۳۰.۱.۹۷

وضع بشر هانا آرنت

 
نباید تلاش کنید دست بگذارید روی چیزی که ممکن است بر سر آنچه خودتان اندیشیده اید، بیاید، بلکه باید بکوشید که از کاری که دیگران با آن می کنند چیزی بیاموزید.
*
خوبی فقط زمانی وجود دارد که هیچ کس حتی خود کسی که خوبی می کند متوجه آن نشود، کسی که خود را در حال خوبی کردن می بیند دیگر خوب نیست.
*
کارهای خوب باید به محض اینکه صورت می پذیرند فراموش شوند، چون حتی یادآوری، کیفیتِ خوب بودن آنها را زایل می کند. کارهای خوب چون باید بی درنگ به دست فراموشی سپرده شوند هیچ گاه نمی توانند به صورت جزئی از جهان در آیند، آنها می آیند می روند و از خود رد و نشانی باقی نمی گذارند. کارهای خوب حقیقا به این جهان تعلق ندارند/
پ.ن: در تصدیلق این حرف مثالی دارم، درست مثل آدم های خوب
*
نشانه ی هر زحمتی این است که چیزی به جا نمی گذارد و حاصل تلاش آن تقریبا به همان سرعتی که تلاش صرف می شود به مصرف می رسد.
*
به گفته ی مارکس کارِ انقلاب رها ساختن طبقات زحمتکش نیست بلکه رهانیدن بشر از قید زحمت است. تنها وقتی که زحمت بر می افتد قلمرو آزادی می تواند جایگزین قلمرو ضرورت شود.
*
بردگی از آن رو به صورت وضع اجتماعی طبقات زحمتکش در آمد که احساس می شد وضع طبیعی خود زندگی است.
*
انسان ها خادمان ماشین هایی شده اند که خود اختراعشان کرده اند و به جای اینکه از آنها به صورت ابزارهایی برای برآوردن نیازها و خواست های بشری استفاده کنند، خود را با اقتضائات آنها تطبیق می دهند. بنابراین ابزارهایی که انسان سازنده اختراع کرده و با آنها به یاری حیوان زحمتکش رفتهاست، هنگامی که حیوان زحمتکش آنها را به کا می برد، خصوصیت ابزاری خود را از دست می دهند. تنظیم و استفاده ی آزادانه ازابزارها برای محصول نهایی خاصی، جای خود را به اتحاد موزون بدنزحمتکش با ابزارش می دهد، که در این میان خودِ حرکتِ زحمت به صورت نیروی وحدت بخش عمل می کند. ابزارها و تجهیزات زحمت به درون این چرخه کشیده می شوند تا اینکه بدن و ابزار در همان حرکت تکراریو یکنواخت چرخ می خورند. به عبارت دیگر حرکت بدن نیست که حرکت ابزار را تعیین می کند، بلکه حرکت ماشین است که حرکات بدن را رقم می زند.

۲۷.۱.۹۷

جهالت

 
برده ی ابراز احساسات نباشید.
*
مدت هاست که اقتدار ملی یک توهم است.
*
در کشوری که استقلال ندارد و حتی نمی خواهد مستقل باشد هنوز هم کسی می ماند که حاضر باشد به خاطر این کشور بمیرد؟
دیگر مفهوم مردن برای وطن از بین رفته است.
میلان کوندرا

۲۴.۱.۹۷

وودی آلن از زبان وودی آلن

 
مرد چاق: تو فیلمسازی رو تو مدرسه مطالعه کردی؟
سندی: نه من چیزی رو تو مدرسه مطالعه نکردم. اونا منو مطالعه کردند./ از خاطرات استارداست
*
همیشه می توانستم بنویسم حتی وقتی بچه ی کوچکی بودم حتی قبل از اینکه خواندن یاد بگیرم می توانستم از خودم قصه های خوبی در بیاورم
*
هیچ وقت برای کسب لذت زیاد نخوانده ام. خوانده ام و می خوانم چون مطالعه مهم است.گهگاه چیزی به من لذت می بخشد، اما خواندن برایم بیشتر یک وظیفه و عادت است.
*
آدم های زنده می خوان زندگی هاشون مثل آدم های توی قصه باشه و آدم های توی قصه می خوان زندگی هاشون واقعی باشه.
*
تولستوی: تنها دانش مطلق قابل دسترس آدمی، این است که زندگی معنایی ندارد.
*
وودی آلن: جهان چون مبتذل است، شر است. شر شیطانی نیست. شر است در ابتذالش. بی تفاوتی اش شر است. اگر از خیابانی ، بگذرید و مردم بی خانمان و گرسنه را ببینید و نسبت به آنها بی تفاوت باشید، به نوعی شر هستید. بی تفاوتی برای من برابر شر است.
*
فیلم سایه ها و مه/ دلقک: استعداد بزرگ مسئولیت دارد.
*
وودی آلن: موافق نیستم که هنرمند برتر است، من به خاص بودن هنرمند اعتقاد ندارم. فکر نمی کنم داشتن یک استعداد دستاورد خاصی است. فکر می کنم به نوعی هدیه ی خداست. من فکر می کنم که اگر به نوعی شانس داشتن استعدادی را داشته باشید آنوقت مسئولیت خاصی هم دارید. درست به همان مفهوم که اگر ثروتمند به دنیا بیایید.
*
جمله ی دیگری در فیلم است جایی که می گویید: شب یک حس آزاد است. وودی آلن در جواب: بخشی از استعاره ی فیلم است که به محض رسیدن شب، حسِ نبود تمدن به وجود می آید. همه ی مغازه ها بسته اند.همه چیز تاریک است و این احساس متفاوتی است. شروع می کنید به فهمیدن اینکه شهر فقط یک قرار داد تحمیلی ساخت انسان است و این که چیز واقعی این است که شما بر  یک سیاره یا کره زندگی می کنید. این در طبیعت چیزی وحشی است و همه ی تمدنی که از شما محافظت می کند و قادرتان می
*
سازد تا درباره ی زندگی خود دروغ بگویید، همه ساخت انسان و تحمیلی است.
*
وودی آلن: چیزی برایم اهمیت ندارد. اما به محض نوشتن احساس لذت می کنم. نوشتن برایم یک لذت کامل است/...فعالیتی است احساس برانگیز...فکرکردن به آن طرح ریزی برای آن، پیدا کردن درونمایه برای آن عذاب است. دشوار است.

۲۲.۱.۹۷

طلا در مس

 
راینرماریا ریلکه درباره ی شاعر می گوید: شاعر کسی است که می خواهد تبدیل به سنگ و ستاره شود.
*
لوچی شاعر و سردار چینی گفت: ما شاعران با عدم می جنگیم تا به آن هستی دهیم.
*
استیون اسپندر در بابا چگونگی آفرینش شعر می گوید: در همه چیز انسان با انسانی سر و کار دارد جز شعر که در آن انسان با خدایی پنجه در پنجه در می افکند.
*
شاعر خون و شور و عشق می طلبد و از پستی و خواری نفرت دارد.
*
شعر رها کردن آزادانه ی احساس نیست بلکه گریز از احساس است. شعر بیان شخصیت نیست، بلکه فرار از شخصیت است. ولی فقط آنهایی که شخصیت و احساس دارند  مفهوم گریز از انها را درک می کنند.
*
افلاطون می گوید: شاعر چیزی است سبک و بالدار ومقدس و تا زمانی که الهام نیافته است دست به الهام و کشف نمی تواند زد.
*
تجربه پشتوانه ی حافظه است. اگر تجربه داشته باشی همانقدر حافظه بیشتر تخیل را در جریان اشیاء  حالات اشیاء خواهد گذاشت.
*
هر شی در محیطی وجود دارد و اگر محیطی نباشد می تواند سمبل خلا محیط باشد. به همین دلیل هر شی می تواند علامت محیطی خاص  از اشیاء و حالات باشد و هر شی می تواند سمبولیک باشد.
*
در شعر گذشته ی فارسی  همه چیز این این دنیا به اطراف رابطه ی مرید و مراد دور می زند. مرید شاعر است و مراد گاهی ممدوح، گاهی معشوق و گاهی دیگر معبود. گاهی هوس به دست آوردن انعام و یک کیسه طلا و چند اسب و شتر و زمانی آرزوی وصال زن یا غلام پسری صاف صورت و خوش منظر و زمانی دیگر آرزوی وصال آن معشوق ابدی و ازلی، برداشتن حجاب از چهره ی معبود  و "من" را در "او" یا"تو" ریختن و خود را در بی خودی دانستن و از طریق جلوه های کسرت به ذات پاک وحدت راه جستن، همگی روشنگر مسیر حرکت مرید به سوی مراد است. می بینیم که طبیعت و اجتماع اغلب فدای ممدوح و معشوق و معبود هستند. شاعر سرنوشت خود را با سرنوشت انسانهایی که در اطرافش زندگی می کنند یکی نمی داند و به همین دلیل از زندگی واقعی توده های مردم ایران در گذشته و مناسبات افراد با حیات اجتماعی آنها تا حدی بی خبریم.
*
شاعر قدیم شاعر اجتماعی نبود شاعر حصوصی بود. به جای آنکه بر زمان مردم هم عصر خود تکیه کند از زبان ادبیات کمک می گرفتو به همین دلیل در شعر گذشته تقلید روی تقلید می بینیم. به استثناء مولوی و خاقانی و نظامی
*
سخن از این نیست که شاعر باید شعرش را در خدمت اجتماع بگذارد بلکه سخن از این است که او در اجتماع زندگی می کند خوب یا بد این اجتماع متعلق به اوست و او فردی از افراد آن است و اگر تصویرگر روابط خود با اجتماع نباشد قبل از هر چیز به خلاقیت شاعرانه ی خود خیانت کرده است.
*
هرگز نباید یک اندیشه ی فلسفی را به طور صریح وارد شعر کرد بلکه باید احساس یک اندیشه را گرفت و ناخودآگاهانه آن را در میان اشیاء پروراند. اندیشه ی مطلق، شعر نیست.
*
احساسات سطحی نباید شاعر را به کوری بنشانند که دچار فوران بی معنی احساس شود.
*
سورئالیسم زبان ذهن آدمی است در میان اشیائی که کمترین سهم را از عینیت برده اند.
*
سورئالیست های فرانسه از بلیک تا امثال او، وقوف به عظمت قدرت تخیل را آموختند و نیز این سخن را که برای رسیدن به بیخودی مطلق در روح احتیاج به دستگاه بزرگی تحت عنوان کلیسا یا حتی کتابی آسمانی و مذهبی نیست.
*
محتسب تا حدی عامل شیخ است و شیخ، وسیله ی محتسب و این دو عامل از یکدیگر برای حکومت بر دیگران استفاده می کنند. نطفه ی تئوکراسی در ایران طوری گذاشته شده است که محتسب از منافع شیخ و شیخ از منافع محتسب طرفداری کنند. مذهبی که تا این حد به پستی سقوط کرده باشد، دیگر به درد مردان روشن ضمیر و پاک روانی چون مولوی و حافظ نمی خورد و به همین دلیل این دو و سایر پاکدلان همیشه طنز خود را متوجه محتسب و شیخ می کنند و پیوسته عالتی عصیانی علیه او دارند.
رضا براهنی

۱۹.۱.۹۷

سلطانعلیشاه گنابادی

 
علم چون عمل نشود به آن نمی افزاید. هر گاه به چیزی دانا شدید عمل کنید به آن دانایی خود.
*
نفس چون بیرنگ شود به هر چه رو آورد رنگ او پذیرد.
*
رویت اهل دنیا بدون سخن گفتن و شنیدن اثر می کند، چنانکه رویت اهل خیر بدون سخن گفتن و شنیدن اثر می کند. چنانکه گفته اند نظر کردن در وجه عالم و نشستن در خدمت عالم عبادتست.
*
گر من گویم، توی ز من مقصودم.
*
آن کس را که به صفات جهل مشابه علم و صفات جهال عالم نما موصوف دیدی از ان آدم فرار کن که او تو را به آتش برد.
*
اشاره، از آشکار گفتن رساتر است.
*
مبغوض ترین خلق به سوی خدا یکی آنکه خداوند او را به خود او واگذارده و او از راه گشته و خرسند است به کلام بدعتی که از او صادر می شود و حریص است بر روزه و نماز، پس این کس که به خود سر در پی عبادت بر امده و بر روزه و نماز بدون تقلید صحیح حریص شده و مردم عوام چون او را در مقام عبادت می بینند و بی رغبت به دنیا می پندارند، فریفته ی او می شودن و پیروی او می نمایند، پس این کس فتنه است برای هر کس که فریفته ی او شود.
*
هر گاه دیدی که مدعی علم خوش ندارد که دیگری در علم یا در چیز دیگر مقام بلند داشته باشد حسود است.
*
اگر علم ما زیاد نشود علم ما تمام می شود.

۱۷.۱.۹۷

اولریکا

 
یک نفر نظریه ی افلاطون را مبنی بر اینکه همه چیز را قبلا در عالمی پیشین دیده ایم عنوان کرد و چنین نتیجه گرفتکه شناختن در واقع بازشناختن است. بیکن نوشته بود که اگر آموختن به یاد آوردن باشد لاجرم نادانستن به منزله فراموش کردن است.
*
هیچ کس نمی تواند چیزی به دیگری بیاموزد باید به تنهایی بجویی اش.
خورخه لوئیس بورخس

۱۳.۱.۹۷

خداوندان اندیشه سیاسی جلد اول

 
سقراط آشکارا این موضوع را نشان داده بود که آن علم معمولی که مردم خود را صاحب آن می پندارند به واقع علم نیست، بلکه تنها تصورات یا معتقدات خود آنهاست که اشتباها به جای علم گرفته اند. به عبارت دیگر علمی که آنها مدعی داشتنش هستند بر پایه هایی محکم از ان گونه که بتواند در مقابل استدلال متین و استیضاح ماهرانه ی مخالفان مقاومت ورزند استوار نشده است. عقیده ی سقراط این بود که تنها علم و تنها دانایی بشر که می شود به حقیقت علمش نامید همان علم به جهل کامل خود بشر است.
*
عدالت در نظر افلاطون عبارت از نوعی استعداد و تمایل درونی است در انسان که جلو احساسات و انگیزه های شدید وی را که طالب منافع خصوصی هستند، می گیرد و بشر را از انجام کارهایی که ظاهرا به نفعش تمام می شوند ولی مورد نهی وجدانش هستند باز می دارد.
*
حکومت کردن چیزی جز تربیت کردن نیست و تربیت هم در مرحله ی آخر چیزی نیست جز پروراندن فضایلی در وجود اتباع کشور که به حکم طبیعت استعداد و آمادگی پذیرفتنش را دارند. از این رو است که افلاطون می گوید: انسان باید تمام این زحمات یعنی طرد شدن و تبعید شدن از جامعه را به جان و دل بپذیرد ولی هیچ گاه در مقابل قانونی که اجرا شدنش شهروندان کشور را به عناصری بد یا بدتر تبدیل می کند سر طاعت فرود نیاورد.
*
سقراط: همیشه چیزهایی دشوارند که خوب و مطلوبند.
*
سقراط: آن احساس خشن و نامساعد که خیلی ها نسبت به فلسفه احساس می کنند ناشی از وجود مدعیانی است که خود را فیلسوف می شمارند اینان ناخوانده وارد میدان جدل می شوند، اظهار نظرهای بیجا می کنند و همیشه در حال تنقید و عیب جویی از توده های مردم هستند .
*
سقراط: بعضی از استادان آموزش و پرورش به طور حتم در اشتباهند که می گویند آموزگار می تواند دانایی و معرفت را به روجی که قبلا از این مواهب عاری بوده است تزریق کند. حرف این گونه استادان به این می ماند که انسان مدعی وارد کردن قوه ی بینایی به چشم افراد نابینا گردد./ پ.ن: به شدت با این عقیده سقراط موافقم چرا که باید زمینه سازیی در خانواده انجام شده باشد یا خود فرد ظرفیت پذیرش دانایی و معرفف فطری و روشنگری را داشته باشد در غیر این صورت مثل کوبیدن میخ در سنگ است و اثر نمی کند حتی اگر اثر کند موقتی است و باز به تعصبات خود باز می گردد
*
وظیفه ی فلسفه به عقیده ی افلاطون این است که علم را جانشین اعتقاد سازد.
*
زیبایی اندام را با چشم می توان دید در حالیکه زیبایی روح نامرئی است.
*
انسان به الطبع جانوری سیاسی است و بنابراین موجودات انسانی حتی موقعی که احتیاج به کمک همدیگر ندارند باز مایلند که با هم و در کنار هم زندگی کنند و دلیل این تمایل چیزی جز این نیست که وجود منافع مشترک همه ی آنها را دور هم جمع می کند.

۱۱.۱.۹۷

۱۰.۱.۹۷

گفتگوها

 
منظور از آزادی عنان گسیختگی نیست، بلکه آزادی همراه با احساس مسئولیت است.
*
من خود را تا آن حد فرود نخواهم آورد که در صدد جوابگویی برآیم، زیرا کسانی هستند که در هر مبارزه و مجادله حتی زمانی که مغلوب هم بشوند، برنده اند، چرا که چیز چندانی ندارند که از دست بدهند.
*
توانایی خواندن و نوشتن یا یادگرفتن اسم چند آرتیست سینما یا به کار بردن چند کلمه فرنگی ضمن صحبت، به هیچ وجه مبین فرهنگ نیست. نمی گویم سواد، می گویم فرهنگ، یعنی آنچه شخصیت را پر مایه تر و اگاه تر و انسان تر می سازد.
*
مرد ایرانی از "حیث جنسی" ندید بدید است، اگر روزگاری رفیق دختری بود که اکنون شوهر کرده، می کوشد تا از گذشته ی او دست بر ندارد، آن را به رخ او و احیانا شوهرش بکشد، چه بسا که اگر در مجلسی با آنها روبرو شد نگاه معنی داری به سوی شوهر بیافکند یعنی" من کسی هستم که با زن تو سر و سری داشته ام"
*
عشق اصولا خارج از دایره ی خوشبختی و بدبختی است. بالاتر از آنها است. از خصایص تجاوز است، خارج شدن از حد معمول و متعارف است، دل به دریا زدن است و حال انکه خوشبختی معمولا با آرامش و تعادل و حسابگری همراه است.
*
کسی که دیگری را دوست می دارد نشانه ی آن است که به او اعتماد کرده چشم خود را بر ضعف های او بسته است.
*
دو نفر که در مقابل هم قرار گرفتند شروع می کنند یکدیگر را روانکاوی کردن و از حرکات و حرف های یکدیگر نتایجی گرفتن عشق البته از این طور حرکات وحشت دارد. عشق، دادن قبل از گرفتن است و حال آنکه مردم امروز عادت کرده اند که تا قبلا چیزی نگیرند، چیزی ندهند. دنیای ما دنیای بده بستان و تبادل شده است. لذت و سرگرمی جای عشق را گرفته است.

۷.۱.۹۷

قراق ها

 
مایلم تو مرا آنطور بشناسی که من خودم را می شناسم.
*
من هر چه باید انتظار بکشم، کشیده ام!
لئوتولستوی

۴.۱.۹۷

شعر بی دروغ شعر بی نقاب

 
خود شاعر هم وقتی در شعر خویش الفاظ و معانی را سبک سنگین می کند وقتی کار خود را مرور و اصلاح می کند وقتی در با شیوه ی کار یا هدف و ذوق خویش سخن می گوید، دیگر شاعر نیست منتقد است و کاری که می کند نقد است.
*
چخوف نویسنده ی روسی با نیشخندی معنی دار در این باب گفته است: نقادها مثل خرمگس هایی هستند که روی پیکر اسب می نشینند و او را نیش می زنند و از شخم کردن زمین باز می دارند. اسب پوست را بهم می کشد و دم تکان می دهد. خرمگس برای چه وزوز می کند؟ گویا می خواهد بگوید می دانید من هم زنده ام و می دانم چطور وزوز کنم.
*
چخوف: کسی که دهانش تلخ و مریض است آب زلال را هم تلخ می یابد.
*
کسانی که در میدان ابداع شکست خورده اند غالبا منتقد از کار در می آیند اما عقده ای که دارند آنها را وا می دارد تا هر اثر کامیاب را و یا هر اثری را که شاعر در آن نائل به همان هدف شده است که خودشان از عهده آن بر نیامده اند_ نقد کنند و دائم بر شاعران به هر بهانه ای بتازند.
*
فرق است بین استعداد که در فرمان انسانست با نبوغ که انسان در فرمان اوست.
*
منتقد حق ندارد که دائم سعی کند شاعر را به شکل خود یعنی به شکلی که می پسندد در آورد باید بکوشد تا او را چنانکه اوست و چنانکه هم او می خواهد، بشناسد و نشان دهد.
*
ادب در هر صورت متضمن نوعی تصور اشرافی و تفننی است حتی خود کلمه هم ریشه اش شاید از یک تصور اشرافی و تجملی خالی نباشد. در واقع ریشه ی آن را از ادب گرفته اند که مادبه از آن است یعنی دعوت و سور_و این نکته حاکی است از وجود مفهوم تجمل در ریشه ی آن.
*
انوری بیان می کند که چگونه برای ساختن یک قصیده تحمل زحمت می کرده و به قول خود صدبار به عقده در می شده است تا از عهده ی یک سخن به در می آمد.
*
لاموت نویسنده و نقاد فرانسوی قافیه را کاری می دانست مکانیک و مضحک بعلاوه شگف داشت از مسخرگی کار کسانیکه فنی اختراع کرده اند تا عمدا خود را در وضعی دچار کنند که نتوانند آنچه را می خواهند به درستی بیان کنند.
*
ولتر می گوید قافیه بنده ای بیش نیست و کاری ندارد جز اطاعت یعنی که نباید معنی فدای قافیه شود.
*
شوتسه یک تن از شاگردان کانت در رساله ای که راجع به قافیه نوشته است _سبب زیبایی قافیه را از اصل تعدد در وحدت نتیجه می گیرد.
*
ابولعتاهیه شعری سرود کسی گفتش در این نظم از قاعده ی عروض خارج شده ای. جواب داد من از عروض جلوترم. چون او معاصر بود
*
عراقی در بیان اینکه معنی آدمیت عشق است حکایتی منظوم دارد که از عطار گرفته است و مشهور است می گوید: واعظی بر منبر از عشق سخن می گفت مردی روستایی در آمد که خر خویش گم کرده ام واعظ از مجلسیان پرسید که آیا در میان شما کسی است که هرگز عاشق نشده باشد؟ یک تن برخاست که من هرگز عاشق نبوده ام واعظ روی به روستایی کرد که اینک خر، افسار بیار و ببر
*
یک شاعر انگلیسی می گوید زندگی است که هنر را تقلید می کند نه اینکه هنر زندگی را.
*
پل والری شاعر فرانسوی یکجا می گوید: اگر کسی از من بپرسد، اگر کسی این اندیشه به خاطرش راه بیابد_ چنانکه غالبا هم اتفاق می افتد  که من در فلان شعر می خواسته ام چه چیزی را بگویم جوابم این است که من هرگز نخواسته ام چیزی بگویم در واقع این نیت ساختن بوده است که آنچه را من گفته ام خواسته است.

*
هاینه شاعر آلمانی یک جا در مصیبت نامه اش کسی از دیوانه ای می پرسد خدا را می شناسی؟ می گوید چگونه او را نشناسم که به این روزم انداخته است.
*
یک فکر تازه همیشه برای خود حق حیات دارد اما وقتی بخواهد حق حیات فکرهای دیگر و راه های دیگر را نفی کند دیگر خود یک فکر تازه نیست یک بیماری کهنه است: vandalism
عبدالحسین زرین کوب

۳.۱.۹۷

۲۴.۱۲.۹۶

عروسک و کوتوله مقالاتی در باب فلسفه زبان

 
لحظات گذشته عطش روایت شدن دارند هر لحظه ای از این گذشته ی منتظر، به امری نقل کردنی و بازگفتنی بدل می شود.
*
این وجود زبانی زبان، و نه محتواهای لفظی آن، است که مزهای زبان را تعیین می کند. انسان وجود معنوی خود را در زبان خویش همرسانی می کند. انسان با نامیدن اسم بر روی اشیا خود را همرسانی می کند.
*
ترجمه ی زبان چیزها به زبان انسان نه فقط نوعی ترجمه ی امر بی صدا به امر با صدا، بلکه همچنین ترجمه ی امر بی نام به نام است. از این رو این کار معادل ترجمه ی امری ناکامل به زبانی کامل تر است و لاجرم چیزی بدان می افزاید: معرفت.
*
نام گذاری شدن، حتی وقتی که نام گذار خداگونه و متبرک باشد، احتمالا همواره رنگی از ماتم دارد. اما نام گذاری شدن تجربه ای چه بس مالیخولیایی تر است هنگامی که منشا آن نه یگانه زبانِ ملکوتی و متبرک نام ها، بلکه صد ها زبان بشری باشد، که در آن ها نام پیشاپیش پژمرده است.
*
زبان یک پدیده همان رسانه ای است که در آن وجود معنوی این پدیده همرسانی می شود.
*
مترجم باید در خدمت اثر باشد.
*
آزادی، ارزش خود در خدمت به زبان را در تاثیری که بر زبان خودش می گذارد، به اثبات می رساند. رسالت مترجم عبارت است از آنکه در قلمرو زبان خودش، آن زبان نابی را آزاد سازد که که در میان زبان های بیگانه تبعید شده است و زبان محبوس گشته در یک اثر را به یاریِ باز آفرینی آن اثر از بند برهاند. مترجم به خاطر رسیدن به زبان ناب، سدهای پوسیده ی زبان خویش را در هم می شکند.
*
هر زمیینی باید توسط عقل قابل کشت شده باشد، باید از علف های هرز توهم و اسطوره پاک شده باشد.
*
مفهوم پیشرفت باید بر ایده ی فاجعه استوار شود این که همه چیز " به روال همیشگی پیش می رود" خود همان فاجعه است. فاجعه آن امکانی نیست که همواره پیش روست، بلکه همین وضعیت موجود است. به قول استریندبرگ: دوزخ چیزی نیست که انتظارمان را می کشد، بلکه همین زندگیِ اینجا و اکنون است.
*
لوتسه: پیشرفت علم مستقیما معادل پیشرفت نوع بشر نیست. چنین تساوی ای برقرار می بود اگر به نسبت حقایق انباشته شده، مراقب و توجه آدمیان به آنها... و بصیرتشان به آنها نیز افزایش می یافت.
*
نیچه: ما به تاریخ نیاز داریم اما نه بدان گونه که ولگردهایِ لوس پرسه زن در باغ معرفت بدان نیاز دارند.
*
آدمی می تواند در نومیدی زندگی کند اگر که بداند چگونه بدین نقطه رسیده است. پس او می تواند در دل آن به سر برد، چون اکنون زندگی نومیدانه ی آن مهم شده است. در اینجا ناامید شدن همواره یعنی: تا ته چیزها رفتن.
*
تاریخ نه در مقام یک علم، بلکه به عنوان شکلی از به یاد داشتن یا نگران بودن است که می تواند حق زمان حال را ادا کند. نگران بودن به معنای یادآوریِ گسترش یافته و کشیده شده توسط فراموش کردن است. در اینجا فراموش کردن باید نه به عنوان به یاد نیاوردن، بلکه به مثابه ی ضد به یاد آوردن یا به یاد آوردن در تقابل با..، نگران بودگی باشد.
والتر بنیامین

۲۱.۱۲.۹۶

پنج حکایت

 
هر کس مرا بر می گزیند آنچه دارد به خطر می اندازد.
*
تبر جلاد را از هر فلز که ساخته باشید به تیزی تیغ کهنه ی تو نیست و هیچ دعایی در دل چون سنگ تو اثر نمی کند!
*
سفلگان را بر راد مردان دستی نتواند بود.
*
مرا بنده ی کرم اخلاق خود ساخت، حقا که در نفس او معجزه ای بود که مرده گان را جان می بخشود.
*
نقش بدبختی تنها نصیب ما نیست، این تماشاخانه بزرگ جهان، چه نقش های غم انگیز دارد که صدبار اندوهناک تر از آن است که ما بازی می کنیم.
*
هر فردایی به دیروز ملحق می شود.
*
ای فرزند نوزاد من و تو هر دو بی گناهیم، تو از محبس رحم آزاد گشتی، اما من در زندان بی رحمی مانده ام!
*
اگر با دشمنی هزاران کار می توان کرد لیکن اثر دوستی صد چندان است، عشق از هیچ همه چیز آفریده و از سبکی سنگینی ساخته، از نخوت تواضع و از سرکشی فروتنی ایجاد کرده است.
*
عشق من گویی از ریشه ی عداوت روییده است و دشمنی مهر گیاهیست که ثم دوستی و محبت بار آورده و دشمن دیرین را از دل و جان دوست گرفته ام.
*
نیکی را اگر چنانکه باید به کار نبری بدی شود و فساد را اگر چنانکه شاید عمل نکنی صلاح گردد.
شکسپیر

۱۹.۱۲.۹۶

یازمانده ی روز

 
 ما نباید اجازه بدهیم که احساسات در قضاوت ما دخالت کنند.
ایشی گورو، کازوئو

۱۶.۱۲.۹۶

گروه محکومین و پیام کافکا

 
کافکا در انزوای کاملی که می زیست فراموش کرده بود که برای خود خواننده پیدا کند. شاید کافکا آرزو می کرده مانند رمزی از چشم اغیار پنهان بماند و به طور اسرار آمیز ناپدید بشود. اما این پرده پوشی سبب رسوایی او شد و این رمز باعث افتخارش گردید.
*
کافکا رنج می برد که در کنار زندگی نگه داشته شده، همه چیز او را در این حالت نگه می دارد: سستی، ناخوشی، تنهایی و قدرت پدر سوداگر.
*
کافکا به مادرش می گوید: شما همه با من بیگانه هستید.
*
کافکا: بیشتر اوقات باید تنها باشم، آنچه کامیابی بدست آورده ام از دولت سر تنهایی است.
*
کاکفا از سر و صدا و جنجال بیزار است چون او را به یاد زندگی می اندازد.
*
کافکا: من از سنگم بدون کوچکترین روزنه برای شک و یقین، برای مهر و کینه، برای دلاوری یا دلهره، به طور کلی و جزئی من سنگ گور خودم هستم.
*
کافکا: رهایی ما در مرگ است اما نه این مرگ. پس در حقیقت ما نمیمیریم، اما چنین به دست می آید که زنده هم نیستیم، در حالیکه زنده هستیم مرده ایم. مرده های از گور گریخته!
/ به شدت با تک تک وضعیت های کافکا در موقعیت کنونی زندگی ام همذات پنداری می کنم.
*
شورش کافکا بر ضد قانون است. قانون همیشه در کمین زندگی هایی که در فراموشی می گذرد، نشسته است، ناگهان تاخت و تاز می کند و نشانی با خود می اورد که معلوم نیست آگهی است یا خطر. قانون گزار دیر زمانیست که برای همیشه آبرویش ریخته، زیرا نتوانسته از خشکی و خشونت پیروانش بکاهد.
*
قانون نسبت به انسان یک جور بی طرفی ظاهری نشان می دهد اما در کوچکترین کردارش دخالت می کند و طرفدار آزادی نیست. 

۱۵.۱۲.۹۶

اگر فراموشم کنی

 
به بهشتی باور دارم که هرگز به آن نمی روم
بله به بهشتی باور دارم که متعلق به سگ هاست.

ابر شلوارپوش

 
آرامم
آرام تر از نبض یک مرده
*
مردانی کهنه تر از هر مریضخانه
زنانی فرسوده تر از هر ضرب المثل
*
ای آدم ها دردم می دهید
اما عزیزتان می دارم
آیا ندیده اید لیسه ی سگ را
بر دست سگ انداز؟
*
جهان گوش گنده اش را
گوش پر ستاره ی پر کنه اش را
بر روی دست گذاشته است
خفته است
ولادیمیر مایاکوفسکی

۱۰.۱۲.۹۶

انسان جنایت و احتمال

 
بیشتر قضاوت های ما منبع تجربی ندارد. و همین مساله اعتبار قضاوت را در جامعه ی ما و میان مردم ما از بین برده است.
*
آزادی مذهبی مردها را فاسد کرده. آنها را پرمدها و خودخواه و بی رحم کرده.
*
وجدان جز کوچکی از فرهنگ اجتماعی ملت است و قاضی بد و قضاوت بد این جز را به فساد می کشاند
*
روش ما تا کنون چنین بوده که در انتظار جنایت بنشینیم تا پس از وقوع، دلایل لازم را برای اثبات جرم و محکوم کردن مجرم فراهم آوریم. و این روشی است که بشر علیه بشر به کاربرده است و می برد.
*
تاسف، بدترین نسخه ای است که یک طبیب می تواند بدهد. تاسف مزورانه ترین شکل فرار است.اظهار تاسف در حقیقت یک دهان بند است بر دهان کسی که قصد اعتراض دارد.
نادرابراهیمی

۹.۱۲.۹۶

کاریکلماتورهای نائله یوسفی

 
"الف" بچه ی سرش کلاه رفت!
به هیچ دردی نمی خورم ولی درد خوب مرا می خورد!
من برایش سر و دست می شکستم ولی او دل می شکست.
کاریکلماتور نائله یوسفی

۶.۱۲.۹۶

آخرین مهلت

 
اگر من بترسم مثل این است که زندگی خودم را تباه کرده ام یا از زندگی خود دزدیده ام پس من دزد نیستم و نباید از هیچ چیز بترسم.
*
 انتظار و صبر دارای حدودی است و اگر انسان بخواهد از ان تجاوز نماید به ضعف و بی حالی خود کمک کرده است.
*
چه رستگاری از آن بالاتر که آدمی خودش را بشناسد. خدا شناسی یعنی خودستایی اما خویشتن شناسی اصل وجود انسانی است اگر بندگان آن دخا خود را بشناسد به کمال مطلوب خود می رسند چون خودشناسی یکی از راه های رستگاری است نه خداشناسی که ما را به خودستایی می کشاند. مسیح خودشناس بود نه خداشناس. مجسمه ای از خداشناسی برای خود نشناخته بود اما چون خود را شناخت توانست به مردم خدمت کند.
*
زندگی همیشه دارای این آلودگی ها است در هیچ جا دوستی و محبت حقیقی و راستی و درتسی وجود ندارد. همه به هم دروغ می گویند. اجتماع تمام کسانی را که بخواهند پاک و راست باشند رد می کند.... زندگی دوزخ تاریکی است دوستی ها و عشق ها بر پایه ی تردید و دورویی و خواسته ها و مانفع شخصی استوار است همه ما در این دوزخ دست و پا می زنیم. در درون ما تضادهای خوفناک دست و پا می زند، حرص طمع کینه دشمنی شقاوت، دورویی، با این حال چگونه می توانیم آزاد باشیم؟
ژان پل سارتر

۲۸.۱۱.۹۶

حقیقت و زیبایی

 
شعر توانایی ایجاد لذت است، نه از راه تصور بلکه از راه حسِ واژگانی
*
هنر انجا آغاز می شود که ما از جهان آشنا و معمولی که بدان عادت کرده ایم جدا شویم و به دنیایی نشناخته گام بگذاریم.
*
هنر گریز از زبان آشناست و دست یابی به لذت بیگانگی. شعر هیچ نیست مگر کربرد نامتعارف زبان.
*
جی اچ هاردی گفته است: روال کار ریاضی دان نیز چون نقاش و شاعر آفرینش زیبایی است.
*
سقراط پس از شرح گفتگویش با دیوتیما در مورد زیبایی گفته ی او را نقل می کند: هدف عشق بر خلاف آنچه تو می پنداری خود زیبایی نیست.. بارور ساختن زیبایی است.
*
ارسطو می گوید اگر کسی به شاعر و هنرمند ایراد گیرد که آنچه آورده عاری از حقیقت و خلاف واقع است، به او پاسخ می دهیم که شاعر امور و اشیا را به طوری که باید چنان باشد تصویر و تقلید کرده است. آن سان که باید باشند، و نه چنانکه به راستی هستند.
*
 از ارسطو آموخته ایک که هنر را برتر از واقعیت بدانیم. گفته ی ژان لوک گدار را به یادتان می اورم: واقعیت فیلمی است که بد ساخته شده است.
*
روح اگر خود را زیبا نکند زیبایی را نخواهد دید.
*
صورت زیبایی، به نظر فلوطین نخست در هنرمند است و بعد در اثر مثل سنگی که به وسیله ی سنگ تراش تراشیده و مجسمه می شود.
*
کانت: زیبا آن است که لذتی کلی و ستقل از مفاهیم بیافریند.
*
زیبایی هنری برتر و ولاتر از زیبایی طبیعی است چرا که زاده ی روح سوبژکتیو یا به زبان ساده تر نتیجه ی کارکرد ذهن آدمی است.
*
هنر به نبوغ هنرمند وابسته است اما نبوغ از هنرمند فراتر می رود و نسبت به او همانقدر ناشناس است که نسبت به هر کس دیگر.
*
آندری تارکوفسکی گفته بود: هنرمند به جای همه ی کسانی حرف می زند که خود قادر به سخن گفتن نیستند.
*
در جنس دوم سیمون دوبووار با قدرت از این نکته بحث کرد که زنان در جریان شکل گیری فرهنگ بشری با رواج مردسالاری و رشد زمینه های عینی و اجتماعی برتری مردان، همواره پیوستِ مردان محسوب شده اند و مرد در واقع سوژه ی این فرهنگ بوده است. زن بنا به ماهیت فطری زن زاده نمی شود بلکه جامعه از او به تدریج یک زن یعنی موجودی فرودست می سازد.
*
هنر از زندگی فاصله می گیرد تا آن را دقیق تر ببیند، از این رو بیانگرعینی تازه ای از عینیت است.
*
لوکاچ: ما خود را در اثر کشف می کنیم.
*
هنر همواره بیانگر فشارهایی است که از سوی نهادها و سنت ها وارد می آید و آن فشارها را در پیکر تضادهای حل ناشدنی آشکار می کند.
*
اسکاروایلد: در این دنیا چیزی به کمک من نمی آید نه اخلاق نه دین نه آدمی نه هیچ چیز، مگر هنر
*
هانسلیک در سده نوزدهم: نقد وجود ندارد تا از همه چیز ستایش کند نقد برای آن است که حقیقت را بگوید.
*
شاعر چون کارکرد زبان را دگرگون می کند شاعر است و نه به این دلیل که تصاویری جدید می آفریند. شگرد هنر همین آشنایی زدایی است، یعنی دشوار کردن ادراک بیان.
بابک احمدی

۲۵.۱۱.۹۶

آسیای هفت سنگ

 
اسکندر به حکیم یونانی گفت: از من چیزی بخواه و این درویش واقعی یونانی که سایه ی اسب اسکندر بر سرش افتاده بود و می خواست از آفتاب استفاده کند در پاسخ گفت: تنها خواهش آنکه سایه ات را از سرم کم کنی.
*
نورعلی شه در اطراف ایران به گشت و سفر پرداخت و چند جا با مخالفت روحیانان روبرو شد چنانکه میرزا هدایت الله خراسانی دستور تراشیدن سر نورعلی شاه را داد و به او گفته بود این زلف های بلند را مثل موی بز برای چه گذاشته ای؟
مرشد می گوید پس آنها را مثل چه حیوانی کوتاه کنم؟
آخوند می گوید: مثل پشم میش.
درویش می گوید حالا پشمش بدان.
 فتحعلی شاه به اشاره ی روحانیان به سید ابوالمعالی فرمود: لعن نما نورعلیشاه را تا از کج بحث مردمان در امان باشی.آن جناب گفت نورعلیشاه مرکب از سه کلمه است کدام یک را می فرمایید تا لعن کنم؟ نور را علی را یا شاه را؟
*
از بسکه پدید آمده ویرانه در این شهر/یک جغد شده صاحب صد خانه در این شهر
*
وعظ رفت و واعظ از منبر فتاد/مجلس وعظش به محشر در فتاد
*
هم سیاست این سیاست پیشگان را در گرفت/ کشته شد هم مارگیر آخر به نیش مارها
*
به بی دولتی ور ببایست زیست/شبی تب، شبی مرگ، خوش دولتی است/سرحدی قهفرخی
*
از این دست استدم، زان دست دادم/ستم کردم، کَرَم نامش نهادم/محمدخان خور موجی
ابراهیم باستانی پاریزی

۲۳.۱۱.۹۶

کار از کار گذشت

 
چطور می توان مرده ها را از زنده ها بازشناخت؟
خیلی آسان است زنده ها همیشه عجله می کنند.
ژان پل سارتر

۲۰.۱۱.۹۶

گورستان چراغان

 
مرا عزم آن بود که بر شمارم
گورها و آه ها و اشک ها را
شماره اما ناگه به پاسخ برخاست:
در چه کاری؟
مرا خود یارای آن نیست
که برشمارم لحظه های مرگ تو را!
*
من از تو چنان دورم که شادی
من از تو چنان دورم که بهشت
*
چه بی درد است بیابان و
چه درمانده است غربت من!
شیرکوبیکس

۱۹.۱۱.۹۶

کتاب مردی که راه خانه اش را گم کرده بود

 
مجموعه داستان نائله یوسفی برای خرید کتاب  به این ادرس ها مراجعه کنید
این داستان ها پیشتر در هفته نامه صدف و روزنامه ابتکار و هفته نامه کرگدن و منتشر شده است.

ملا گفت : بفرمایید می شنوم .مش یدالله با دو انگشت کف سفید گوشه لب ها را گرفت و گفت : منزلم بی راهه می رود .دلش به زناشویی نیست .حریفش نیستم .به خانه بند نمی شود .با غریبه ها روی هم می ریزد.چشم روی هم گذاشته ام یکی بیرون می رود دو تا تو.حریف این پتیاره نمی شوم.شما بفرمایید چه کنم ؟
ملا در حال بلند شدن زیر لب یاالله گفت و روی حوض وسط  حمام چارچنگولی نشست.کیسه کش بالا سر او ایستاد و شروع کرد به ساییدن بازو و پهلویش و ملا گفت : برایش بچه درست کن.سرش گرم می شود به شست و رفت و جیغ آخ و تف، شیطان از سرش می افتد .زن جوان این مصیبت ها را هم دارد.
از طریق پست با شماره علی نقویان تماس بگیرید
00989151864892

نویسنده : #نائله_یوسفی / مجموعه داستان های کوتاه : #مردی_که_راه_خانه_اش_را_گم_کرده_بود /
از سری مجموعه های #پرهون / #پرهون_۳
#انتشارات_عقربه

aghrabe.parhoon@yahoo.com
aghrabe.parhoon@gmail.com
@parhoon94
کتابفروشی رشدیه تهران
کسانی که هرمزگان هستند می توانند به این آدرس مراجعه کنند برای خرید و فقط شب ها باز است دفتر هفته نامه صدف
استان هرمزگان-جزيره قشم-مجتمع تجاري فردوسي- طبقه زيرين-لاين مرجان٢-دفتر هفته نامه صدف
از انتشارات ایلاف شیراز نیز می توانید تهیه کنید
من برای اسم و رسم کتابم را چاپ نکردم به دلایل مالی چاپ کردم و هم اینکه زمینه ای باشد برای انتشار رمانم و حتی رمانم را هم تمام کرده ام و گذاشته ام برای سال های اینده چون در حال حاضر روحیه ندارم و از افسردگی رنج می برم.
متاسفانه در پخش کتاب دچار مشکل شده ام و ایران نیستم کسانی که می توانند به من کمک کنند لطفا به ایدی تلگرام من پیام بدهند شاید مشکلم حل شود.

https://t.me/Yousefinaele





۱۵.۱۱.۹۶

دسته ی دلقک ها

 
من دیگر نای یاد آوری خاطره را ندارم...از روی خاطره ها هم زیادی آدم رد شده، همانطور که از روی پل ها...
*
اغلب شنیده ایم که می گویند جوانی را توهم به باد می دهد. جوانی ما بدون توهم به باد رفت.
*
به نظر من که هرچه هست از همان اول است. از همان اول حقیر به دنیا آمده ایم، از همان اولش باخته بودیم.
*
می دانم که از لجن پراکنی درباره ام کیف می کنند از همه ی بدبختی هایی که سرم آمده استفاده می کنند که گه مالم کنند
لوئی فردینان سلین

۱۳.۱۱.۹۶

دو مرد از بروکسل

 
به جای آنکه زندگی کنیم با پیش بینی بدترین چیزها مانع زندگی کردنمان می شدیم.
*
در داستان هایم به نتیجه اهمیت نمی دهم، من لذت، و نه واقعیت را جستجو می کنم.
*
ما به سکوتی دست یافتیم که هیچ واقعیتی را شرح نمی داد بلکه نزدیکیِ راز را بین ما تقسیم می کرد.
*
در جهانی زندگی می کردم که اراده دیگر جایی برای خودش نداشت.
*
هدف زنده ماندنم از بین رفته بود، فقط یک غریزه کهنه ی حیوانی که نه به اراده متکی بود و نه به روحیه، مرا زنده نگه می داشت، من می خزیدم.
اریک امانوئل اشمیت

۲۹.۱۰.۹۶

گامی به سوی عدالت جلد اول

 
نابرابری های اقتصادی به زودی برابری سیاسی و حقوقی را از بین می برد و به هیچ سازمان و حکومتی نباید چندان اعتماد کرد که مردمی بی دفاع را در برابر آن مطیع ساخت.
*
معاف شدن دولت از نتایج اعمال مربوط به حاکمیت و اقداماتی که زیر عنوان تامین منافع اجتماعی انجام می دهد از قواعد خطرناکی است که باید تغییر یابد و جای خود را به قاعده ی مردمی دیگری واگذار کند.
*
هرگاه دولت ها خواسته اند وجود خویش را بر خانواده تحمیل کنند به آن آسیب رساندند.
*
در اعلامیه یکی از گروه های سیاسی سخنی بدین مضمون آمده بود که می گویند ملجس باید از خبرگان باشد.خبره در چه چیز؟ خبره در زبان بازی؟ما کسی را خبره می دانیم که در شناسایی حقوق خلق زحمتکش خبره باشد.
*
معنای دموکراسی یا حکومت خلق این نیست که همه ی کارها را همه ی مردم انجام دهند. معنای درست اشتراک در اداره ی امور آن است که از همه ی استعدادها و کاراییها در جای خود استفاده شود
*
ما تعهدی نسپرده ایم که زندگی اجتماعی خود را بر طبق دلخواه دیگران بر مبنای نمونه های انان ارائه دهیم.
*
نگرانی از این است که نیروی خدایی که به خلق داده شده و آنان نیز آن را به امانت مجلس خبرگان سپرده اند، دوباره به آنان باز نگردد یعنی به حاکمیت مردم خلل برسد. امانتی را که در دست دارید و به شما سپرده شده است تا در پناهگاه قانون اساسی مصون از تعرض بماند، به صاحبان اصلی آن بازگردانید.
*
رشته ی پیوند انسان ها و رابطه ی دولت و مردم را تنها قانون منظم نمی کند. انسانیت والاتر از ان است که در تار و پود مواد خشک و بی روح قوانین محصور بماند.
*
محدود بودن نوعی مجازات است.
*
مقاومت در برابر ظلم واکنشی طبیعی و دفاع مشروع است که نمی توان از انسان گرفت.
*
اگر مقصود این است که چون به حساب آماری شیعیان از سنیان در این کشو بیشترند و بنابراین لازم است که نام شیعه در قانون اساسی ذکر شود! معلوم است که قانون اساسب جایگاه آمار و محل انعکاس سرشماری نیست. در پاسخ باید گفت قانون اساسی جایگاه بروز و اعلام آرمانهای ملی و مذهبی است
ناصر کاتوزیان