انداختی دلبرانه دردمی کشیدی لذت می بردیم.
‏انقدر از سکوت هاتون به نام فرهیختگی تعریف و تمجید نفرمایید بیشتر سکوت ها از روی منفعت طلبی و ناعدالتی است و این سکوت ها ظالمانه اند.
‏یک روز برتولت برشت و نان برشته می روند نانوایی برتولت برشت می گوید از نوع برتولت نان برشته می گوید ببخشید ما ذوق هنری نداریم همون همیشگی
خون خود را با اخلاقیات و رفتارهای انسانیِ فردی اصلاح نژادی بفرمایید نه با تولیدمثل هایی که بخواهید یکی مثل خودتان تربیت عقلی نمایید.
‏تنها راه قوی کردن یک قانون براندازی اون قانون است.
‏جنایت وقتی فاش می شه که ریشه اش بپوسه.

نسخه پنجاه و هفت

 
‏وقتی چیزی یا کسی را به مرحله قدیس می رسانی از خودت بترس نه از آن. نیشی است که به خودت زده ای و زهرش روحت را گرفته.
‏زندگی در خدمت ما نیست ما در خدمت زندگی هستیم.
‏فهمیدم هیچکس حتی نیاز نداشت دردش را با من همدردی کند بلکه می خواست از سکوت من هنگام دردهایش برای ارامش خود استفاده کند.
تاریخ ثابت کرد نفت جنگ آوری است قوی و جنگ گوشت های دم توپ می خواهد ناسا سیاره های تازه ای مشابه زمین کشف کرده است به امید اینکه روباه و شازده کوچولوها به آن راه بیابند.
داستایوسکی یادداشتش انقد حرفای ارزشمند داره ماهرچی یادداشت بنویسیم درحدسه جلداسدالله علم میشه که صبحانه وناهار و شام اعلزرد رو یاداشت می کرد
‏من رفیق خودمم چون خودمو همه جا با خودم دارم شما رو که ندارم دارم؟ ندارم دیگه.
‏بیشتر از اینکه به کسی حقی رو نمی دیم باید بهش حق بدیم چون در شرایطش نیستیم.
‏سختی صبور بودن این است که باید انتظار نتیجه نگرفتن رو نیز داشته باشی.
‏وقتی یکی می گه بزرگ باشید منظور مغرور بودن و خودشیفتگی نیست یعنی بزرگی کنید نیکی از خود بگذارید حق رو رعایت کنید و از ناحق نگذرید.

‏اگر یکی منعطف شد قدرت او نیست که کم شده بلکه قدرت پولش است که کم شده است.
مردم ایران وقتی یکی به قتل میرسه راجب مقتول دلسوزی وترحم دارندوقتی قاتل قرار باشه مجازات بشه همه میرن سمت قاتل وبراش دلسوزی می کنند.
عقیده فلسفی می تواند به رنگ مذهب دربیاید اما عقیده مذهبی نمی تواند به رنگ فلسفه در آید یعنی خودش نمی گذارد. تعصبش نمی گذارد. آگوستین مورد اول بود.

‏کلمه معنویت هم مانند مادیات که با اشرافیت امیخته اند ترکیب بدی شده است
‏⁦‪‪‬⁩ وقتی کسی از کلمه معنویت استفاده می کندانگار متعصب و دشمن است در حالیکه خیلی چیزها ارزش معنوی شان را باید خارج از مذهب متذکرشد
‏⁦‪‪‬⁩ معنویت با مذهب افراطی امیخته شده و توانایی تمیزش سخت شده است.

نسخه پنجاه و شش

 
‏زندگی مثل فرقون یه دسته شو بگیری چپه می شه دوتا شو بگیری گاهی اونقد سنگین که نمی تونی هلش بدی.
‏گاهی فکر می کنیم آزادیم در حالیکه فقط زندانمون بزرگترشده
‏نویسنده واقعی نمی نویسه بلکه خلق می کنه.
‏بهتر اینه که ادم سعی کنه مجموعه ای ادم های بد با ویژگی ها خوب باشه تا مجموعه ای از ادم های خوب با ویژگی های بد.
‏بچه بودیم می افتادیم می گفتن گریه نکن بزرگ می شی یادت می ره ما از اون افتادن دیگه برنخاستیم.
‏اگه قرار خوبی های ادما رو با یه بدی فراموش کنید بهتر روی خودتون تجدید نظر کنید نه طرف مقابل.
‏سادگی تغییر نمی کند سادگی یک چیزی است برخاسته از سرشت آدمی
‏ما دنبال زندگی دویدیم زندگی دنبال مرگ. نقطه مشترک زندگی و ما مرگ بود.
‏بهتر است بروم نه از راه رفتن بلکه از راهی که آمده بودم. راهی آشنا که آمدن را یادم داد رفتن را نیز بلد است.
‏آنها که از پول در راستای قدرت استفاده می برند از قدرت در جهت منافع شخصی بهره مند می شوند
‏هر چه بیشتر مقید افکار عامه باشی بیشتر از خودت دور می شی.
‏گاهی نظریه ی برابری باعث می شه مقام و مرتبه بعضی ها فراموش بشه و نادیده گرفته شه.
‏مانند کلماتی هستم که در خواب از دهان دیوانه ای بیرون می آیم.
‏نه بلدم که سخن به قدر امکان بگویم و نه دانم که چگونه سخن بجایی گویم.
‏گاهی خودکامگی تغییر قیافه می ده در شکل مظلومیت تا هدفش رو نهایی کنه.
‏معمولا کسانی آرمانی را ابداع می کنند که خودشان در راه تفکرشان کشته می شوند و مردمانی از این آرمان آزادی کسب می کنند که شایسته نیستند.
‏اینیشتین گفت نبایدازانسانیت ناامیدشویم چون خودمان انسانیم./من میگویم باچه نگاهی مطمئن باشیم که انسانیم؟ایا امتیازهای یک"انسان بودن"را داریم؟

۱۷.۱۲.۹۵

نوای اسرار آمیز

 
چیز زیبایی که در یک راز وجود داره سِری است که در درونشه، نه حقیقتی که پنهان می کنه.
*
وقتی یک صفحه به نظر واقعی می یاد به خاطر زندگی نیست، بلکه به خاطر نویسنده اشه.
*
هیچوقت حرف کسی رو که از من تعریف می کنه باور نکنید ولی همیشه حرف کسی رو که از من بد می گه بپذیرید چون اون تنها کسیه که منو دست کم نمی گیره.
*
از این مُدی که باب شده و همه می خوان دوست داشتنی باشن متنفرم. آدم خودشو به هر کس و ناکسی می ماله، کاسه لیسی می کنه، می زاره دندوناشو بشمرن، "دوست داشتنی" چه تنزلی!
*
در دنیای حیوانات دو نژاد مخصوصا یکنواخت وجود داره: آدم و سگ. خیلی زود ازشون سر در میارید.
*
برای اینکه بشه از ابتذال حاکم جون به در برد باید تند و طولانی مدت دوید.
*
ریشه نفرت هیچوقت خود نفرت نیست، چیز دیگه ای رو بیان می کنه... رنج، ناکامی، حسادت، اظطراب
*
در عشق و عاشقی های آتشین همه به هم قول ابدیت می دن اما این ابدیت خیلی زود می گذره.
*
لذت چیزی نیست مگر نوعی احساس شکست در تنهایی.
*
دیگه اسمش عشق نبود بردگی بود. دیگه هیچی نمی نوشتم فقط به اون فکر می کردم.
*
من زندگی رو واسه ی زیستن نمی خواستم، می خواستم بنویسمش خلقش کنم، مهارش کنم. نمی خواستم در زمانی که بهم داده شده زندگی کنم و در زمان مردم هم نمی خواستم زندگی کنم، نه من زمان رو خلق می کردم، زمان های دیگه ای رو، و اونا رو با ساعت شنی نوشتارم تنظیم می کردم.
اریک امانوئل اشمیت

۱۴.۱۲.۹۵

جشن بز نر

 
بدتر ازهمه این است که فکر می کنم هیچ چیز حس نمی کنم.
هرگز نباید احساس را با فکر مخلوط کرد.
غیر از مرگ هر چیزی دلیل خود را دارد.

۶.۱۲.۹۵

دنیایی که من میبینم (انیشتین)

 
هر کس عقایدی دارد که جهت قضاوت ها و کوشش هایش را تعیین می کند به این معنی من هرگز خوشی و لذت را به عنوان هدف غایی حیات نشناخته و این اصل را به هدف یک گله خوک وحشی شبیه تر می دانم.
*
ایده آل سیاسی من دموکراسی است، بخواهید تا هر کس فقط به عنوان یک فرد محترم باشد، نگذارید که کسی تا حد یک بت پرستیده شود.
*
گران بهاترین چیز در چشم انداز زندگی بشری از نظر من دولت نیست، بلکه انسان های خلاق و با شخصیتند که هنگام جهل و بیحسی اجتماع، مظهر بزرگترین تغییرات و منبع پربرکت ترین الهامات می شوند.
*
وقتی کسی به حوادث از نظر تاریخی می نگرد علم و مذهب را به یک دلیل بسیار روشن، دو خصم آشتی ناپذیر تصور می کند، زیرا کسی که به گردش جهان از نظر قانون علمیت معتقد است، برای یک آن هم نمی تواند در مغز خود چنین تصوری را راه دهد که ممکن است موجودی در بستر حوادث سد و مانعی ایجاد کند، و همین است علت آنکه قانون علیت را آنقدر مهم و جدی تلقی می کند. این چنین شخصی با این طرز تفکر و عقیده، نه به درد مذهب ترس می خورد، و نه برای مذاهب اجتماعی و اخلاقی استفاده ای دارد.
*
سلوک و رفتار اخلاقی فرد یا مردم باید آگاهانه و به طور موثری متکی به همدردی، فرهنگ و قیود اجتماعی باشد ماخذ و مدرک مذهبی لازم ندارد.
*
حکومت ها یا رهبران سیاسی که نیمی از شخصیت خود را به زور و نیم دیگر را به انتخاب مردم مدیونند، در میان ملت خودشان نمی توانند به نمایندگی اخلاقی و معنوی بهترین عناصر جامعه، مورد احترام قرار گیرند. آنها که ما بهترین عناصرشان می نامیم بدبختانه امروز تاثیر مستقیمی در تاریخ ملتشان ندارند.
*
من تا زمانی که کاری به کارهای مردم عادی ندارم، همه کس بدون جهت و سبب از من به طور مبالغه آمیزی تقدیر می کند، ولی به محض اینکه کوشش هایم را در جهت موضوعاتی که مناسب حال انها نیست و یا با منافع آنها اصطکاک پیدا می کند انداختم، بلافاصله در دفاع از علایق خود، دهان به فحش و تهمت باز می کنند و تماشا چیان بزدل هم به انها می پیوندند و در این میان حقیقت از یاد می رود.
*
فقط روشی ترجیح دارد که رسوم و عادات زنده ی جامعه را تا زمانی که نتیجه ی مضری به بار نیاورده است محترم شمارد.
*
سرمایه داری نه تنها در تولید بلکه در دانش هم پیشرفت کرده است. بله، بدبختانه هنوز هم حس خودپسندی و رقابت، خیلی قوی تر از روح یگانگی و وظیفه شناسی است.
*
موفقیت مردان یک دولت کوچک، حتمی تر از آن ملل بزرگ است. زیرا ملل قوی نشان داده اند که چه در امور سیاسی و چه اقتصادی بسیار زود گول نیرو و قدرت خویش را خورده به آسانی به خاطر پیروزی دست به اسلحه می برند و به نیروهای اهریمنی توسل می جویند. توافق هلند و بلژیک به انسان جرئت می دهد تا امیدوار باشد که ملل کوچک هم می توانند در آزادی جهان، از یوغ اهانت بار ملیتاریسم از راه چشم پوشی از تصمیمات فردی، تا حدی راهبری و پیش قدمی داشته باشد.
*
دولت ها می آیند و می روند، ولی این روابط جوامع بشریت مقیاس زندگی ملت ها را تغییر می دهد.

۲۹.۱۱.۹۵

آدمک حصیری

 
هر کس که تفنگ به دست گرفت قهرمان است و هر کس که کلاه نظامی به سر گذاشت قهرمان بزرگ است، کسی را که به پیشواز مرگ می فرستند طبعا باید با این الفاظ فریب بدهند وتشویقش بکنند. ما ارزان تر از سخن کالایی نداریم و به بهای زندگی مردم هر قدر از آن صرف کنیم باز در معامله زیان نمی بریم.
*
افراد دلیر در این جهان بسیارند ولی قوم دلیران و لشکر دلیران وجود ندارد. سربازان در همه جای دنیا از ترس مردن، ولی نه به دست دشمن بلکه به دست فرماندهان خود به جنگ رفته اند.
*
مردم اصولا بر اساس قوی ترین عواطفی که دارند به طبقاتی تقسیم می شوند.
*
قوی ترین عواطف طبقه سپاهی ترس است. مرد سپاهی خطر حمله بر لشگر دشمن را بر خودهموار می کند زیرا که می داند خطر مهم تر و مسلم تری از پشت سر، یعنی از طرف خودی او را تهدید می کند. ژنرال های انقلاب فرانسه هر روز چندین سرباز را تیرباران می کردند تا دیگران به قول ولتر دل و جرئت پیدا کنند و حس وطن پرستی آنان بیدار شود.
*
نبوغ عوارضی دارد و سخن تند هم از آن عوارض است. مردان بزرگ نمی توانند نتیجه ی همه ی کارهای خود را بسنجند و بی انکه با آثار و گفتار و کردار خود توجه داشته باشند نبوغ خود را ظاهر می سازند.
*
برای پایان دوره ی تسلیحات دو راه بیشتر وجود ندارد جنگ یا ورشکستگی.
*
هیچ کس نمی خواهد مردمان شکست خورده را به استادی بپذیرد، و در نتیجه برای بحث درباره ی موطن اصلی ظروف سفالی یونان سخنان دانشمندان کشوری اعتبار دارد که در ساختن توپ استادی به خرج می دهند.
*
فرانسه امروزی دیگر فرانسه فیلسوفان و برپا کنندگان انقلاب نیست. شماها مردمان محتاط و ملاحظه کاری شده اید و ناچار از افتخاراتتان کاسته شده است.
*
نگویید که بی رونقی کارتان نتیجه ی شکست هاست بلکه بگویید که شکست نتیجه ی گناهان شماست.
*
اگر دولتی بتواند شکست را در انظار زیبا جلوه بدهد هم رضایت دوستان را در داخله جلب می کند و هم در خارجه خود را جالب توجه می سازد.
*
ملت مغلوبی که بر روی زخم های جنگ آوران خود، گل می افشاند البته کار صحیحی می کند، ولی باید پس از انجام این مقدمه با خونسردی و متانت وضع زخم خوردگی کشور را مطالعه نماید.
*
عاقل پیش از آنکه زبونی خود را به حریف بفهماند صلح می جوید و راه آشتی می پوید در این صورت شرایط بهتری به دست می آورد.
*
یک ملت هر قدر دلیر و فداکار باشد بیش از یک بار نباید خون خود را نثار کند، و همین جوانمردی مفرط فرانسویان بود که کشورشان را آنقدر ضعیف کرد.

*
من پایم خوب است ولی کفشم خوب نیست.
*
من کار بد نمی کنم این است که برای چیزهای دیگر تنبیه می شوم.
*
ولگرد: چاقو همیشه راهنمای بدی است آری چاقو و غرور_من غرور خود را در کودکی از دست داده ام زیرا مردان و دختران و بچه ها مسخره ام می کردند.
*
تو که اهل معاشرت و رفت و آمد نیستی ، اقلا بکوش تا زندگانی درونی صحیحی داشته باشی و در باطن خود کاخی مجلل و با شکوه برای خود بسازی.
*
زیبایی کلام در نیروی طبیعی آن است نه در نظمی که بخواهند به زور در آن ایجاد کنند.
*
عقل کل وجود ندارد و در عقل فرد بشر همیشه نقطه ضعفی می توان پیدا کرد.
*
تا خود مردم و روح و روان یک قوم عوض نشود خداوند چیزی را در زندگی آنان تغییر نمی دهد، البته من به پیشرفت اقوام عقیده دارم و معتقدم که باید گفت که ما پیش می رویم تا به این وسیله کسی متوقع راه رفتن از ما نباشد.
*
اگر من می توانستم قیافه ی حقیقی تخیلاتم را به مردم نشان دهم مردم مرا دیوانه می شمردند.
*
هر قدر دولت ها درپرده پوشی به کارهای خلاف ماهرتر باشند، رسوایی کمتر پیش می اید و بالعکس در دولت های دموکراسی حفظ اسرار دولت از محالات است، زیرا که هرگز در دولت های دموکرات یک فرد این همه قدرت ندارد که یک کار را به تنهایی به انجام برساند و ناچار برای هر کاری همدستانی لازم دارد که همه ی آنان رازداری بلد نیستند و از طرف دیگر رقابت های دسته های گوناگون که با چهارچشم مراقب کارهای همدیگر هستند منجر به فاش شدن تدریجی و یا سریع رازها می گردد. اما در حکومت های ملی چون شمار کسانی که در مال عمومی دخل و تصرف می کنند زیاد است ناچار شمار کسانی که هوس دزدی و اختلاس می کنند کم نیست.
*
ملت ما به تدریج به فساد اخلاق عادت می کند و میان خوب و بد دیگر فرقی نمی گذارد و خطر همین جاست. شرم ها و زشتیها در گرداب سکوت خفه می شود و رسوایی ها با کمک خاموشی به دست فراموشی سپرده می شود.
*
زندگانی خودش حادثه شومی است، حادثه شومی که تا ابد دوام دارد. زندگانی یک ملت و زندگی یک فرد مجموعه ای از خرابیهای متوالی و ترکیبی از بدبختی ها و بیماری ها است.
*
می گویند که وضع طبیعی زهره هم اجازه ی نشو و نمای موجودات زنده را نمی دهد ولی افسوس که کره ی بدبخت مریخ شباهت هایی با زمین ما دارد. از آب و هوا محروم نیست و شاید امکان تولید موجوداتی مانند ما در انجا وجود داشته باشد.
*
ندانستن و نشناختن دلیل دوست نداشتن نیست. چه بسا که آدمی ندیده و نشناخته یک دل نه صد دل عاشق چیزی می شود.
*
اگر مذهب بشری بر بنیاد قواعد اخلاقی مهر امیز هم بنا شود تازه مومنین به آن مذهب برای اعمال مهربانی سخت گیری و بی رحمی به خرج خواهند داد و به نام عدالت ظلم خواهند کرد. بی رحمی زنگ زده و کند شده بهتر از ترحم نونوار برنده است.
*
من در این خانه نمی خواهم زندگی کنم، این زندگی نیست. می خواهم بروم و آنچه که می بینم نبینم.
*
در یک کشور آنچه اهمیت دارد وضع فرد فرد مردم است نه عقاید سیاسی که طبلی میان تهی ولی پر سر و صداست. اختلاف شما با روحانیون هم برسر عقاید است ولی در اصول اخلاقی هیچگونه فرقی بین شما و انان وجود ندارد و این اصول اخلاقی است که وضع فردی را به وجود می اورد نه عقاید کلی ِ سیاسی.
*
در هر دوره ای عاداتی وجود دارد که یک طرز فکر را به وجود می اورد. اندیشه های اخلاقی ما نتیجه ی استدلال های منطقی نیست بلکه نتیجه ی عادت است و چون اندیشه ها مورد قبول عامه است مراعات این اندیشه ها شرافت و احترام و عدم مراعات ان بی احترامی و بدنامی بار می آورد و به این علت کسی جرات نمی کند به اندیشه ها و قواعد دست بزند و برخلاف ان رفتار کند.
*
این عادت است که می تواند احساسات مشترک در انسان ها تولید نماید نه استدلال.
*
می گویند که هر کس در این دنیا رنج کشید و سختی دید در ان دنیا اجر می بیندولی اگر رنج کشیدن خوب چیزی است چرا اینها نمی روند روی میخ بنشینند و به خود شکنجه بدهند تا سعادت اخروی بدست اورند.
*
هر جا که آزادی خواهی سودی برای مستبدین دارد مومنین که همان مستبدین هستند آن منافع را مشروع می دانند و دم بر نمی اورند.مومنین می گویند که حیات جاودانی را به زندگی فانی این جهان نباید فروخت ولی دلبستگی انان به این دنیا خیلی بیشتر از من و شماست.












۲۷.۱۱.۹۵

 
غیرتی که نون ازش در نیاد به درد چی می خوره؟
نونی که ده دقیقه دیگه تو مستراح خالی می شه چی؟ باید براش دخترمو فدا کنم؟
*
وقتی نتونی زیبایی رو تحمل کنی زشتی زیاد می شه

صعود مقاومت پذیر

 
فقط مرگ مفت است بقیه ی چیزها پول لازم دارد.
*
کارگر کسی است که کار می کند. ولی آن زمان که با اعتصاب کارها را تمام رها می سازید، دیگر به هیچ وجه کارگر نیستید بعد از این شما بر جامعه تهدیدی هستید!
*
کسی علاقه ای به ما ندارد. انها به کثافت علاقه دارند.
*

بعضی ها از تحصیلاتشان جز برای افزایش حماقت بهره نمی گیرند.
*
همه ی مردم آزادند، آزادند تا بین پشتیبانی او(دیکتاتور) و مرگ، یکی را انتخاب کنند.
*
در بی وفایی قابل اعتماد و در گول زدن با وفا هستید.
*
تو با خیانت فراز آمدی با خیانت هم فرو می افتی.

۲۳.۱۱.۹۵

گالاپاگوس

 
مانداراکس نه حس داشت و نه به چیزی اهمیت می داد. این مرض در مقایسه با بیشتر اختلالات روانی بیماری نسبتا خفیفی است، و کسانی که به این مرض مبتلا می شوندبه ندرت در بیمارستان بستری می شوند، و نیز انکه مبتلایان به این مرض در واقع در زمره ی خوشبخت ترین ساکنان سیاره زمین اند آن هم به این دلیل که رفتار این گونه مبتلایان تنها مایه ی درد و رنج اطرافیان است و بس.
*
من اعتراض کنان گفتم: اما من هنوز تحقیقاتم تمام نشده است. من شبح بودن را انتخاب کرده بودم، چرا که انجام بسیاری از امور جز حقوق و امتیازات اشباح است: اشباح می توانند افکار دیگران را بخوانند، از واقعیت گذشته ی دیگران با خبر شوند، پشت دیوارها را ببینند، اشباح می توانند در آن ِ واحد در چندجا حاضر باشند، به عمق این یا ان رویداد برسند و بفهمند چه شده است که این یا آن رویداد به وضع کنونی رسیده است و نهایت آنکه اشباح به تمامی دانش بشری دسترسی دارند.
*
هر چه این مردم را بیشتر بشناسی بیشتر دلت به هم می خورد; خردمند ترین آدم های این مملکت ظاهرا تو را به جنگی فرستاده اند که بی سر انجام و بی اجر و مزد و هولناک است و دست آخر هم معلوم نیست دعوا سر چیست، و من به حساب خودم فکر می کردم در این نبردِ تقریبا بی پایان به چنان شناخت طبیعی ازطبیعت آدمیزاد می رسی که تا آخر ابدیت تو را کفایت می کند.
*
زندگی ِ توده ی آدمی چیزی نیست جز درماندگی ِ خاموش /هنری دیوید ئورو
*
فقط یک چیز می دانم و بس: دیگر هیچ وقت عاشق نمی شوم
*
خداحافظ رفیق.توالان داری به دنیای دیگه ای می ری.اون دنیا حتما از این دنیا بهتره، برای اینکه دنیایی از این بدتر نمی شه.
کرت ونه گوت

۲۰.۱۱.۹۵

رساله ی دکترای مارکس

 



اوسبیوس و دموکریت: انسانها دوست دارند به توهم ِ بخت پناه برند_نمادی از آشفتگی شخصیشان و عذری برای سردرگمی شان و حماقتشان، که این بدترین دشمن تفکر است_ چرا که بخت با تفکر دقیق و سالم سازگار نیست. از همین رو انان تفکر را همچون امر لذت بخش ارج نمی نهند، بلکه بخت را عقلانی ترین امر می دانند.
*
یکی جهان محسوس را به صورت ذهنی
(مانند دموکریت فیلسوف و شکاک) و دیگری نمود عینی(اپیکورِ جزم گرا) می داند. آنکه جهان محسوس را صورت ذهنی می داند به علوم طبیعی ِتجربی و دانش اثباتی روی می اورد و مظهر بی قراری در مشاهده و تجربه است، از همه جا می آموزد و جهان پهناور را زیر پا می گذارد. دیگری که جهان ِ نمود را واقعی می داند، تجربه گرایی را به دیده ی حقارت می نگرد و تجسم صفا و آرامش اندیشه ای است که از خود رضایت دارد، متکی به خویش است و سرچشمه شناخت خود را اصلی درونی می داند.
*
امپیدوکلس: وقتی انسان ها شرایط شان را تغییر دهند، شناخت خود را نیز تغییر می دهند.
*
نه چیزی هست که بتواند حواس را رد کند و نه چیزی که آنها را خطا بداند. یک حس نمی تواند حسی با سرشت یکسان با خود یا حس دیگری را نفی و محکوم کند، چرا که هر دو به یکسان معتبرند، و نیز هیچ حسی نمی تواند حس دیگری را که با آن سرشت یکسان ندارد اما با آن ناهمگن است رد کند، زیرا ابژه های آن دو احساس یکسان نیستند، همچنین عقل نمی تواند آن ها را رد کند، زیرا عقل کاملا به احساس وابسته است.
*
دموکریت: اگر می خواهی از آزادی واقعی بهره مند شوی باید در خدمت فلسفه باشی.
*
وقتی انسان رفتار اخلاقی خود را بر خصلت ِ نه چندان اخلاقی ِ خدایی بنا می کند که رفتارش متلون است، آنگاه هرگز نمی تواند بفهمد چه دِینی به خدا یا چه دِینی به خود یا دیگران دارد.











حالا حکایت ماست

 
در مطالبمان اگر از کسی اسم ببریم به یک نفر بر می خورد اگر اسم نبریم به ده نفر یا بیشتر بر می خورد.
*
بعضی ها می خواهند همه را به شکل خودشان در بیاورند اما خودشان شکل خودشان نیستند.
*
با شعر نمی توان پول در آورد اما با پول می توان شعر در اورد

۱۶.۱۱.۹۵

کت و شلوار مدل

 
تنها چیزی که خانواده هفت نفری ما را به هم پیوند داده آدرس ماست. ما فقط در این قسمت اتحاد و اتفاق کامل و هماهنگی داریم.
*
در کشور ما ظاهرا دموکراسی حکومت می کنه اما وقتی یک نفر مخالف می خواد حرف بزنه برق ها خود به خود قطع می شه!

۱۳.۱۱.۹۵

زائری زیر باران

 
همیشه فکر می کردم که زندگی رنگی دیگر دارد و آنچه در اطرافم می گذرد، فقط یک مسخره ی تکراری است. ولی حالا نه! حالا یادآوری تمام چیزهای بی ارزش که خارج از زندان دورم را گرفته بود، برایم لذت بخش شده بود.
*
آدم وقتی وقتی مرد تا بیست و چهار ساعت بعد سلول های مغزش از خونی که در خود دارند تغذیه می کنند و آدم به طور گنگ و مبهم، حتی سرازیر شدن توی قبر و همچنین محدود شدن توی لحد را احساس می کند.
*
خیلی چیزهای بی اهمیت برای زندگی ضرور است. مجموعه ای از چیزهای به ظاهر بی اهمیت، زندگی را تشکیل می دهد.زندگی یعنی همین.
*
ما فقیر بیچاره ها هستیم که مثل گوسفند قربونی هم تو عزا کشته می شیم هم تو عروسی.

۱۱.۱۱.۹۵

ژان کریستف جلد سوم

 
سرزمین هایی که قلب را بیشتر شیفته ی خودمی سازد آن هایی نیست که زیباتر است و زندگی در آنجا از همه آسوده تر، بلکه آنهایی است که خاک ان ساده تر و حقیرتر و به آدمی نزدیک تر است، و با او به زبانی صمیمی و آشنا سخن می گوید.
*
دیدن چیزهای زیبا، اگر از دریچه ی چشم کسی که دوست داریم نباشد، به چه کار می آید؟ چه زیبایی، و حتی چه شادی، اگر نتوانیم از آن همه در قلب خود دوست برخوردار گردیم؟
*
آن که دورو است بَرده است، و هر جا که برده باشد سرور و مولا هست. تو تنها برده ها را می شناسی، سروران را نمی شناسی.
*
ما که یکه و تنها مانده ایم و فضای اطراف ما از نفس این بیگانگان خوش نشین که مانند انبوه مگس بر اندیشه ی ما هجوم آورده اند گندیده شده است و زاد و رود نفرت انگیزشان نیز عقل ما را می خورند و قلب ما را آلوده می سازند. ما که ملت تنهامان گذاشته است و در غم ما نیست و حتی ما را نمی شناسد... و راستی چه وظیفه ای در اختیار ماست که خود را به ملت بشناسانیم؟ دشمن همه چیز در اختیار دارد: روزنامه ها مجلات تماشاخانه ها. مطبوعات از اندیشه گریزان استو تنها هنگامی آن را می پذیرد که وسیله ی لذت یا سلاح یک حزب باشد. بی چیزی و کار مفرط ما را از پا در می آورد. زمامداران ما که سرگرم ثروت اندوختن اند جز به طبقه ی کارگر علاقه نشان نمی دهند، زیرا می توانند ان را خریداری کنند. بورژوازی بی تفاوت و خودپرست ناظر مرگ ماست.
*
در روزگاری مانند زمان ما خوبی هم اثر بد دارد.
*
تنها کسانی که هیچ کار نمی کنند هرگز به اشتباه نمی افتند. ولی خطایی که روی به حقیقت زنده دارد بارورتر از حقیقت مرده است.
*
در ملتی که نیازمندی های عقلی در نخستین پایه ی اهمیت است، مبارزه در راه عقل نیز بر هر مبارزه ی دیگری برتری دارد.
*
چه کسی در جمهوری شما آزاد است؟ اراذل و اوباش.
*
مردم بی چیز همیشه جوانمردند، برای کتاب هایشان پول می دهند.
*
آیا مردم نباید یاد بگیرند که مثل ما جنبه ی غم انگیز دنیا را ببینند؟
*
شکست مردم برگزیده را از نو می آفریند، جان ها را از هم متمایز می سازد، آنچه را که پاک و نیرومند است به یک سو می نهد، و ان را پاک تر و نیرومندتر می گرداند.
*
در آنان که دلاورترند اندوه نهفته ای لانه دارد، اندوه از احساس ناتوانی و تنهایی خویش. و بدتر از همه انکه اینان نه تنها از پیکر ملت خود جدا هستند، بلکه از یکدیگر نیز جدایند. هر کس به حساب خود مبارزه می کند.
*
عشق غیرتمندش به آزادی نفرت و کینه اش را نسبت به هرچیز که می توانست به آن لطمه زند بر می انگیخت و موجب می شد که در انزوا به سر برد.
*
جان های خسته از تماس مستقیم با زندگی بیزارند جز از خلال پرده ی سراب هایی که گذشته می تند یا سخنان مرده ی کسانی که در گذشته زنده بوده اند نمی توانند زندگی را تحمل کنند.
*
حرف نزدن دلهره ای بود، و حرف زدن و درست فهمیده نشدن دلهره ای دیگر.
*
همین که انسان یکی را دوست داشته باشد، دیگر خروارها فکر به حساب نمی آید. چه لازم است که زنی که من دوستش دارم مثل من دلباخته ی موسیقی باشد؟ برای من خود او موسیقی است. بگذار هر عقیده ای که دلش می خواهد داشته باشد و شما هم هر عقیده ای که بخواهید داشته باشید. و در دنیا تنها یک حقیقت است:دوست داشتن.
*
کسانی که این عادت را کسب نکرده اند که در سیاست کشور شرکت جویند، ناگزیر محکوم بدانند که بازیچه ی ان شوند.
*
بگذار پول مارا، زندگی ما را بگیرد:اما هیچ حقی بر اندیشه ی ما ندارد. نباید آن را به خون بکشد. ما برای پراکندن روشنایی به جهان آمده ایم، نه برای خاموش کردن آن.
*
در زمینه ی عشق، مانند هنر، نباید آنچه را که دیگران گفته اند خواند، بلکه باید همان را که شخص خود احساس کرده است گفت.
*
کسانی که مدعی داشتن ایمان هستند چنان از مرگ می ترسند که گفتی ایمان ندارند.
*
ثروت روح را می کشد. آیا ثروتمند می داند که زندگی چیست؟آیا هیچ ارتباطی با واقعیت خشن دارد؟آیا نفس درنده فقر را برچهره اش احساس می کند؟ آیا بوی نانی را که باید به دست آورد، بوی زمینی را که باید شخم  کرد، می شنود؟ آیا موجودات را و اشیا را درک می کند، و یا حتی می بیند؟
*
ثروتمند نمی تواند هنرمند بزرگ باشد. از ان گذشته من غول ها را دوست ندارم. هرکس که بیش از سهم خویش از زندگی برخوردار باشد غول است. سرطانی است به صورت آدمی که مردم ِ دیگر را می خورد.
*
از همه بزرگتر کسانی هستند که قلبشان برای همه می تپد. کسی که می خواهد خدا را زنده و روبه رو ببیند، باید او را نه در آسمان خالی اندیشه خویش بلکه در عشق مردم بجوید.
*
هر کم تر کسی از میان ما بی نهایت را در خود نهفته دارد. در هر کسی که آن قدر سادگی در اوست که انسان باشد بی نهایت نهفته است: در عاشق، در دوست... در کسی که به گمنامی خود را فدا می کند و هیچ را از او خبری نخواهد بود. پس زندگی ساده ی یکی از مردم ساده را بنویس.
*
مدام به خود، به مناسبات عشقی و جنسی خود، به حق کذایی خود به اینکه خوشبخت باشند، به خودخواهی های متضاد یکدیگر مشغولند، همواره بحث می کنند و بحث می کنند، ادای عشق های بزرگ، ادای رنج های بزرگ را در می آورند و سرانجام هم بدان باور می کنند... کیست که به آنها بگوید: شما هیچ جالب نیستید.
*
اگر برایتان فداکاری مایه ی اندوه است نه شادی، چنین کاری نکنید، شایسته ی آن نیستید. انسان برای چشم و ابروی دیگری نیست که خود را فدا می کند، برای خودش است. اگر شما سعادتی را که در ایثار نفس است احساس نمی کنید، بروید پی کارتان! لایق زندگی نیستید.
*
عادت کرده ام سالهای سال در بدبختی به سر برده ام. هرگز هیچ کس به کمک من نیامد. حالا دیگر برای من عادی شده است. از دست هیچ کس کاری برای انسان ساخته نیست.همه اش مقداری سر و صداست که توی اتاق راه می اندازند. خدمتشان مایه ی زحمت است و دل سوزی شان ریاکارانه. نه، ترجیح می دهم تنها بمیرم.
*
اما اگر هم این مرد با تو بود، اگر هم تو را دوست می داشت، باز اقرار کن که خوشبخت نبودی، باز بهانه ای پیدا می کردی که خودت را شکنجه بدهی. درست است. آه... چه ام هست؟ در زندگی زیاده از حد جنگیده ام، زیاده از حد جوش خورده ام، دیگر نمی توانم آرامشی به دست بیاورم، در درون من اضطراب هست، تب هست...
در جستجوی کسی بود که دوستش بدارد و وی را بر فراز پرتگاه نگه دارد ولی بیهوده بود بیهوده، بیهوده... به دعوت نومیدوارش هیچ پاسخی داده نمی شد.
*
اینک او از یک دوران بیزاری از مردم می گذشت که در آن اعتمادش به دوست و دشمن به یک سان ناپایدار بودند: به هر بادی عوض می شدند، می بایست از انان چشم پوشید.
*
بدبختی بزرگ زنان امروزه در ان است که اگر آزادتر می بودند پیوندهایی می جستند و در آن دلبستگی و امنیتی می یافتند. از همه بدتر ان است که پای بند پیوند هایی هستند که پیوندشان نمی دهد، و وظایفی دارند که از آن نمی توان آزاد شد.
به زن بگویید که مسئول است و صاحب اختیار تن خویش و اراده ی خویش است، و او نیز چنان خواهد شد. ولی شما فرومایگان از گفتن این نکته خودداری می کنید: زیرا نفع شما در این است که زن این همه را نداند!
*
کسانی که روح را می کشند از هر قاتلی بدترند، ولی جنایت نمی تواند عذری برای جنایت دیگر باشد.
*
در جایی که مرد زنی را که ثروتمند نیست نمی خواهد، چنین زنی محکوم به تنهایی است، بی انکه از هیچ یک از امتیازات آن برخوردار باشد: زیرا در کشور ما، زن، نمی تواند مانند مرد از استقلال خود بهره برگیرد: همه چیز برای او ممنوع است.
*
با دل سوزاندن نمی توان در حق کسی که رنج می برد نیکی کرد. تنها مرهم زخم های عشق همان عشق است. در این خودپرستی عالم گیر، یک سخن ساده ی محبت، یک لطف که دوست می دارد چه آرامش وصف ناپذیری می تواند ببخشد! آنوقت ارزش مهربانی را می توان یافت و دیگر چیزها، در قیاس با آن، چقدر ناچیز است.