‏نمایش پست‌ها با برچسب نائله_یوسفی، پاشویه، کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نائله_یوسفی، پاشویه، کتاب. نمایش همه پست‌ها

۲۹.۴.۹۹

مصاحبه گروه ادبی سیمرغ با نائله یوسفی



مینا شرهانی/ متین یحیی زاده
شرهانی: خانم یوسفی برای اولین سؤال،  چطور شد که نویسنده شدید؟  چرا نویسندگی رو انتخاب کردید؟
از ابتدا تصمیم قبلی نداشتم. تنها یک اتفاق خوب بود که در تنهایی های من افتاد چون امیدی به آینده نداشتم و در ناامیدی و افسردگی مطلق به سر می بردم شروع کردم به کتاب خواندن و بعد مشق نوشتن و نتیجه اش شد همین ها.
شرهانی: ویژگی یه داستان خوب رو چی میدونید؟
اینکه با خودش و مخاطب صادق باشد. خود را مقابل قلم خود نبیند فکر نکند فقط می تواند پند و جملات قصار بدهد همه جور شخصیتی خلق کند آنها را بزرگ کند آب و دانه بدهد و قضاوتشان نکند بسپارد به شخصیت های داستان، نه اینکه خودِ راوی قضاوت کند.
شرهانی: کسی که فکر میکنه در نوشتن استعداد و ذوقی داره برای اینکه بتونه به هدف درستی برسه چه راهکاری براش در نظر دارید ؟
کتاب خواندن زیاد اما نه هر کتابی و اینکه هم تاریخ باشد هم رمان هم سیاست نه اینکه یک موضوع بتواند به ما نوشتن یاد بدهد شخصیت رمان هایی هستند که هزاران درس زندگی به ما می اموزند که در هیچ کتاب علمی نیست و هم رمان خوب به توصیف و صحنه سازی زیاد کمک می کند ذهن را قوی کند مانند مارسل پروست یک رمان نویس فلسفی که یک جمله اش پنجاه کلمه داشت و انقدر طولانی بود یا کمال پاشا نویسنده ترکی که یک اسب را آنچنان توصیف می کند که روبروی ما ایستاده است.
شرهانی: چقدر خانواده در این راه کمکمتون کردن؟اولین نوشته‌تون چی بود؟
هیچ. چون من روستایی ام و نوع تربیت کردن مان فرق می کند بیشتر با طعنه بزرگ می شویم. هم اینکه در فضایی با خشونت خانوادگی و پدرسالاری بزرگ شدم. بیشتر من را بی انگیزه می کردند چون از کتابخوانی من در تعجب بودند و کلافه. خانواده سنتی و بضاعت کم مالی هم به من اجازه کوچکترین تفریحات نمی داد یک کامپیوتر داشتم که مال خواهر برادران دهه شصتی ام بود از همان کتاب می خواندم و وبلاگ نویسی می کردم و بعد که کتابم چاپ شد یا چند نشریه مطالبم را چاپ کردند کمی به من اعتماد پیدا کردند. همین تو سری خوردن ها یک جور ضربه گیر بود مانند موج یا سکوت قبل از طوفان که مانند کش با سرعت زیاد به جلو پرت شدم. بیشتر نوشتم و بعد به چند نویسنده بزرگ نشان دادم گفتند باید رمان بنویسی  داستان کوتاه کافی نیست و بعد شروع کردم به نوشتن دو رمان که هنوز چاپ نشده است.
داستانک مش یدالله

شرهانی: از بین نویسندگان کدوم رو میپسندید؟آثارشون رو نام میبرید؟  بعد از چه نظر؟
میخاییل شولوخف. زمین نو ابتدا و دن آرام / چون با اینکه سبک نوشتنش کتابی است دیالوگ ها توصیف ها و صحنه ها هیچ کدام زیاده روی نشده و دوره چند جلدی آدم را خسته نمی کند.
شرهانی: از نویسندگان ایرانی و خارجی کدوم رو بیشتر میپسندید؟
ایرانی بهرام صادقی/و خارجی لویی فردینان سلین
شرهانی: کلاس داستان نویسی هم رفتید؟
خیر
شرهانی: س چطور داستان مینویسید؟
خوب هر کس کلاس برود دلیل بر داستان نویس بودن نیست نویسندگان زیادی بودند که در قدیم کلاس هم نمی رفتند و به شهرت رسیدند کلاس فقط قواعد را نشان می دهد بیشتر آدم را در قید و بند سبک نگه میدارد. هم نسلان من زیادند که به کلاس رفته اند ولی نتوانستند در نوشتن پیش بروند همان چیز هم که می نوشتند از صدقه سر معلم کلاس بوده که ایده می داده و راهنمایی شان می کرده است و اینکه من هرگز نمی گویم کلاس رفتن بد است فقط می گویم تضمین نیست. چون نوشتن نیازمند تخیل و رهایی است. سفارشی نوشتن زود چشمه اش خشک می شود.
شرهانی: درسته که به خلاقیت و استعداد فرد هم بستگی داره اما یادگیری قوائد داستان نویسی لازمه.
یوسفی: من تخیل ضعیف نداشتم قلم ضعیف داشتم ترس از نوشتن داشتم چون انشایم بیشتر از ده خط نمی شد همکلاسی هایم پر طمطراق می نوشتند ولی من نمی توانستم دروغ بنویسم بعد فهمیدم نوشتن یک دروغ خوب و واقعی است یک دروغی که در جامعه واقعیت دارد. انشایم هم به دلیل کم نوشتن از همه نمراتم کم تر بود همیشه پانزده می شدم. من استعداد هم نداشتم چون استعداد اگر بود در مدرسه زیاد می نوشتم اما من که از خانه بیرون نمی رفتم مثل بقیه تفریح آخر هفته هم نداشتم بنابراین ذهنم خیلی بسته بود بعد که کتاب خواندم بی پروا شدم و گفتم حالا راحت می تواند بنویسم و همکلاسی به من نمی خنده چون به شدت خجالتی بودم و تاثیر گذاشت در نوشتم.

شرهانی:  شما چطور تونستید تمام قوائد داستان نویسی رو یاد بگیرید و در داستاناتون بکار ببرید؟
هر چه در مدرسه آموخته بودم به کار بردم املایم همیشه خوب بود علائم نکارشی هم بلد بودم فقط می ماند پایان بندی و زمان بندی که دست خودم را باز گذاشتم هر جور دلم می خواست تمام می کردم اصلا خودم هم متوجه نبودم که دارم قواعد رعایت می کنم روزی که به مصاحبه ای در مدرسه دعوت شدم هم این را پرسیدند هرچه فکر کردم چیزی به ذهنم نیامد و شاگردان خندیدند من هم خندیدم.
شرهانی: خودم رو مثال میزنم.  من اصلا در مورد قوائد چیزی نمیدونم داستان مینویسم و میخونم،  درسته؟  وقتی من ندونم شخصیت سازی یا فضاسازی و چیزای دیگه چیه،  چطور پیشرفت کنم؟
خوب من این ها رو هنگام کتاب خواندن یاد گرفتم شخصیت سازی یعنی از قبل مشخص کنیم چه نوع شخصیت داشته باشن فضاسازی یعنی توضیح صحنه هایی که مثل فیلم از جلو ما رد بشود فیلم و سریال خارجی دیدن هم موثر است. چون قبل از فیلم فیلمنامه یا رمانی بوده که به فیلم و توصیف صحنه منجر شده است. چیزهای که به فضای داستان مربوط باشد و زیاد هم اغراق نشود. در فضاسازی باید تخیل قوی باشد.
یحیی زاده خطاب به شرهانی: قواعد در مورد همین شخصیت پردازی چی می خواد بهت بگه؟ جز اینکه  بهت بگه برای ساخت شخصیت داستانت در اجتماعش چطوره؟ رفتار در خانه اش چطوره؟ رفتارش در تنهایی خودش چطوره؟ شغلش چیه؟ علاقه هاش چی هستند؟  به چه چیزایی اعتقاد داره ؟ درون گراست ؟ برون گراست؟ و چیزای دیگه شما با خوندن کتاب های خوب هم می تونی به نوع شخصیت پردازی  پی ببری و برات الگو بشه
مگر غیر اینکه در قواعد می خوان مثال بزنن از داستان های نوشته شده مثال میارن ؟
یوسفی: موافقم کسانی بودند به کلاس رفتند ایده گرفتند معلم کمکشان کرد خوشحال شدند اما وقتی تمام شد خروجی نداشتند چون حوصله تخیل کردن نداشتند من فکر می کنم لازمه ی تخیل، تنها بودن است. به قول کافکا آنچه نوشتم نتیجه ی تنهایی بود. فاصله ی نبوغ و جنون و تنهایی بسیار باریک است مانند فیلم پرفسور و مرد دیوانه از شان پن. اما نمی توانم این توصیه را به همه بکنم شاید در بیرون از اتاق موقعیت هایی پیش بیاید که در تخیل نباشد.  .
شرهانی: تا حالا با خودتون فکر کردید که رمان هم  بنویسید؟
بله فکر کرده بودم جرات و روحیه نداشتم وقتی چند نفر پیشنهاد دادند حتما بنویسم خیلی فشرده شروع به نوشتن کردم نوشتن مانند نقاشی است نیاز به طرح دارد مثلا یک دفترچه دارم شخصیت های رمان چون زیاد است آنجا می نوشتم موقعیتشان و شخصیتشان و شکل ظاهری شان را توصیف کردم تا یادم نرود بعد شروع کردم به نوشتن.
یحیی زاده: خانم یوسفی شما  در کوتاه نویسی مهارت دارید. کاریکلماتور هاتون و داستان هاتون این رو نشون میده. معمولا داستان هاتون هم زود  تموم میشن. می تونید خیلی زود داستان رو جمع کنید. رمان نوشتن برای شما سخت نیست ؟
وقتی آدم شخصیت هاس ادامه داری داشته باشد سخت نمی شود و اینکه ایده هم قوی باشد.
محمدباقر خزایی:
علت عدم استقبال از داستان های کوتاه و نشر و چاپ اینگونه آثار را در چه عواملی می بینید؟؟
چرا اکثر نوشته های دوستان باید فقط خاک بخورد؟
چه عواملی را دخیل می دانید؟
چون ناشرها بازاری شده اند و حوصله خواندن داستان و رمان ندارند بیشتر کتابچه چاپ می کنند و اینکه حوزه پخش و ناشر هم به نویسنده کمک نمی کنند معدود ناشرانی هستند که پخش برایشان مهم است و به سختی با پخش قرار داد بسته اند چون پخش ها مافیا هستند بیشتر ناشرها خصوصی هستند و با قیمت گزاف چاپ می کنند می اندازند بیخ خِر نویسنده که خودش پخش کند.
شرهانی: ممنونم از خانم یوسفی  که مشب مهمان ما بودند.  امیدوارم روز به روز شاهد موفققت شما باشیم.
متشکرم.





۱۴.۲.۹۹

خانواده دیوانه و کرونا داستان نائله یوسفی


ما خانواده ای هستیم که از بدو کودکی بیماری های استرس و اضطراب وعصبی را از پدر مادر به ارث برده ایم ولی خودشان قبول نمی کنند. ننه می گوید پدرت مرا دیوانه کرد پدرم می گوید جهنم همه ی تان من از اول دیوانه بودم شما زیادی عاقل هستید و این مضر است. اما من معتقدم ننه وسواس در رفتار و گفتار و کارهای خانه را همیشه با خود داشت و با خشونت پدر بیشتر شد. پدر هم همیشه یک عصبی تمام عیار بود و گاه خود را عصبی نشان می داد تا از او تقاضایی نکنیم و جذبه اش به هم نریزد. برادر کوچکتر از برادر بزرگترم و خواهر بزرگم به نظرم متعادل بودند اما زودجوشی و احساسی بودن و وابستگی در همه ما زیاد است به غیر از برادرِ کوچکتر از برادر بزرگترم. من همیشه فکر کرده ام مرد خودم هستم چون هر جا لازم بود برادر ارشد باشد یا از خجالت قایم می شد یا از خانه فرار می کرد تا مهمان نبیندش یا می گفت من مسئولیت قبول نمی کنم. یکی از دلایلی که برادر ارشدم کولی ماند هم همین مسئولیت ناپذیری است به ارباب گفت مسئولیت قبول نمی کند و نه تنها به هند نرفت که ادامه تحصیل دهد بلکه درخواست ارباب برای پشت میز نشینی و قبول حسابات را هم نپذیرفت و هر بار که نزد ارباب برای افزایش حقوق می رفت می گفت تو خودت کولی بودن را انتخاب کرده ای. پس از اینکه ننه مجبور شد قرص اعصاب مصرف کند به روانپزشک ایمان آورد تا پیش از آن به تمام روانشناس و روانپزشک ها ناسزا می داد. وقتی که بیماری اش عود کرد در هر دقیقه بیش از سی تا آروغ می زد به گونه ای که تمام دکترها او را جواب کردند و تحویل روانپزشک ها دادند جلو کلینیک ها هنگامی که ثانیه ای آروغ می زد همه می خندیدند وقتی بهتر شد مرا هم بردند تا استرس و زردآب اول صبح ام را درمان کنند حالا فقط برادر ارشدم مانده که او نیز مقاومت می کند.  آخرین باری که در بیمارستان بخش روانی بستری شد خیلی جوان بود پس از بهبودی قرص ها را متوقف کرد و حالا بیست سال است که یک حرف را بیست بار می زند یک موضوع را می خواهد با کل دنیا مرتبط کند. همه چیز را بر علیه خود می داند. وقتی کسی در جواب وسواس های او ساکت می ماند عصبی می شود به خانه می آید و می گوید مدیر حرف های مرا گوش نمی دهد در حالیکه حق با من است مدیر یک بی تفاوت بی همه چیز است من گفته ام در زیر زمین دو ناقل کرونا هستند و نمی برد آزمایششان کند. ننه به حیاط می رود مانند کودکان دنبالش می نشیند و تکرار می کند: یکی که کرونا گرفت و از آن زیرزمین و کولی بودن نجات پیدا کرد و مرد، یکی هم که خانواده همسرش خرجش را می دهند و سر کار نمی رود، یکی نیز می خواهد ویزا را کنسل کند و به هند برود بقیه نیز یا مدیرند یا از خودشانند. من بی کس ام. ننه اول دلداری می دهد با او به مذاکره می نشیند و حق را به او می دهد بعد که می بیند تمام نمی کند می گوید آخر ننه من خودم هم اینها را می دانم اما من و همسرت چکار می توانیم بکنیم؟ بعد به اتاق می آید و می گوید فرار کردم از حیاط نمی گذارد با دل راحت پیاده روی کنم دلم برایش می سوزد گفتم من را که آدم حساب نمی کنند و می گویند فرزند کوچک خانواده ام خودت بگو برود روانپزشک ننه روی صندلی نشست و جانماز پهن کرد برادرم مانند کودک نوپا جلوی پایش نشست و شروع کرد: من کرونا می گیرم می میرم وقتی مردم بگویید مدیر آن دو لاشه ی توی زیر زمین را برای آزمایش نفرستاد با اینکه ارباب گفته هزینه آزمایش را هم می دهد از آنجا که مدیر پسر عمویم است از این دل گندگی او تعجب می کند می گوید آخر چرا او برایش اهمیت ندارد که زن و بچه اش هم ممکن است کرونا بگیرند؟ می گویم آن دو لاشه را از زیر زمین بیرون ببر و آزمایش کن می خندد. ننه به خود جرات داد و پس از سکوت گفت تو باید روانپزشک بروی اینگونه خودت را بیشتر می کشی می گویند بدن ضعیف کرونا بیشتر رویش تاثیر دارد باید از نو داروهایت را از سر بگیری بیست سال است که وسواس می کنی خودت دیوانه می شوی ننه نگفت که ما را هم دیوانه و ذله می کند که فکر نکند برای خودمان می گوییم چون به همه آدم ها مظنون است. برادرم گفت شما همه تان دشمن من هستید می خواهید من را بکشید بعد با عصبانیت بیرون رفت. من گفتم این هم از علائم دیوانگی است که قبول نمی کند وسواس گفتاری دارد. ننه گفت: این هم گفتم چیزی عوض شد؟ نه. از وقتی بچه بود با دل مردگی به مدرسه می رفت بعد هم اینطور گفتم از ابتدا که ما روستا بودیم و نمی دانستیم این یک نوع بیماری است. بعد رفت دنبال همسرش نشست و همان ها را تکرارکرد. همسرش گفت دیگر نمی خواهد در مورد مسائل کاری اش بشنود دوباره به اتاق آمد و مانند طفلی سر به زیر کنار ننه نشست. ننه گفت آن یکی برادرت را هم پدرت خار کرد او که تحصیل کرده بود از مترو می رود که منبع کرونا است بعد کجا چاشت بخورد همه جا برایش خطرناک است هر چه می گویم ماسک درستی نمی خرد ماسک پارچه ای استفاده می کند. برادرارشد گفت خوب تو به او پول بده تا بخرد. ننه گفت به من می گویی؟ من از کجا می آورم؟ که خرج خودم را می دهد؟ که خرج داروهایم را می دهد؟ وقتی بابای قرمساقت از ایران مسج می فرستد به او بگو تا فکر بچه هایش باشد من اگر می توانستم پول جمع کنم برای خودم تاجر بودم هر چه پول روی این زندگی گذاشتم دیگر کافیست چرا باور نمی کنید که ندارم؟ چرا هنوز قبول نکرده اید که از ابتدا یک بیوه بوده ام و اسم شوهر رویم بود چرا قبول نمی کنید که دیگر پیرزن شده ام؟ برادرم با شرمندگی از اتاق بیرون رفت. روزی که ننه سکته کرده بود برادرم دنبال دکتر قلبش افتاد و بیست سئوالی پرسید او را تا دم ماشینش دنبال می کرد و حرف می زد. دکتر گفت: چه از جانم می خواهی چرا ولم نمی کنی؟ و تق در ماشین را کوبید و رفت. او نیز متوجه شده بود که برادرم حالت طبیعی ندارد وقتی خواهرم به خانه آمد و آن یکی برادرِم می خندیدند گفتند در بیمارستان از رفتارهای او احساس شرمندگی می کنیم. او همچنان به زندگی پر درد و رنج روحی اش ادامه می دهد. کوچکترین صدا در خانه او را می ترساند که مبادا دزد باشد. ساعت نه در را قفل می کند. نیمه شب ها پشت پنجره ها را چک می کند. با کوچکترین اتفاق شروع به تکرار صدباره ی جملاتش می کند انگار که هر اتفاق برای او تازه اتفاق افتاده، ذهن او تمام انسان هایی که مثل او به یک موضوع بیشتر از اهمیتش اهمیت نمی دهند را مجرم می داند مانند بی تفاوتی مدیر که تمام حرف های او را از این گوش می شنود از آن گوش بیرون می کند. او می گوید سنگ است سنگ. روح بیمار او گاه حرف های جالبی می زد که توجه مرا به خود جلب می کند یا آنکه گاه میانشان یک طنز کلامی می اورد او خود نمی داند چه استعدادی در طنزدارد چون بیماری تمام شخصیتش را از آن خود کرده است. 

۵.۱۰.۹۸

چه کسی کتاب مرا خواند؟ - طنز نائله یوسفی

چ
روزی که نخستین کتابم منتشر شد دوستان زیادی آمدند و گفتند یک نسخه از این تحفه حقیر را به ما هم بدهید. وقتی به آشنایان و ناآشنایان دادم پس از چند وقت رفتم و درباره کتابم پرسیدم تا نظرشان را بدانم و نقدی هم از کتابم به واسطه نظراتشان شنیده باشم. نفر اول گفت: خدایی من برای خواندن نخریده ام فقط خواستم اول راهی ناامیدت نکرده باشم. دومی گفت: می دانی دوست عزیز کتاب مثل یک مرده است وقتی چاپ شد ارزشش را از دست می دهد. من هم گفتم متشکرم دوست عزیز ولی باز هم خواستم نظرتان را بدانم گفت: توی این گرانی کی کتاب می خواند؟ فکر کردی شب ها که سر بر بالین می گذارم یک چراغ مطالعه روی رومیزی است و تا حلق زیر لحافم و مانند اشراف از روی آروغ کتاب می خوانم؟ نه دوست عزیز روی میز کنار تخت من یک دندان مصنوعی است و قبض های سر ماه بعد از شام هم بچه ها از سر و کولم بالا می روند می ترسم کتاب نازنین تان پاره پوره شود. از سومی پرسیدم کتاب را خوانده اید؟ گفت نه خانم من در جریان سیل خانه و خودم را آب برد کتاب شما را هم آب برد. گفتم بیشتر شما را خواب برده تا آّب چون اگر زودتر خوانده بودید به سیل نمی رسید! سراغ چهارمی رفتم و گفتم ببخشید توی این گرانی مزاحم اوقات فراغتتان شدم آیا کتابی که هدیه داده بودم را مطالعه فرمودید؟ گفت: یعنی چون هدیه داده اید سرم منت می گذارید که بخوانم؟ هدیه را کی داده کی گرفته است؟ اصلا درست نیست آدم وقتی هدیه می دهد بیاید و بگوید چکارش کرده اید خواندی یا انداختی زباله دانی البته بلانسبت کتاب شما. شما لطف کردید و هدیه دادید من هم جای خالی کتابخانه ام را پر کردم. چه بهتر از اینکه کتابتان در یک کتابخانه ای باشد؟ گفتم بله بسی خاک خوردم در این بیست و هفت سال و از خدمت شما مرخص می شوم. سراغ نفر پنجم که پدر باشد رفتم یعنی من نرفتم مادرم را فرستادم. پدرم ابتدا با سواد چهارکلاسه اش عینک زد و سپس گفت: اینها دردی هم دوا می کنند؟ مادرم گفت: اگر درد بی پولی شما است که خیر. پدر گفت: حالا نمی شد با زبان دیگر مثلا انگلیسی بنویسد و پولدار بشود؟ از پشت مادر درآمده گفتم: نه نمی شود چون من نثر روستایی خودم را با زبان فارسی دوست دارم شما که فارسی اش را هم درست نمی توانی بخوانی. پدر گفت: اصلا می دانی چیست؟ هر وقت با زبان انگلیسی نوشتی و جهانی شدی من کتابت را به رسمیت می شناسم. گفتم مگر هر کس به زبان آنها نوشته جهانی شده است کتاب را از چنگشان در اوردم و بیرون رفتم. وقتی سراغ کتابم رفتم گفتم یک روز من سراغ تو را از آدم ها گرفتم روزی هم آنها سراغ مرا از تو می گیرند. حالا فکر می کنید صاحبش رفته خود را حلق آویز کند خیر پس از آن هم کتاب نوشتم ولی هرگز نه به آنها هدیه دادم و نه فروختم.
https://t.me/nellynevesht

زمان مان (دهه هفتاد) زمان اونا(دهه هشتاد به بعد) طنز نائله یوسفی

زمان ما با قضیه ی لک لک ها سر و ته همه چیز هم می آمد ولی حالا بچه ی قنداغی با یک سرچ ساده در گوگل می فهمد که چه کلاهی سرش رفته است و به ریش پدر و مادر می خندد.
زمان مااز مدرسه می آمدیم چون گرسنه های از چنگ برگشته قابلمه بر سر می گذاشتیم ولی حالا باید ابتدا از آنها بپرسی ناهار چه می خوری می گوید بعد از مدرسه با رفقا به کافه ای رفتیم و چیزکیک خوردیم. ما جرات اینکه بگوییم چه می خوریم را نداشتیم اصلا از ما چنین سوال هایی نمی شد حق انتخاب ما خوردن یا مردن بود.
زمان ما سفر خانوادگی معنا نداشت ولی حالا بچه چمدان می بندد می گوید می خواهم سفر تفریحی بعد از مدرسه برویم. تنها سفر تفریحی من رفتن به دورترین سوپر محله بوده است.
زمان ما تازه کامپیوتر وارد خانه ها شده بود با خواهر برادرهای دهه شصتی سر آن معامله می کردیم. نوبتی سکه به کوزه می انداختیم تا عدالت رعایت شود ولی حالا بچه های دهه هشتای هر کدام یک بشقاب آی پد و آخ پد دارند.
ما انقدر استرس مشق و درس های از بر نکرده داشتیم خواب از گلویمان پایین نمی رفت ولی حالا بچه می خوابد مادر جای او می خواند و در واتزاپ به معلمان جواب پس می دهد. حقا که عجب زمانه ای شد.
زمان ما حریم خصوصی فاصله ی بین دوشک هایمان بود و گاه گاه پدر و مادر برای آمار گیری سر خود در دستشویی را می زدند تا ببینند سرجایمان هستیم یا خیر یعنی اعتماد در این حد بود ولی حالا هر بچه ای برای خودش حریم خصوصی دارد حتی در اتاقشان کارت رمزی می خورد ما اگر در اتاقی را می بستیم تا به کارهای زشتمان فکر کنیم جای کارت رمزی خوردن باید کتک و فحش می خوردیم. کودک و نوجوانی که حریم خصوصی می خواست تکفیری محسوب می شد.
بلای خانمان سوز دیگر کمپین تتلیتی ها است یعنی اگر حواست نباشد بچه عضو تتلیتی ها می شود تمام بی اخلاقی ها را یک جا یاد می گیرد تنها خواننده ی مورد شناخت ما اندی بود که در عروسی قر ریزها را می دیدیم برای شکایت هم به کمپین پدربزرگ و مادربزرگ ها می رفتیم و آنجا دادگاه عالی محسوب می شد و قدرت دادگاه لاهه را داشت.
در مهمانی بزرگترها حرف می زدند و ما پشت والدین خپ می کردیم ولی حالا بچه حرف می زند پدر مادر از شرم در تنبان بچه قایم می شود.
یک بار از بچه ام پرسیدم تو چه گلی به سر من زده ای به سبک احمدی نژاد گفت حالا من از شما می پرسم شما چه گلی به سر من زده اید؟
وظیفه کولر خاموش کردن با بزرگ تر بود ولی حالا تمام کنترل و امور منزل در دست بچه است حقا که باید گفت بچه های ریش دار و والدین پستان به دهان.
وقتی بچه ای به یک موفقیت می رسید می گفتند مشوق تو که بود این را از خود من در مورد نویسندگی پرسیدند گفتم هیچکس ما را با منت بزرگ کردند و گفتند خدا رو شکر کنید زنده اید، همه شان خندیدند ولی حالا از یک دهه هشتادی بپرسید مشوق شما که بوده است در راهی که موفق شده اید؟ از تمام ایل و تبارش که او را به انواع و اقسام کلاس های آموزشی فرستادند تشکر می کند.

خوبی ها و بدی های هرکدام را خودتان بسنجید من دخالتی ندارم. خدا یار و نگهدارم.


شب یلدا طنز مکتوب نائله یوسفی

شب یلدا طنز مکتوب. نائله یوسفی
شب یلدا دیگر مثل قدیم نیست که با یک پتو و حافظ و آجیل سر و تهش به هم بیاید. ابتدا باید دکوراسیون خانه ات با وسایل طولانی ترین شب سال ست باشد در حالیکه وسایل خانه ما مثل ریش کوسه شنبه و  یک شنبه است از هر زاویه ای عکس بگیریم یا شلوار کردی اعضای خانواده در می آید یا گلاب به رویتان جلوه های ویژه اش به مستراح می رسد. یک بار هم لاکچری طور پشت پنجره عکس گرفتیم همسایه صبح اول وقت آمد و گفت برای چه عکس من را در اینستا منتشر کرده ای. بعد از آن نوبت به مادربزرگ و پدربزرگ های شیک می رسد. که خدا مفت و مجانی داده است و تنها چیزی است که برایش بازار نمی رویم. آدم می شناسم که شب یلدا دو جین از آنها را به عنوان نماد ننه سرما و بابا سرما از خانه سالمندان اجاره کرده بود، صبح روز بعد آن دورا در حال سوار شدن بر ماشین دیدم که به من گفتند تو را به خدا نگذارید بچه هامان ما را دوباره خانه سالمندان ببرند.  فرزندشان که بیرون آمد کفت اینها اجاره ای بودند داریم می بریم تحویل بدهیم فقط می خواستیم نشان بچه هایمان بدهیم بدانند پدر و مادربزرگ چه مزه ای دارد.
اگر چشم و هم چشمی های مجازی نبود شب بادامان هم مثل تمدن هزار ساله مان خاک می خورد. سفره های پله پله ای شب یلدا فقط یک عاقد کم دارد چون بی شباهت به سفره عقد نیست آدم را ازدواجی می کند. در مورد مهمان هم چون خیلی صله رحم قوی داریم  از لوله ی شوفاژ هم مهمان بیرون می ریزد چه رسد به لوله ی رحم. آدم می شناسم از تنهایی لاکچری بودن سپورها و زباله گردها را از کار بیکار می کرد کت شلوار تنشان می  کرد و با خود به خانه می آورد حالا اگر اینطور باشد که از این دست بدهی آن دست نفهمد مشکلی نیست اما عکس آن بینوایان را سلفی طور می گرفت و می گفت چون تنهایی کافکایی دارم شب یلدا خیابان گردها را به ‌پنت هاوس خودم آوردم خوش باشند. حداقل اخرش می نوشتی ریا نباشد! باور کنیم ریا نیست. هنگام حضور مهمان تا حد مرگ آنها را به حرف می کشیم فرصت خوردن پیدا نکنند طبق وزن آن شعری که شاعر می گوید از بس بلا سرمان ریخته اند فرصت زاری نداریم ما هم این شعر را برایشان به عمل می رسانیم. وقتی مهمان دست به آجیل می برد او را می بریم تا در حیاط کوچک شب یلدا را سگ لرز بزند با زیر بخاری نشستن که بوی یلدا نمی دهد. اینگونه به ساعت های پایانی شب نزدیک می شویم تا نوبت چای برسد توصیه های پزشکی در این مرحله بسیار مهم است چون پزشکان گفته اند چای خوردن با شکم خالی موجب رقیق شدن خون و قلب و شکم روش می شود قند هم که خودتان قیمت شکر دستتان است هر چه قند بیشتر بخوریم چربی بیشتری جذب بدن می شود و موجب چاقی است پس باید به همان چای خالی کفایت کرد. با بیتی از حافظ و تلخیص و تصرف در آن حرف را تمام می کنم
‏یا مقلب الاختلاس والگرانیه
‏یا مدبر دلار و الیورو
‏یا محول  الفاز و الاحوال
‏حول مالنا الی احسن المال

https://t.me/nellynevesht/1136

۲.۱۰.۹۸

آدم نمی خواد که همه

آدم نمی خواد که همه دوسش داشته باشن آدم می خواد یه نفر به اندازه همه دوسش داشته
نائله یوسفی

۴.۳.۹۸

کتاب پاشویه نائله یوسفی

شامل صدو بیست کاریکلماتور

📕پاشويه
 
📚#اريش 📚
چاپ 1
سال: 1398
قيمت: 22000 تومان

كانال: @asarbook
سايت: www.asarbook.com
برای خرید و ارسال به سراسر کشور با شماره های زیر تماس بگیرید
تلفن: 02166952291_02166494720

۱۱.۲.۹۸

کتاب پاشویه نائله یوسفی


نخستین #کتاب طنز  و سومین اثر #نائله_یوسفی با موضوع #کاریکلماتور توسط انتشارات آريش در تهران منتشر شد با همكاری کاریکاتوریست ها
@arishpublication
@cartoonist_shoghi

@___esra_mohammedreza___
آدرس غرفه خريد در سی و دومین نمايشگاه بين المللي كتاب امسال راهروی ۲۹ غرفه ۳۸ #نائله_یوسفی 

یکی ز این کاریکلماتورها: کودکان روستا روی خط فقر مشق می نویسند!
@zahrataghizadeh85
لطفا ريتويت كنيد داغ از تنور چاپخونه در اومده زحمت زياد برده است به زودي راه هاي ديگر خريد كتاب را معرفي مي كنم
x
و تشكر ويژه از خانم زهرا تقی زاده مدیر مسئول #انتشارات #آریش
#نمایشگاه_کتاب
مخاطبان عزیز وبلاگ لطفا اطلاع رسانی کنید
x