‏نمایش پست‌ها با برچسب عرفان_و_تصوف. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب عرفان_و_تصوف. نمایش همه پست‌ها

۲۲.۱.۹۹

اوصاف الاشراف خواجه نصیر الدین طوسی

حسود را سه علامت است: چون خلق حاضر باشند مدارا کند، چون غایب باشند غیبت کند، و چون کسی را مصیبتی رسد شاد شود.
***

۱۳.۱.۹۹

قمار عاشقانه عبدالکریم سروش

جمله شاهان بنده ی بنده ی خودند/جمله خلقان مرده ی مرده ی خودند
او بنده ی توست ولی به لحاظی تو هم بنده ی اویی زیرا تو برای حفظ آن بنده نیروی زیادی باید صرف کنی. اگر این بنده و اسیر را نداشتی زندان نمی ساختی، پاسبان برای زندان نمی گذاشتی، بودجه برای حفاظت از آن صرف نمی کردی. بردگی و خدمت چیزی جز در بند غیر بودن نیست.
***
مولوی می گوید عشق در باغ سبز نشان نمی دهد و از عاشق پاکبازی می خواهد . پاکبازی یعنی باختن همه چیز بدون امید به بردن چیزی. عشق همه ی عاشق را می خواهد نه بخشی از او
***
هزارگونه ادب جان ز عشق آموزد/ که آن ادب نتوان یافت ز مکتب ها
شمس تبریزی از مولوی چیزی جز این نخواست که همه چیز را بدون توقع هیچ چیز فدا کند و در ببازد. در مکتب خویش به او ادب هایی اموخت که در هیچ مکتب دیگر یافت نمی شد.
***
انسان با خوف می تواند بدود و البته به مقصدی هم می رسداما با عشق می تواند بپرد و راهی را که در یک ماه می دود در یک روز پشت سر بگذارد
***
حیات عاشقان در مردگی است و انسان وقتی دل خود را پیدا می کند که کسی دل او را برده باشد. گاهی انسان چیزهایی دارد که خودش هم از وجودشان غافل است فقط وقتی متوجه انها می شود که رباینده ای ان چیز را از او برباید.
***
بزرگترین رنج رنج تعلقات است.
***
کسانی که خداوند را از روی ترس عبادت می کنند این عبادت بردگان است. کسانی که خداوند را به طمع بهشت عبادت می کنند این عبادت تاجران است. کسانی که خداوند را برای خود خدا عبادت می کنند این عبادت احرار و آزادگان است.
***
علاقلان به دنبال سود و زیاد هستند و عاقلانه دین می ورزند ولی عاشقی ورای اینها است. آنکه به مقام عاشقی وارد می شود سودای سود و زیان را ترک کرده است.
***
پاسبان بر خوابناکان برفزود / ماهیان را پاسبان حاجت نبود
کسی که مالی و متعلقاتی داردوقتی که به خواب می رود به پاسبان احتیاج دارد. ماهی نه متعلقاتی دارد و نه به خواب می رود پس نماد بی تعلقی محض است. موجودی که نماد تماس بی واسطه با عالم معناست. 

۳.۱۰.۹۸

شفیعی کدکنی درآمدی بر سبک شناسی نگاه عرفانی

زبان علم کهنه می شود و زبان هنر با همه ی گنگی جاودانه است.
***
هر کسی یا هر کسانی که کلمه ی عشق را جانشین ایمان و هدایت کرده اند بزرگترین ضربه ی تاریخی را به طرف مقابل وارد کرده اند.
***
عادت، حقیقت را از آنچه هست تهی می کند. این نمازهای بی حضور قلبی که ما می خوانیم عادت های تهی شده از حقیقت است.
***
کار شاعر و هنرمند این است که کاری کند که ما نسبت به کلمه دقت بیشتری از خود نشان دهیم. کلمات را به حالتی در آورد که ما تصور کنیم این کلمه کلمه ای است که تاکنون نشنیده ایم یا با انچه شنیده ایم تفاوت دارد. این است مرز هنر و غیر هنر مرز شعر و غیر شعر. راه های تشخص بخشیدن و از ابتذال خارج کردن یک کلمه بی نهایت است.
***
در شعر سنتی بسیاری از معاصران و متاخران وزن و قافیه نه تنها چیزی از ابتذال زبان نکاسته بلکه بر آن افزوده است

۸.۱.۹۸

طبقات الصوفیه خواجه عبدالله انصاری

چه جویم چیزی که بیش از من است/پس آنک تو را دارد از زوال، ایمنست
تو را جستن از خود برستن است/ و به تو پیوستن از دیگر گسستن است
***
هر چه می شناختم نبود و هر چه بود نشناختم.
***
سه دیده است: دیده ی سر بیند و آن لذت راست، دیده ی دل و آن معرفت راست، دیده ی جان و آن مشاهده راست

۱۸.۸.۹۷

شرح احوال و اسرار باباطاهر عریان

آنکس که در یاری بکوفت، گفت کیست گفت "منم" گفت چون تویی درت نگشایم که کسی از یاران را نشناسم که "من" باشد
***
همچنانکه که از چراغ واحدی می توان چراغ های زیادی روشن نمودهمچنین نیز از نور یک عقل، عقول بسیار اقتباس نور کرده و کسب فیض توانند نمود.
***
هر کس خوب طلب نکند و در طلب جدی نباشد به مطلوب نمی رسد، چون پیدا کردن مطلوب نتیجه ی حسن طلب است.
***
محبت اولش امتحان است، و وسط آن احتیاج است، و آخر آن مختار و پسندیده شدن است.
خطیب وزیری

۱۹.۱.۹۷

سلطانعلیشاه گنابادی

علم چون عمل نشود به آن نمی افزاید. هر گاه به چیزی دانا شدید عمل کنید به آن دانایی خود.
*
نفس چون بیرنگ شود به هر چه رو آورد رنگ او پذیرد.
*
رویت اهل دنیا بدون سخن گفتن و شنیدن اثر می کند، چنانکه رویت اهل خیر بدون سخن گفتن و شنیدن اثر می کند. چنانکه گفته اند نظر کردن در وجه عالم و نشستن در خدمت عالم عبادتست.
*
گر من گویم، توی ز من مقصودم.
*
آن کس را که به صفات جهل مشابه علم و صفات جهال عالم نما موصوف دیدی از ان آدم فرار کن که او تو را به آتش برد.
*
اشاره، از آشکار گفتن رساتر است.
*
مبغوض ترین خلق به سوی خدا یکی آنکه خداوند او را به خود او واگذارده و او از راه گشته و خرسند است به کلام بدعتی که از او صادر می شود و حریص است بر روزه و نماز، پس این کس که به خود سر در پی عبادت بر امده و بر روزه و نماز بدون تقلید صحیح حریص شده و مردم عوام چون او را در مقام عبادت می بینند و بی رغبت به دنیا می پندارند، فریفته ی او می شودن و پیروی او می نمایند، پس این کس فتنه است برای هر کس که فریفته ی او شود.
*
هر گاه دیدی که مدعی علم خوش ندارد که دیگری در علم یا در چیز دیگر مقام بلند داشته باشد حسود است.
*
اگر علم ما زیاد نشود علم ما تمام می شود.

۴.۸.۹۶

عرفان و عارف نمایان

عالم بی باک فسادی بزرگ است/و بزرگتر از او جاهل مقدس مآب

٭
برترین هدف از عبادت و ریاضتهای نفسانی به دست آوردن معارف الهی است که نادانی آنها سوعاقبت و هلاکت ابدی ببار آرد.

بیماری دل از بیماری بدن بیشتر است و سبب آنچنانکه یکی از علما گوید: اول اینکه بیمار نمی داند بیمار است.

٭

بیشتر کسانی که در صومعه نشینند تا انگشت نما شوند و در خانقاهها مانند تا نامشان به زهد و کرامات منتشر گردد، احمق و ناقص و ملعونند  و به زنجیر شهوت ها بسته و محبوس

ملاصدرا

۱۶.۴.۹۶

تاریخ صوفی و صوفی گری جلد یک

صوفیان بر این باورند که حقیقت واحد در جهان ماده در دام قید یا قیود گرفتار آمده و تکثر پیدا کرده است. و صوفی در باور خود به حقیقت واقعی عشق و در تمام اوقات از وی تمنای وصال دارد. و وی یا به ارزو دسترسی پیدا می کند یا با این آرزو دنیا را ترک می گوید.
*
از ابوسعید ابوالخیر پرسیدند تصوف چیست؟ گفت آنچه در سر داری، بنهی و آنچه در کف داری بدهی و آنچه بر تو آمد، از آن بجهی.
*
آورده اند که به یحیا گفتند گروهی می گویند: ما به جایی رسیده ایم که دیگر نماز بر ما واجب نباشد.
وی در پاسخ گفت: بگوی رسیده اید، اما به دوزخ.
*
از شیخ ابولحسن خرقانی پرسیدند: چه کسی سزاوار آن است که درباره ی فنا و بقا سخن گوید؟
گفت: آنکه اگر او را به یک تار ابریشم از آسمان در آویخته باشندش و اگر تمام جهان از هم بریزند او هرگز تکان نخورد و نلرزد.
*
گویند چو پیش حبیب قرآن خوانده می شد گریه فراوان می کرد.
بدو گفتند: تو عجمی و قرآن عربی نمی دانی که چه می گوید. بنابراین این گریه چیست؟
در پاسخ گفت: زبانم عجمی است ولی قلبم عربی است.
*
در همه ی زندگی ات هرگز خود را از دیگران بهتر ندان که کمال در این است و بس.
*
شیخ عطار می گوید: نساج از سامره برای زیارت بیت الحرام رهسپار آن سامان شد گذارش به شهر کوفه افتاد و چون لباسی ژنده و پاره بر تن داشت هر کس او را می دید گمان می برد که او مردی ابله است. در این موقع یکی از خزبافان به وی برخورد نمود و به او گفت تو بنده ای؟
نساج گفت: آری
خزباف گفت: از مولایت گریخته ای؟
گفت: آری
خزباف گفت: بنابراین من تو را نگه دارم تا زمانی که تو را به مولایت برسانم
نساج گفت: این آرزوی من است که مرا به مولایم رسانند!
*
ذوالنون می گوید: سه سفر کردم و سه علم آوردم. در سفر اول علمی را آوردم که خاص پذیرفت و عام نیز او را قبول کردند. در سفر دوم علمی را آوردم که خاص قبولش کرد و عام نپذیرفت. و در سفر سوم علمی را آوردم که نه خاصی او را پذیرفت و نه عامی آن را قبول کرد.
خواجه عبدالله انصاری می گوید علم اول توبه بود. علم دوم توکل و محبت و عشق بود. علم سوم حقیقت بود که احدی بر قبول آن قدرت و توانایی و طاقت نداشت.
*
از سهل پرسیدند نشان بدبختی چیست؟ گفت: آنست که تو را علم دهد و توفیق عمل ندهد و عمل بدهد و اخلاص ندهد و توفیق ملاقات با نیکان بدهد و آنان تو را قبول ندارند.

۳۱.۳.۹۶

فیه ما فیه

احترام هر چیزی لایق آن وقت باشد.
*
نیک است اگر در همه وقت مدام بیچاره باشی در حالت قدرت هم خود را بیچاره ببینی چنانکه در حالت عجز می بینی زیرا که بالای قدرت تو قدرتی است و مقهور حقی در همه احوال
*
یکی آمد که مدح تو را از فلانی شنیدم. گفت: تا ببینم که آن فلان چه کس است. او را آن مرتبت هست که من را بشناسد و مدح من کند؟ اگ او مرا به سخن شناخته است پس مرا نشناخته است زیرا که این سخن نماند و این حرف و صوت نماند و این لب و دهان نماند. این همه عرض است و اگ به فعل شناخت همچنین. و اگر ذات من شناخته است آنگه دانم که او مدح مرا تواند کردن و آن مدح از آن ِ من باشد.
*
من بنده ی آن خیالم که حق آنجا باشد. بیزارم از آن حقیقت که حق آنجا نباشد
*
فرمود که هر که محبوب است خوب است و لاینعکس: لازم نیست که هر که خوب باشد محبوب باشد. خوبی جزو محبوبی است و محبوبی اصل است چون محبوبی باشد البته خوبی باشد جزو چیزی از کلش جدا نباشد و ملازم کل باشد.
*
چراغ اگر می خواهد که او را بر بلندی نهند، برای دیگران می خواهد و برای خود نمی خواهد. او را چه زیر چه بالا هر جا که هست منور است. الا می خواهد که نور او به دیگران رسد. این آفتاب که بر بالای آسمان است اگر زیر باشد همان آفتاب است الا عالم تاریک ماند. پس او بالا برای خود نیست برای دیگران است. ایشان از بالا و زیر و تعظیم خلق منزهند و فارغند.
*
یار، خوش چیزی است. مجنون را خیال لیلی قوت می داد و غذا می شد. جایی که خیال معشق مجازی را این قوت و تاثیر باشد، یار حقیقی را چه عجب می داری؟


۶.۳.۹۶

تصوف اسلامی و رابطه انسان و خدا

گفت معرفت بر سه وجه است: یکی معرفت توحید و این عامه ی مومنان راست. دوم معرفت حجت و بیان است و این حکما و بلغا و علما راست. سوم معرفت صفات وحدانیت است و این اهل ولایت الله راست آن جماعتی که شاهد حق اند به دل های خویش تا حق تعالی برایشان ظاهر می گرداند آنچه بر هیچکس از عالمیان ظاهر نگرداند.
٭
معرفت علاوه بر اینها متضمن فنا انیت بنده است و زدوده شدن صفات بشری از او و بقا به صفات الهی.
٭
هدف منطقی حیات صوفیانه فناست و نه بقا یعنی هدف راه تصوف حالت سکر است نه حال صحو چرا که صوفی در حالت صحو، در حالیکه دارای صفات الهی است به میان مردم باز می گردد و حقیقت را برایشان آشکار می کند.
رینولدا نیکلسون
ترجمه شفیعی کدکنی 

۲۱.۲.۹۶

جامع التمثیل

میانجی می خورد اندر میان مشت
٭
کار سهل است اگر یار اهل است
٭
خری زاد و خری زیست و خری مُرد.
٭
یا رب دل پاک و جان آگاهم ده / بد کرده و باز  آمده ام راهم ده.
٭
کاسه چینی که صدا می کند/خود صفت خویش ادا می کند
٭
خر برفت و خر برفت و خر برفت/عمر من همراه خر یکسر برفت
٭
مار پوست خود را می گذارد خوی خود را نمی گذارد.
محمد جبله رودی

۱۵.۱.۹۶

داستان های عطار

هدهد: ای طاووس چرا راهت را گم کرده ای؟ به جای صاحب خانه، خانه می جویی؟ بهشت خانه ی نفس است و دل جایگاه حق. هر که دریا یابد قطره هم با اوست، ولی هر که به قطره اکتفا کند از دریا محروم ماند.
*
شاگردی از استادش پرسید: چرا آدم از بهشت بیرون افتاد؟ استاد گفت: شان آدم بس والا بود، اما به بهشت که دون مقام او بود سر فرود آورد.
*
هدهد: به همین آب و آبرو دل خوش کرده ای؟ آب برای ناشسته رویان است.
*
هر که خود را بشناسد می بیند که حق نیست ولی جزوی از اوست و این به معنی حلول نیست بلکه به معنی استغراق دائمی در حق است.
*
شیخ: خود دل از من دزدیده ای و خود پندم می دهی؟ تا چند انتظار؟
*
ژنده پوش به شاه: نفس تو از تو خری ساخته و بر آن نشسته است، اما من نفس خود را خر خویش کرده ام و بر آن سوارم.
*
گفتند: آدم کیست؟
دیوانه: آنکه غم دیروز و فردایش نیست، غم روزی اش نیست، غم یکی است و آن را شما نمی دانید.

۱۱.۱.۹۶

رساله سوانح

قبل ازآنکه عشق را بشناسم عشق او مرا رسید، پس با قلبی خالی برخورد و در آن متمکن شد.
*
زمانی که مرا دیدی او را دیده ای و زمانی که او را دیدی ما را دیده ای.
*
فراق بالای وصال است به درجه ای، زیرا که تا وصال نبود فراق نبود، که او نیز پیوند است، و وصال به تحقیق فراق خود است، چنانکه فراق به تحقیق وصال خود است، الا در عشق معلول که هنوز عاشق تمام پخته نگشته باشد.
*
ابتدای عشق چنان بود که عاشق معشوق را از بهر خود خواهد. و این کس عاشق خود است به واسطه معشوق و لیکن نداند که می خواهد او را در راه ارادت خود به کار برد چنانکه گفته است
گفتم صنما تویی که جان را وطنی/ گفتا که حدیث جان مکن گر شمنی
گفتم که به تیغ غمزه ام کششی/ گفتا که هنوز عاشق خویشتنی
کمال عشق چون بتابد کمترینش آن بود که خود را برای او خواهد و در راه رضای او جان دادن بازی داند. عشق حقیقی آن باشد، باقی همه سواد و هوس و بازی و علت است.
*
هرگز معشوق با عاشق آشنا نشود و اندر آن وقت که خود را بدو و او را به خود نزدیکتر دارد، دورتر بود.
*
هرگز نباید که عاشق و معشوق از یکدیگر یاری بدو رسد که آن نیابند. و رنج عشق همه از این است که هرگز یاری نیاید.در عشق رنج اصلی است و راحت عاریتی. نشان کمال عشق آن است که معشوق بلای عاشق گردد. اگر عاشق با عشق آشناست با معشوق هیچ آشنایی ندارد. اسم معشوق در عشق عاریت است و اسم عاشق در عشق حقیقت است. اشتقاق معشوق از عشق محال و تهمت است.
*
طمع همه تهمت است و تهمت همه علت و علت همه ذلت، و ذلت همه خجلت، و خجلت همه ضد معرفت و معرفت عین نکرت. طمع دو روی دارد یکی رویش سپید است و یک روی سیاه. آن روی که در کرم دارد سپید است و آن روی که در استحقاق داد یا تهمت استحقاق، سیاه است.