۱.۱۱.۹۷

مصاحبه با تاریخ اوریانا فالاچی

 
در آسیا هر کس به محض اینکه دیپلمی به دستش می رسد یا می تواند قلم در دست بگیرد خود را روشنفکر فرض می کند و از کار بدنی عارش می آید.

۲۸.۱۰.۹۷

فرهنگ امثال و خرافات فارسی یوسف جمشیدی پور

 
تو بهتر می دانی یا پیغمبر خدا: عجوزی فرتوت را پسر در زنبیلی نهاده به زیارت پیغمبر زمان برد پیغمبر به مزاح پسر را فرمود مادرت را به شوی ده جوان گفت با این پیری شوهر کردن او چگونه است مادر بر آشفت و به پسر بانگ زد که تو بهتر می دانی یا پیغمبر خدا
***
توش خودش را می کشد بیرونش مردم را: با اینکه در حقیقت درویش و بینواست چون ظاهر خود را غنی می نماید بر او رشک می برند.
***

تو هم یک تنبان قرمز پیش خدا داری: مایوس مباش
***
جوان را مفرست به زن گرفتن پیر را مفرست به خر خریدن: در چشم جوان همه ی زنان زیبا و برای پیر هر لاشه خری تیزرو است.
***
حرامزادگی مایه نمی خواهد: فریب را همه کس داند
***
حکیم باشی را دراز کنید: طبیب شخصی را دستور تنقیه داد. شخص طریقه ی آن پرسید. طبیب بگفت. شخص برآشفت که مرا؟ طبیب هراسان گفت مرا. طبیب را خفته کردند، قضا را شخص بهبودی یافت. سپس در هر بیماری شخص با طبیب همین معاملت می رفت.
***
کس کفتار دارد: همه کس او را دوست دارد.
***
نه مال دارد که دیوان ببرد/ نه ایمان دارد که شیطان ببرد.

۲۵.۱۰.۹۷

بن بست و شاهراه محمدعلی سپانلو

 
عشق در صورتی می ماند که یکی از طرفین بمیرد! وگرنه هیچوقت به آن شکل پایدار نمی ماند. حتی انها هم که خوش عاقبت
است، به شکل عادت در می آید
***
من منیرو روانی پور، محمود دولت آبادی و عباس معروفی را به دیگران شناساندم. هیچ ادیب تثبیت شده ای به اندازه ی من در شناساندن دیگران کار نکرده است. این را دوست و دشمن قبول دارند. کتابهایم شاهد است. به جز ناسپاسی و طلبکار شدن و قربان صدقه ی شفاهی پاسخی نگرفته ام. چرا باید من که بهترین شعرهای سالهای اخیر را سروده ام وقتم را تلف این آدم ها کنم؟ از همین رو تصمیم گرفته ام آثار معاصران را نخوانم که معامله ای است یک طرفه. اخوان می گفت این نسل نامرد را به حال خودشان می گذارم. 

۲۰.۱۰.۹۷

محمود درویش دیوارنگار

 
روزی اندیشه ای خواهم شد
که نه شمشیر نه کتاب
به زمین سوخته اش نمی برد
اندیشه ای چو باران
بر ستیغ کوهی چاک چاک از جوانه ها
آنجا که نه پیروزی سهم قدرت است،
نه عدالت در پی گریز
**
هربار که در جستجوی خویشتن ام به دیگران می رسم
و هربار که در جستجوی دیگرانم
جز خویشتن غریبه ام کس در آنان نمی یابم
این ام من؟
فردیتی سراسر دیگران؟
***
هیچ مرگی نیافته ام تا زندگی را در دام بیاندازم
***
از کوچکترین چیزها بزرگترین اندیشه ها زاده می شوند.
***
من کودکی شادی نداشتم تا بگویم:
گذشته ها زیباترند!
***
و ما همچنان زنده ایم
گویی که مرگ ما را اشتباه گرفته است.
***
برای روزت زندگی کن نه رویایت
همه چیز از بین می رود
از فردا بپرهیز
و اکنون را در زنی بگذران که دوستت می دارد
برای جسمت زندگی کن نه وهم ات
و منتظر باش پسری را
که بر دوش کشد روحت را
***
من هرگز کودکی شادی نداشتم
اما فاصله چون یک آهنگر زبردست
از آهنی فرومایه، ماه می سازد

مغزآکبند و دیگر هیچ

 
تا کنون درباره هیچ چیز سالنامه ننوشته ام. حتی در مغز آکبند کمتر تراوشات ذهن مریضم را بیرون داده ام چون از ابتدا هدفم خواندن و گزیدن بخش های مورد علاقه ی کتابهایی که می خوانم و نوشتن آنها در آن وبلاگ بوده است. وبلاگ های دیگری برای روزنگاشت داشته ام ابتدا در بلاگفا که آقای شیرازی مسدود کرد و چه بهتر که با بلاگ اسپات آشنا شدم. کارکردن با بلاگ اسپات آنچنان آسان نبود در هفده سالگی شروع کردم. ابزارک و گجت ها را به کار بردم تا حداقل برای فارسی زبانان معرف مشخص تری باشد. وبلاگ آکبند ده ساله شده است و این در بیست و شش سالگی من هیچ افتخاری محسوب نمی شود. نه تعداد بازید نه تعداد خواند هیچ ارزشی برایم ندارد. فقط تنهایی من بود که با من راه آمد و فقط نشان دهنده ی ثابت قدمی من در کتاب خواندن است و اینکه مخزن من است هر گاه نیاز داشته باشم می روم و از ابتدا می خوانم برای دل خودم. در این میان کسانی بوده اند که دست به سرقت زده اند و بدون ذکر منبع پست ها را برداشته و در کانال تلگرام میلیونی شان گذاشته اند و نوش جانشان. لذت کتاب خواندن به همه ی کتاب است نه بخش هایی از آن که یک سری در اینستاگرام و تلگرام دکه وا کرده اند و به دیگران دانایی کاذب تزریق و تلقین می کنند. خط به خط کتاب ارزشمند است نه بخش هایی که طبق سلیقه ی شخصی ام گذاشته ام. این ده سالگی نه جشن دارد نه مراسم و تشریفات فقط می شود گفت از همین جا جرقه نوشتن در ذهن من ایجاد شد و وبلاگ های دیگرم که روزنگاشت می نویسم کمتر کسی آدرس آن را می داند. مغزآکبند سالها با من بوده است زمانی که گوگل ریدر بود و او هنوز از من پابرجاتر است. مغزآکبند از نائله یوسفی جدا است. مغزآکبند فقط می خواند، نه نظر می دهد نه درباره ی کتابهایی که خوانده نقد می نویسد تا هر کس خودش برود کتاب را بخواند و نقد و نظر شخصی خود را داشته باشد. تاکنون کسی نمی دانسته مغزآکبند زن است یا مرد و یا صاحبش کیست آنها که مخاطب جدی این وبلاگ بوده اند گشته اند و صاحب مرده اش را پیدا کرده اند اما اینکه اهمیت ندارد همین که می بینم یکی انقدر از آکبند با کتاب ها آشنا شده و خوانده بعد دنبال صاحبش گشته این یعنی کتابخوان واقعی.
 نائله یوسفی
http://akbands.blogspot.ae
https://t.me/nellynevesht

۱۹.۱۰.۹۷

مردی با کبوتر رومن گاری

 
باید به ملت کمک کنم تا با زهر خندی انتقام جویانه خود را از این امید عظیمی که در سازمان ملل جا افتاده، رها کند!
***
می خواهید بدانید چرا واکسی شده ام؟ خواستم کاری کنم تا به مردم بفهمانم که پیش از انکه صاحب افکار زیبا باشند، صاحب پا هستند. اغلب و معمولا در سازمان بین الملل که کاملا وقف احساسات برجسته ، آرمانگرایی و فرضیه ها و تجریدها بود، پاها شهرتی این چنین افسانه ای پیدا می کردند. 

۹.۱۰.۹۷

جنگ ژاپن وینستن چرچیل جلد چهارم

 
کوشش برای اینکه در همه جا قوی باشیم منجر به این می شد که در هیچ کجا قوی نباشیم.

۶.۱۰.۹۷

اسپانیا در قلب ما پابلو نرودا

 
شغالانی که شغال از آنان رو گردان است
سنگ هایی که خار مغیلان تفشان می کند
افعیانی که افعیان از آنها بیزارند!
***
از هر کودک مرده، تفنگی می روید با دو چشم
از هر جنایت، گلوله هایی زاده می شود
که روزی بر پیکرتان فرو خواهد نشست.


۲.۱۰.۹۷

آهوی باغ رضا براهنی

 
به من می گویند به کوچه ها نگاه کن
من به کوه ها می نگرم
به من می گویند به ابرها نگاه کن
من ستاره ها را می بینم
می گویند به خود نگاه کن
من زمین را می بینم
و هنگامی که به دنیا می نگرم
تو را می بینم
**
در بازی شکست خورده اند
رنگ گل را دیده اند اما گل را ندیده اند
از جاده راه افتاده رفته اند
چشم ها را به غروب دوخته رفته اند
اما سنگ زیر پای خود را هرگز ندیده اند
من قلب خونینم را
کنار جاده به درختی آویخته ام
آنها خورشید را دیده، رفته اند
اما قلب مرا هرگز ندیده اند
***
دو چیز یاد هر کسی را در من زنده نگه می دارد
یکی مرگ و دیگری عشق

۱.۱۰.۹۷

بلندی های ماچوپیچو پابلو نرودا

 
نمی توانستم در هر موجودی درختی را دوست بدارم
که خزان خرد خود را بر دوش می کشد(مرگ هزار برگ(

۲۸.۹.۹۷

شش انسان مبارز

 
اندیشه فلسفی سارتر: انسان تنها و آزاد است چون کسی انسان را نیافریده است و از آنجا که کسی رفتار و گفتارش را تعیین نمی کند، انسان به تمام معنا آزاد است. بر خلاف آنچه که دین ها و مذهب ها می گویند انسان سرپرست یا غمخواری ندارد. هیچ انسانی نباید و نمی تواند رفتار و کردارش را به عامل های دیگر چون سرنوشت یا قضا و قدر نسبت بدهد. چنین انسانی از مسئولیت فرار می کند. انسان چون آزاد است مسئول هم هست. انسان آفریننده ی شخصیت خویش است.
***
سارتر آن چنان شیفته ی آزادی فردی بود که از پذیرفتن جایزه ی نوبل در ادبیات خودداری ورزید و گفت نویسنده ی متعهد هرگز به خاطر جایزه و پاداش نمی نویسد. بلکه از حق و حقیقت دفاع می کند و پذیرش جایزه امکان دارد او را مدیون دیگران کند و در نتیجه از آزادی او بکاهد. وی گفت نویسنده یا هنرمند نمی تواند هرگز کار دولتی بپذیرد یا با دولت ها نزدیک باشد. چون همکاری با دولت ها سبب خواهد شد که بر متعهد بودن او آسیب وارد شود. سارتر هرگز مقامی در دانشگاه های دولتی فرانسه نپذیرفت و هرگز در تلویزیون دولتی به سخنرانی نپرداخت.
***
ولتر چنین می اندیشد که استعداد بدون پول دردناک و پول بدون استعداد نیز بی معنی است
***
ولتر می گفت پادشاهان لقب و عنوان می فروشند و رهبران روحانی کاخ های بهشت را.
***
ولتر: حکومتی بهترین است که بیکاره های آن کمترین باشد.
ولتر: مرد آخرین حیوان اهلی شده به دست زن است.
دکتر احمد ایرانی

۲۲.۹.۹۷

جوان خام فئودور داستایوفسکی

 
دویدن و خود را به گردن دیگران آویختن به علت عشق به بشریت، و جاری کردن اشک و سیلان عواطف، فقط پیروی از مد است.
***
اندیشه ی من دژی است که همیشه در هر صورتی می توانم از دست هر کسی به آن پناه برم. 

۱۴.۹.۹۷

از فیشته تا نیچه جلد هفتم تاریخ فلسفه کاپلستون

 
هگل را می باید چنان کسی دانست که عقل را جانشین ایمان و فلسفه را جانشین وحی کرده بود.
***
از نظر هگل هیچ دولتی آنچنان که باید عقلانی نیست مگر آنکه ارش آزادی ذهنی و اخلاقی را بشناسد و جایی برای آن باز گذارد.
***
دین چیزی جز کنار آمدن با ضعف بشری نیست. چون همانا ضعف بشری است که نیازمند نیرو گرفتن از مفهوم فرمانبری از قانونگذار الهی است.
***
سر و کار دین نه با استنتاج متافیزیکی است نه با آنکه جهان را برای کشیدن قانون تعیین وظایف به کار گیرد . دین نه دانش است نه اخلاق: احساس است.
***
آنجه عقلی است واقعی است و آنچه واقعی است عقلی.
***
شوپنهاور می گوید: هستی و زندگی به خودی خود یک جنایت است و گناه نخستین ما همین است و کفاره ی آن را ناگزیر با رنج و مرگ می پردازیم.
***

۱۰.۹.۹۷

باغ وحش انسانی

 
میزان خودکشی در شهرهای بزرگ و کوچک بیش از نواحی روستایی است ، هر جا مسابقه ی مقام داغ تر باشد میزان خودکشی بالاتر است.
مردان خودکش بیش از زنان خودکش هستند.
***
.نسبت خودکشی در زمان جنگ کمتر است. نمودارهای خودکشی در قرن حاضر در دو دوره ی جنگ جهانی نشان می دهد . به عبارت دیگر چرا خودمان را بکشیم وقتی می توانیم دیگری را بکشیم؟
***
آخرین نکته در موضوع جنسیت مقامی: این کشفی تکان دهنده است که پاره ای از افراد که شهوت قدرت طلبی عظیم و قابل توجه داشته اند از ناهنجاری های بدنی جنسی رنج می برده اند. مثلا کالبدشکافی هیتلر آشکار ساخت که او فقط یک بیضه داشته است. کالبد شکافی ناپلئون نشان داد که اعضای تناسلی او دچار نقصان رشد بوده است. این هر دو تن زندگی جنسی غیر عادی داشتند و جای این پرسش باقی می ماند که اگر از نظر جنسی متعادل بودند دوره ی تاریخ اروپا تا چه حد عوض می شد. آنها چون از نظر ساختمان جنسی در حد پایینی قرار داشتند ، به سوی ابراز تهاجم از نوع سرراست تر رانده می شدند. شوق دست یافتن به فوق مقام هرگز در آنها سیری نمی پذیرفت چون به هر درجه از فوق مقام هم که نائل می شدند این امر نمی توانست اعضای تناسلی کاملی را که مرد برتری طلب معمولی دارد به آنها ارزانی نماید.
***
دلیل رجحان جلوگیری از آبستنی این است که پیشگیری از ایجاد زندگی بهتر از علاج آن است.اگر چیزی باید نابود شود بهتر است تخمک و اسپرم باشد تا انسان هایی متفکر و حساس که از آنها مراقبت شده و خود مراقب دیگرانند
دزموند موریس

۶.۹.۹۷

آتش بدون دود جلد هفتم نادر ابراهیمی

 
ما از اینکه شکنجه شویم احساس تاسف نمی کنیم، تاسف ما از این است که از ترس شکنجه، به روشنفکر تبدیل شویم.
***
زندان رفتن افتخار نیست، از ترس زندان تغییر خط مشی دادن ننگ است.
***
زمانی می رسد که دیگر انسان قادر نیست بگوید: جبران می کنم. چقدر خوب است که انسان قبل از رسیدن به این زمان تاسف انگیز، چیزی برای جبران کردن باقی نگذاشته باشد.
***
برای خانه ی سوخته باز شاید بشود خانه ای بنا کرد. دل سوخته را بگو چه کنم؟
***
ارزش درد، هزاران بار بیش از ارزش همدردی است.. درد حالتی است مردمی
همدردی خصلتی است اشرافی و بزرگ منشانه. درد را هرگز هم سنگ همدردی ندان.
***
دست در مقابل دست
چشم در برابر چشم
تن در برابر تن
اما نه دل در برابر دل
چرا که دشمنان ما هرگز قلبی نداشته اند
تا ما بتوانیم در مقابل قلب های شکسته ی خود
قلب هایشان را بشکنیم
***

۲.۹.۹۷

چه کسی پالومینو مولرو را کشت؟

 
عشق، تبعیض های اجتماعی و نژادی و نیز شکاف اقتصادی که عاشق و معشوق را از هم جدا می کرد از میان برداشته بود.
***
حالا می فهمی عشق یعنی چه. من حاضرم توی نیروی هوایی وارد بشم، تو ارتش سرباز صفر بشم، کشیش بشم، سوپور بشم، حتی گه خودمو در صورتی که مجبورم کنن بخورم، فقط به این خاطر که نزدیک یارم باشم.

۱.۹.۹۷

ماهان کوشیار رضا قاسمی

 
شروانه: نکند دل گرو کرده؟
مهیار: تا سر گرو نکند، سود نکند
***
کسی که شکاری را اندازد از همه جای آن با رغبت خورد، مگر آنجا که جای زخمِ پیکان است.
***
ماهان: تو را که نه غلی است نه زنجیر چرا نگریختی؟
چگل ماه: غل و زنجیر شیوه ی آدمی است، دیوان طلسم می بندند.
***
مرا آن همه بلا از آن به سر آمد که شک نمی کردم.

۲۵.۸.۹۷

شرفنامه نظامی گنجوی با تفسیر

 
وقتی که اسکندر به دشت قفچاق رسید، طایفه ی قفچاق را دیدکه زنان و دختران زیبارو دارند اما از نامحرم روی نمی پوشانند . اسکندر بزرگان قوم را جمع کرد و به آنها محسنات حجاب را فرو خواند آنها قبول نکردند و گفتند نگاه کننده مقصر است و کسی که رویش را آشکار کرده گناهکار نیست.
گر آیین تو روی بستن است/ در آیین ما چشم دربستن است
چو در روی بیگانه نادیده به / جنایت نه بر روی بر دیده به

کتاب نائله یوسفی

 
مردی که راه خانه اش را گم کرده بود از این پس فروش در سراسر کشور
توسط مرکز پخش گسترش

فروش در سراسر کشور

 ⁦ https://www.gbook.ir/shop/?fastsearch=%D9%86%D8%A7%D8%A6%D9%84%D9%87+%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81%DB%8C#add_to_cart ⁩


[Forwarded from پرهون (Ali Naghavian)]
📔معرفی کتاب
 #داستان_کوتاه  #مردی_که_راه_خانه_اش_را_گم_کرده_بود
نویسنده : #نائله_یوسفی
انتشارات : #عقربه
فروش در سراسر کشور
توزیع توسط : #مرکز_پخش_گسترش

ملا گفت : بفرمایید می شنوم .مش یدالله با دو انگشت کف سفید گوشه لب ها را گرفت و گفت :
منزلم بی راهه می رود . دلش به زناشویی نیست .حریفش نیستم.به خانه بند نمی شود.با غریبه ها روی هم می ریزد .چشم روی هم گذاشته ام یکی بیرون می رود دو تا تو.حریف این پتیاره نمی شوم.شما بفرمایید چکار کنم ؟
ملا در حال بلند شدن زیر لب یالله گفت و روی حوض وسط حمام چهار چنگولی نشست .کیسه کش بالای سر او ایستاد و شروع کرد به ساییدن بازو و پهلویش
ملا گفت : برایش بچه درست کن.سرش گرم می شود به شست و رفت و جیغ و اخ و تف. شیطان از سرش می افتد .زن جوان این مصیبت ها را هم دارد ...
@parhoon94
http://p30up.ir/uploads/f789595138.jpg

۲۳.۸.۹۷

تاریخ تریاک و تریاکی در ایران

 
اولین نوع تریاک توسط اعراب هنگام حمله به ایران آورده شد.
***
دراویش هندی که در ماهان کرمان سر قبر شاه نعمت الله ولی مکتف بودند اینها معتاد بودند دچار زحمت از بی تریاکی گردیدند
 بالاخره در ماهان خودشان شروع به کشت تریاک نمودند.
***
در زمان صفویه کشیدن تریاک از چین و هندوستان به ایران رسوخ یافت.
کوهی کرمانی

۱۸.۸.۹۷

شرح احوال و اسرار باباطاهر عریان

 
آنکس که در یاری بکوفت، گفت کیست گفت "منم" گفت چون تویی درت نگشایم که کسی از یاران را نشناسم که "من" باشد
***
همچنانکه که از چراغ واحدی می توان چراغ های زیادی روشن نمودهمچنین نیز از نور یک عقل، عقول بسیار اقتباس نور کرده و کسب فیض توانند نمود.
***
هر کس خوب طلب نکند و در طلب جدی نباشد به مطلوب نمی رسد، چون پیدا کردن مطلوب نتیجه ی حسن طلب است.
***
محبت اولش امتحان است، و وسط آن احتیاج است، و آخر آن مختار و پسندیده شدن است.
خطیب وزیری

۱۳.۸.۹۷

آدم زنده

 
اگر تو این مملکت قانون رشوه از بین برود، کار هیچ بنده خدایی راه نمی افتد.

۴.۸.۹۷

اندیشیدن

 
تعصب حتی اجازه ی اندیشیدن نمی دهد و اگر هم شخص زحمت اندیشیدن را تقبل کند بسیاری اوقات تعصب روند اندیشیدن را تحت تاثیر قرار می دهد.
نایجل واربرتن

۳۰.۷.۹۷

انسانیت

 
لرد اکتون: اندیشه ها دگرگون می شوند، رفتارها تغییر می کنند، عقاید بر می خیزند و فرو می ریزند، ولی قانون اخلاق بر صخره های ابدیت نبشته است.
***
افراد بیش از اخلاقی بودن، از اخلاق نمایی سود می برند
***
انسانیت خود کرامت است، چون هیچ کس نمی تواند انسان دیگری را تنها همچون ابزار به کار بگیرد.
***
:جنایت ها و شکنجه های دیکتاتورها از طریق ابزارهای متفاوت و  اینکه چگونه دولت ها کرامت انسانی را نابود می سازند.
جنایت صدام در کویت شامل تجاوز به زنان
صدام برای هر کویتی که می کشت از آنها هزینه گلوله ها را از خانواده هایشان می خواست
جنایت صدام در کشور خودش شامل زندان هایی که در آنها زندانیان و مردم کشورش را شکنجه می داد، استخرهای اسید، آویزان کردن زندانی از پنکه، بریدن اعضای تناسلی، تجاوز به زنان
جنایت انگلیس در هند و شکنجه کردن هندی ها شامل لخت کردن سربازان هندی جلو فرمانده های انگلیسی، تجاوز به زنان هندی که نسل های آنها هنوز در هند به نام انگلیسی_هندی نام برده می شوند.
شرکت بریتانیی سیستم صوتی شکنجه ای را نصب کرد با صدای بلند و فرکانس یازده هرتز که در نهایت جسم زندانی را نابود می کرد او این دستگاه را برای زندانیان کشور خودش و هندی ها استفاده می کرد و نامش را خانه ی تفریح گذاشته بود.

جنایت آرژانتینی ها بر ضد یهودیان شامل فروکردن موش در مقعد یهودیان تا هنگامی که موش راه خود را در درون روده ها راه خود را پیدا می کرد و موجب مرگ آنها می شد، شوک الکتریکی که موجب فلج می شد.

جنایت امریکا در جنگ ویتنام و بوسنی شامل پاره کردن شکم زنان حامله، لخت کردن زنان و فحاشی به آنها.
چقدر تهوع آور است که به شکنجه حالت سرگرمی داده بودند.

***
یک سرباز شوروی در جنگ هنگام حمله به افغانستان گفت در ارتش به من آموختند وجدان چیزی تجملی است که به درد ما نمی خورد.
***
اسلاونکا دراکولیچ: بعد از جنگ نقش ها عوض می شوند و قربانیان نه تنها درباره ی کسانیکه آنها را آزار داده اند بلکه درباره ی کسانی هم که با سکوتشان همدست آنها شده اند به قضاوت می نشینند.
***
ابتدا به سرغ یهودیان آمدند
و من چیزی نگفتم چون یهودی نبودم
بعد نوبت کمونیست ها شد
و من چیزی نگفتم چون کمونیست نبودم
آنگاه سراغ اعضای اتحادیه ی کارگری آمدند
و من چیزی نگفتم چون عضو اتحادیه نبودم
سپس سراغ من آمدند و کسی باقی نمانده بود
تا در دفاع از من چیزی بگوید.
جاناتان گلاور

۲۴.۷.۹۷

بیهودگی

 
انسان وجود عاطل و باطلی است. آلت فعل یک مسخره بازی بی انتهاست. تنها فکر آدم اصالت دارد

۲۳.۷.۹۷

رساله اضحویه ابن سینا

 
مردمیِ مردم نه به مایه است که آن را ماده خرانند، بلکه به صورت است که وجود او در مادت است. وکارهای مردمی چون صنعت ها و دانش و مانند آن که از مردم پدید می آید از بودن آن صورت در مادت پدید آید، نه از مادت. 

۱۹.۷.۹۷

گوسفندان سیاه

 
او می خواست بخشی از یک کلمه باشد، دلیل سیاهی اش همین بود
***
بخندید، هر خنده یک دروغ است که می گوییم تا مدت زیادی چیزی را فراموش کنیم.
***
وقتی می خواهیم چیزی را ببینیم درست آن را نگاه نمی کنیم، چون پای خواستن ما در میان است. وقتی چیزی را می خواهیم تصاحب کنیم آن وقت از دستش میدهیم، در اینجا خواستن خودش مانع می شود.
***
روزی خواهد آمد که دیگر انسانی وجود ندارد و در روی زمین آدم ها همه به کار بدل شده اند. و همین که می خواهند حرفی بزنند، همین که می خواهند به هم نگاهی بیاندازند ساعتشان زنگ می زند که کارشان دیر شده است.
هاینریش بل
کتاب گوسفندان سیاه

۱۷.۷.۹۷

در دره ی نعره های تندرگون

 
هیچ قشری از مردم نمی توانند با دریغ از ادبیات ، آزادی را به چنگ آورند. ادبیات امکان هر نوع جابه جایی را به ما می دهد: ما را به جنوب یا شمال آمریکا انتقال می دهد، به سوئد هند و آفریقا. ادبیات همچنین می توانند ما را به میان دیگر اقشار جامعه، به دیگر زمان ها، مذاهب و دیگر تمدن ها ببرد.
هاینریش بل