‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۲.۵.۰۳

جموعه شعر از کشتارگاه سعید سلطان پور

 ای دانشور صبور تو می دانی

زخمی ترین گوزن فلاتم با شاخ هایی از خون

در کوهسار عشق آتشفشانم

آتشفشان درد

**

مگذار این جرقه این یادگار عشق 

در بادهای رنگ روان تو گم شود

بگذار این شکوفه ی آتش 

آتش زند به سنگ و شکوفا کند تو را


مجموعه شعر از کشتارگاه  سعید سلطان پور🌿

https://t.me/nellynevesht/4632

۸.۳.۰۳

صبحانه در خانه سوخته مارگارت اتوود

 کاملا آماده ام  تا اب دنیایی که تو در آنی یکی شوم

اگر بشود از طریق پوستم مثل کاری که گیاه با اکسیژن می کند

و بعد یک زندگی سبز بی خطر خواهم داشت.

***

دنیا پر از زن است

زن هایی که به من می گویند حیا کنم.

۱۵.۲.۰۳

خنده غمگین ترت می کند مجموعه شعر بختیار علی

من از پاکی بیزارم

هنگامی که به مکر، 

طعنه به شکست غریزه مان می زند. 

***

من از او می پرسم آب چگونه مهتاب را تماشا می کند

چگونه ماهی های قدیمی خود را یاد می کند؟

چرا ما دست داریم و به جایی نمی رسیم؟

او که دست ندارد چرا به بی انتها می رسد؟

من همیشه به آب می زنم و جز صدای زخم خود

چیز دیگری نمی شنوم.

**

ای روشنایی ما با چکش هایمان آزارت می دهیم

روح فقیرمان را به تو نزدیک می کنیم

پیاله ی سیاهمان را از تو پر می کنیم

تو که انسان را تا سرحد عذاب روشن می کنی

پروازمان را عیان می کنی، 

غریزه مان را به خورشید می سپاری

ما شب کور آرزوها هستیم که در تو می درخشند

***

اگر زنده شدیم دیدن دوستانی ما را می کشد

که چون ما زنده نمی شوند

اگر زنده شدیم خداوندا باز باید به مدرسه برویم

 برای دختران نامه بنویسیم

**

تو از ازل غمگین بودی خنده غمگین ترت می کند

تو از ازل تنها بودی، خنده تنهاترت می کند

آن که چون من با دردی ژرف به زمین آمده باشد، با خنده خوشبخت نمی شود. 

***

تو زخم هایت را پر می کنی از عسل

مردن را شراب می کنی. 

***

تویی که می داند چند دریا عشق در ذره ای شن نهفته است

چند آسمان در زیر زمین مدفون است

چند خورشید در تاریکی اند و هنوز بر نیامده اند

***

نماینده ی گلم 

به هنگامی که گل فراموش می کند

در این خرابات نماینده ای داشته باشد

نماینده ی هوشیاری ام آن هنگام که فراموش می کند

نماینده ای در این جاهلستان داشته باشد

***

ای سرزمین بی شرفان 

من که به آواز می میرم چرا به خنجر می کشی ام؟

**

ای آنی که می خواهی رها باشی

زیبایی را رها کن.

**

می خواهم تنها کسی باشم که رنج تو را می فهمید

می آیم چیزی از تو یاد گیرم و بمیرم. 


پ.ن: دلم می خواست این شعر آخر رو کسی به من می گفت.

رمان های بختیارعلی هم به همین زیبایی شعراش هست. متحیرم از این همه نقاشی با کلمات. 




۱۵.۱.۰۳

من کارگرانم

 از کارگر نردبان خوبی می سازند

تا هرگز نتواند از خودش بالا برود 

***

هر کس به چیزی در زندگی احتیاج دارد

ما کارگران بعد از مرگمان بی احتیاج می شویم.

**

دوستت دارم محبوب من به اندازه ی اضافه کاری

و پاداشی که هیچوقت به من تعلق نمی گیرد

اما تو همیشه متعلق به منی.

***

سیاست هیچوقت نان کارگری نشده

اما کارگر نان خوبی برای سیاست است

***

در جوانی سربازم کردند

پیربرگشتم به زندگی

**

سرم را دستگیر کنید 

به خاطر فکرهای مشکوکی که دارد

و قلبم را که زیادی دوست دارد. 

***

کارگران زیادی در جهان

هرکدام به روشی مردند 

تا جاده را ساختند

که آینده هنوز در ان راه می رود. 

من کت کتک خورده ام

 در کودکی وقتی کارگرم کردند 

بیل خودکار بزرگی بود 

در دست های کوچک من

که هرگز زورم نرسید بنویسم:

بابا نان می دهد.

***

گونی های آرد را 

وقتی برای نانوایی ها خالی می کند

پدرم آدم برفی خسته و غمگینی می شود 

که هر غروب باز در صف نان به او نمی رسد.

***

سالی یک بار شانه های ما را بالا می روند 

برای چسباند پلاکارد  روز جهانی کارگر 

بر پیشانی بلند کارخانه هایی 

که عمری نانمان را آجر پخت

***

در من هزاران سنگ قبر برای گریستن است

***

بیا من و تو تنها اندوخته ی هم باشیم

در زندگی 

در بودن

در مرگ

**

انسان می تواند بدون وطن نفس بکشد

قلب به یک زبان با انسان سخن می گوید

شناسنامه ام می گوید: افغان ام، سوری ام، فلسطین ام یا آفریقایی خودم می گویم یک انسانم کارگرم

**

ما کارگران به جایی نرسیدیم 

اما خیلی ها را به هم رساندیم 

با پل هایی که با دست هایمان درست کردیم

همه از ما گذشتند و فقط ما را جا گذاشتند.

من کت کتک خورده ام: مجموعه شعر کارگری فخرالدین احمدی سوادکوهی

https://t.me/nellynevesht/4156

درد دارد انسانی در این قرن گرسنه باشدعلم شرمش می اید خودش را علم بنامد.

جنگ، خواب صلح می بیند: مجموعه شعر فخرالدین احمدی سوادکوهی

https://t.me/nellynevesht/4155

۱.۱.۰۳

آوا در کاواک بهمن فرسی

 از خود می گریزم 

و بی کرانه به تو می اندیشم

***

من می خواهم آنگاه که تن زیبا با تن من می تابد 

دلش نیز با دل من بخوابد

***

با آنکه زبانش را اکثریت خیال می کند  

که می داند اعتماد ندارم

به اکثریت من دیریست اعتقاد ندارم

***

از امروز می خواهم بایستم و حرف بزنم

زیرا من و همگان یک تاریخ نشسته ایم و حرف زده ایم

۲۹.۱۲.۰۲

مینا اسدی

 با اندوه تو زنده می مانم

با اندوه تو رشد می کنم

و در اندوه تو دستی می شوم

سزاوار همدردیت

***

وطن ممنوع!

گیاهم در هیچ بهاری نمی روید

**

تنهایی ما در آرامش گرگ 

به اوج رسید

**

ای آنکه در کلامت صداقت آب است 

و در سلامت رسالت آفتاب

**

تو پاسخ شفقت من بودی!

**

در جستجوهایم تو را یافتم

همرنگ غم هایم 

و دلبسته ی دلتنگی هایم

**

می خواهم آسمانی باشی گسترده و فراخ 

که ستاره ی کوچک تنهایی ام 

در وسعت آبی آن بشکفد

می خواهم آن یاری باشی

که مرا بشنوی 

و از تلخی کلامم به لبخندی در گذری

می خواهم امیدی باشی 

که روزم ادامه ی کابوس شبان دلتنگی ام نباشد.

مجموعه شعر مینا اسدی:

از میان گمشده‌ها

بی عشق، بی نگاه

از عشق چیزی با جهان نمانده است

دریا پشت تردیدهای توست

سروده : مینا اسدی

https://t.me/nellynevesht/4105

۶.۱۰.۰۲

ماسه ها و حماسه ها کارو دردریان

 قرن ما قرن سخاوتمندیست. انقدر سخاوتمند که هیچ انسان گرسنه ای را تشنه ی اشک نگه نمی دارد.

**

صلیب ها نسبت به ازدیاد گورها کوچک شده اند.

ماسه ها و حماسه ها کارو دردریان

https://t.me/nellynevesht/3868

اشعار می خواهم به خانه تو باز ایم

 ای دوست ای یگانه ترین دوست 

لحظه ها خوشبختند

تمام لحظه ها که با تو سفر می کنند

تمام راه ها که در مسیر تواند

تمام رهگذرانی که بر تو می نگرند

و آفتاب که بر طلای موی تو می تابد.

***

وقتی برایت می نویسم خطم خوب می شود.

***

بی آب ماندن یک ماهی 

بی عشق ماندن یک قلب

وقتی که من در سردخانه های یخ زده محبوسم

***

ای آنکه در کلامت صداقت آب است 

و در سلامت رسالت آفتاب

***

می خواهم چتری باشی بر اندام برهنه ی اندوهم

و مرا در آرامشی هزار ساله پنهان کنی.


مثل کوری که عزیزی را می خواهد احساس کند 

تو را با دستی جوینده لمس می کنم.

مجموعه اشعار می خواهم به خانه تو باز ایم 

مینا اسدی

https://t.me/nellynevesht/3870

۵.۸.۰۲

دیوان همام تبریزی

 می نویسم پیش جانان نامه ای 

کاشکی من نامه ی خود بودمی

***

بینی ات پیش کون خر بهتر /زان که گوش تو نزد مردم خر 


چیست دولت صحبت صاحبدلان دریافتن

یا حضور دوستان مهربان دریافتن

**

گل ها چو مرا دیدند فریاد برآوردند

کان گل که تو می خواهی اینجا نتوان دیدن

**

چنین که حسن تو آوازه در جهان افکند

که التفات نماید به قصه ی لیلی

**

هر که جز یار صحبتش بار است

**

مغرور عشوه های جهانی و بی خبر

کاین غول را چه خون عزیزان به گردن است

***

روی ها را همه دارند ز زیبایی دوست

دوست دارم سبب روی تو زیبایی را

**

گل که در ملک چمن مملکت خوبی داشت

شد ز روی تو خجل بر سر عزم سفر است

**

پروانه چون بسوزد آخر خلاص یابد

بیچاره آن که دائم می سوزد و نمیرد

**

نتوان چشم کسی بست که در وی منگر

رایگان است نظر جمله جهان می نگرند

***

خجلم زان که فرود آمده ای در دل تنگ

چیست این منزل ویرانه که جای تو بود

***

به تن غایب آمد به جان حاضر است.

دیوان همام تبریزی

۲۵.۷.۰۲

باد و برگ عباس کیارستمی

 ماه کامل است 

و تنهایی مرا دوبرابر می کند امشب. 

***

علف های نو رسته به جا نمی آورند درختان کهن را

**

وقتی آب از سر گذشت تازه به دست و پا افتاد

**

هزار پاسخ بر لبم

کسی نمی پرسد.

***

همه را مستی از پای می اندازد

مرا هوشیاری

۹.۷.۰۲

اشعار بهترین شاعران امریکا شجاع الدین شفا

 راف ولدو امرسن:

همه چیز را به عشق بده. یک کلام هست باید در دل خود از هر کلامی عزیزترش بداری، یک تپش دل هست که باید از هر تپشی بیشتر گوش به آن دهی.

***

ای رقیب گل سرخ برای چه در اینجا روییده ای؟

***

هنری ودزورث لان فلو:

شعری از شاعری کوچکتر و گمنام تر برایم بخوان، زیرا شعر این شاعران چون شعاعی که از خلال ابرهای تابستانی تابیده یا اشکی که تازه از مژگانی سرازیر شده باشد مستقیما از دل آنها برآمده است. 

***

کجایی ای آرامش دل هر موج به موج دیگری می خورد و آرام می گردد و باز موجی تازه تر پیچان و تابان می رسد تا موج دومین را آرام کند اما رنج من هرگز آرامی ندارد. 

***

دیدن توانگری دیگران مرا بیشتر با تنگدستی خود آشنا کرده بود. 

***

بیا تا هردو یک گل شویم و از یک شاخه سربرزنیم.

**

عشق من بدن نیست آن نیرویی است که در این تن وجود دارد و آن را به هیجان می افکند. 

۱.۷.۰۲

کیومرث منشی زاده قرمزتر از سفید

 قلب من مانند قهوه خانه های سر راه یاد آور غربت است

**

از پشت میله ها آسمان چندان کوچک است 

که هر زندانی منجمی است

دیگر برای شمارش ستاره

اعداد سه رقمی را نیازی نیست

**

عشق چیزی است به عظمت ستاره در سال‌های پیش از نجوم 

***

کوچکترین ماهی حوض

عمیق ترین دریای جهان را خوب می بیند

***

چه زیبا بود عشق اگر ساعت را هرگز نمی شناخت

و چه زیبا بود ساعت اگر هرگز ساعت نبود. 

***

من شقاوتی عظیم را به نام زندگی تحمل کرده ام

چرا که زیستن در هوای هیچ مرگ تدریجی است

***

زندگی در باید جریان دارد. 

**

بارها برای زنده ماندن مرده ایم

***

کاش می فهمیدی زندگی محبس بی دیواری است

و تو محکوم به حبس ابدی

و عدالت ستم معتدلی است

که درون رگ قانون جاریست


کیومرث

۲۶.۶.۰۲

دوستت دارم امضای من است نزار قبانی

 روزی که به قلبم آمدی بزرگ ترین روز تاریخ است

و آمدنت بهترین خبر جهان

***

عشقت به من اموخت که غمگین باشم. 

***

تو مثل بچه ها هستی که هر قدر بی ادبی کنند 

دوستشان داریم. 

۲۴.۵.۰۲

او (زن) پی یر آلکس جنتی

 هر قسمت از اون بخشی از یه کل بزرگتر 

نمی تونی عاشقش باشی 

اگه قصد نداشته باشی صفحاتش رو بخونی

***

اون برای هر کسی ساخته نشده بود

همه نمی تونستن قلبش رو داشته باشن 

***

لیاقتت خیلی بیشتر از عشقه!

***

دوست داشتن زن هایی مثل اون 

فقط برای مردایی سخته

که به نظرشون عشق فقط یه کلمه است. 

***

تو حقته با کسی باشی که درونت دنبال چیزای قشنگ بگرده. 

***

اون از اون آدم هاست  که هیچوقت نمی خوای

دست از خاطره سازی باهاش برداری

از اون آدم هایی که هیچوقت نباید چشمه ی عشقت برات خشک بشه

***

اگه نمیتونی غرورت رو زیر پا بذاری 

به اندازه ی کافی در به در زنی مثل اون نیستی

تو به اندازه ی کافی تشنه ی عشقش نیستی

***

ازش نخواه که متفاوت باشه

همین الان هم هست

ازش بخواه که خودش باشه. 

***

بی  اندازه ارزش داره بخاطر همینه که همه جذبش نمی شن

فقط کسانی که خیلی خوش سلیقه ان 

 ودل های خاصی دارن استطاعت زنی مثل اون رو دارن. 

***

تو باید بخش هایی از وجودش رو دوست داشته باشی 

که دوست داشتن شون آسون نیست 

و بخش هایی از وجودش رو که دیگران 

حتی خودش به سختی دوست دارن




۲۰.۵.۰۲

او(مرد) پی یر آلکس جنتی

 شاید نه مرد خوب برای زن ها کمه

نه زن خوب برای مردها، 

چیزی که کمه عاشق آدم درست شدنه

تا حدودی مثل خوبی های این دنیا

کم بودنشون به راحتی به چشم می یاد

اما جایی که زیاد وجود دارن به اندازه ی کافی بهشون بها داده نمی شه. 

***

من همیشه می تونم دوستت داشته باشم

فقط نمی تونم همیشه دوست داشتنی باشم

***

دیدنت با یه آدم جدید مثل آتش زیر خاکستر / هیچ وقت عادی نمی شه

***

عشق هیچوقت تو زمین های خودخواهی ریشه نمی کنه

***

اعتماد کردن به تصویری از مردونگی  که جامعه ای ساخته اش که این جنسیت رو شرور جلوه داده 

مثل خوردن سم هس در حالی که انتظار داری دارو باشه. 

**

دردی می شناختم که محو شد 

با هر دوستت دارم که از دهن تو در میومد و به گوش من می رسید

با هر قطره از محبتی که تو فنجون من می ریختی

***

اون کم یابه

هر چه بیشتر مثل چیز معمولی باهاش رفتار کنی 

بیشتر متوجه این موضوع نمی شی. 

***

وقتی صورت اون زن آراسته نیست

 وقتی بهترین لباس هاش رو نپوشیده 

وقتی عطر مورد علاقش رو نزده 

و روی صورتش لبخندی نیست

بهترین موقع است برای اینکه بفهمی 

علاقت واقعیه یا 

دوباره غریزه ات دست به کار شدن. 

چون هر کس وقتی در بهترین حالت خودشه 

معلومه که دوست داشتنیه و دنبالش افتادن آسونه

***

اون پسریه که به مردونگی گفت 

بیشتر از اینکه به قدرت احتیاج داشته باشه

خواهان عشقه. 

***

همیشه به خاطر مرد خوبی بودن

پاداشت عشق نخواهد بود

فقط برای عشق مرد خوبی نباش

برای انسانیت مرد خوبی باش

۲۳.۴.۰۲

دیوان سراج الدین قمری

 گرچه چون ماه شدی هر جایی

چه کنم با تو که هر جات خوش است.

***

جان و دل و دیده ی من با تو رفت

گرچه به ظاهر ز تو وامانده ام

**

به جامه فخر مکن بر برهنگی اش مخند

که زخم بیش بود تیغ های عریان را

***

من قمری ام ولیک مرا هیچ دانه نیست

جز دانه ی دلم که ز غم ارزن ارزن است

***

هنر اکنون همه از خاک طلب باید کرد

زانکه اندر دل خاکند همه پر هنران

دیوان سراج الدین قمریگرچه چون ماه شدی هر جایی

چه کنم با تو که هر جات خوش است.

***

جان و دل و دیده ی من با تو رفت

گرچه به ظاهر ز تو وامانده ام

**

به جامه فخر مکن بر برهنگی اش مخند

که زخم بیش بود تیغ های عریان را

***

من قمری ام ولیک مرا هیچ دانه نیست

جز دانه ی دلم که ز غم ارزن ارزن است

***

هنر اکنون همه از خاک طلب باید کرد

زانکه اندر دل خاکند همه پر هنران

***

بایدت با همه رنج و طلب، استعدادی 

ورنه هر سنگ ز خورشید کجا زر گردد

**

میان تو ز تن من نشان تواند داد

دهان تو ز دل من خبر تواند کرد

***

هنر من ز سیه رویی من پیدا گشت

از رخ سنگ سیاه است که زر پیدا شد

**

همچون دوبار مردن قمری است این دو درد

اول که بی تو ماند دگر کز تو بازماند


دیوان سراج الدین قمری

دیوان سراج الدین قمری

۱.۲.۰۲

تقویم تبعید یانیس ریتسوس

 من با مرگ آثارم را تکمیل می کنم.

**

این قلب ها تنها به عدالت تن می دهند.

**

دست هایشان بخشی از تفنگ گشته است

تفنگ دست هایشان را امتداد می دهد

دست هایشان جان هایشان را امتداد می دهد

***

پنجره آسمان را در مربع های کوچک بر دوش می کشد.

***

سرانجام دست های بریده ی تو را آینه انعکاس داد

حال آنکه تو دستی نداشتی 

تا برای پیروزی خود کف بزنی

***

اینجا همه چیز در خون نوشته شده است

***

می کوشم لغتی را بیابم که برازنده ی قامت آزادی باشد: 

نه بلندتر و نه کوتاهتر

بیش از اندازه، دروغین است

کوچکتر، ننگ آور است

و هدف من این نیست که از چیزی بیش از انسان و کمتر ازا نسان به خود ببالم. 

**

با این همه می دانی که هنوز باید بسیار بگریی

تا به جهان خندیدن بیاموزی

***

نور اعدام شدنی نیست- تنها بریدن آن را بیازمای با قلمتراش یا با کارد یک قصاب

۳۱.۱.۰۲

همه چیز راز است یانیس ریتسوس

 صلح یعنی اینکه ماشینی دم در خانه ات توقف کند

 و تو وحشت نکنی

صلح یعنی آنکه در خانه ات را می کوبد 

کسی نباشد جز یک دوست. 

***

آینه هم پنجره ای است که اگر از آن پایین بپرم

در بازوان خود جای می گیرم.


۸.۱.۰۲

غزل های ابونواس اهوازی

 می چونان افتاب درخشان است 

بی آنکه چون آفتاب بسوزاند

بگذار تا به آسانی ما را به بهشت راه ندهند

باده ی ما در این جهان بهشت ماست

چون بمردم گور مرا به تاکستان برید

تا استخوان هایم از ریشه ی تاک ها باده نوشتند

غزل های ابونواس اهوازی

***

گاه از باده ی چشمان خود مستت کند

و گاه از شرابی که از صراحی به قدح می ریزد و تو را از آن دو، چاره نیست

مرا دو مستی است و حریفان را یکی

و این مزیتی است که در آن بزم تنها من از آن برخوردارم

***

گفتم بوسه ای دیگر کرامت کن تا نیزم برآید

لبخندی زد و گفت پارسیان بدان مثل زنند: 

چون بازیچه ای به دست کودک دهی

بازیچه ی دیگر به اصرار بیشتر بطلبد.