وقتی که خودکامه ای همه ی هوا را از شما می گیرد، وقتی که حقیقت خودش را بر شما تحمیل می کند، اگر هم این حقیقت از آن شما باشد بر شما فشار می آورد، شما را می کشد، و شما بدان کینه می ورزید و خوش تر دارید که خود را در بستر خلاف حقیقت بیندازید.
مردم، در هر عصر و زمانی شک کرده اند. هر نسل تازه جفنگ های بزرگ تران خود را به دور ریخته است.
پیش اززیبایی، پیش از اندیشه، پیش از صلح، پیش از جنگ، پیش از آینده ی بشریت، این دهان است که از گرسنگی باز مانده است... چیزی بده که بخورد.
تاریخ را زنده ها پدید می آورند،که بر نعش مرده ها، پس ازلخت کردنشان قدم بر می دارند.
تو خواهی توانست به تنهایی دست به تجربه بزنی. وقتی که انسان به مکتب زندگی می رود،همره نمی خواهد: همراهان زیادی هستند، بهتر که جاخالی کنند. انسان باید بتواند بی حضور تماشاگران اشتباه بکند. پس برو و اشتباه بکن!تو هم مثل من می دانی که تجربه هایت غالبا به زیان تو صورت خواهد گرفت... همین قدر سعی کن که این تجربه ها بیشتر اوقات به زیان خودت باشد تا به زیان دیگران!
جایی که زندگی هست، مرگ هست: این نبردی است در هر لحظه.
بر ناتوانان، خردسالان، و کسانی از زن و مرد که درست نمی توانند از خود دفاع کنند، ببخش!دیگر کسان خودشان می دانند و خودت. بگذار ضربه ها را تحمل کنند و خودت همچنین!گندم برای این است که کوبیده شود بگذار بکوبندت!
نان را خدا به ما نمی دهد ماییم که آن را به او می دهیم. ماییم که با رنج های خودمان ارد خدا را می پذیم.
دانشگاه بهترین خدمتگار قدرت است.
هیچ چیز مطمئن نیست، همه چیز سست و لرزان است، مردم بی فردا زندگی می کنند، فردا غرقاب های جنگ و انقلاب می تواند مرا در خود فرو ببرد و آنوقت من خود را به ریاضت یک دستگاه آموزش کلامی محکوم کنم!به نام کدام ایمان؟ من جز یک ایمان ندارم دیدن و لمس کردن بعد باور داشتن!
مفاهیم را بی آنکه بدان بنگرند کش می روند، رنگ چشمان زنی را که با وی خوابیده اند ساعتی بعد به یاد نمی آورند. چه کسی زحمت شناختن روح زنده ای را به خود می دهد که در ژرفای آن پیکر غارت گشته پرپر می زند؟ دنیا در برابر اندیشه همچون فیلمی می گذرد.
قانون راستگویی چنین است:هر آنچه می خواهی باش! هر چه می خواهی بکن!دلت اگر خواست فرار کن!ولی بگو: من فرار می کنم!
روشنفکرانی که از میدان می گریزند نیاز بدان دارندکه این از میدان گریختن را با دلیل و برهان بر خود پنهان بدارند یا آنکه با دلیل و برهان از آن بر خود ببالند.آنان هیچ کاری بی دلیل نمی توانند بکنند. غریزه شان به پای خود راه رفتن را از یاد برده است. بزدل باشند یا دلاور همواره یک"برای چه" لازم دارند.
هر زیاده روی جبران کمبودی است.
یک ملت تندرست همیشه نیاز به هدفی برای تلاش های خود دارد.اگر هدف شریفی به وی ندهند، هدف رذیلانه ای در پیش خواهد گرفت.
آن که بخواهد روی آینده بنا کند مثل آن است که ساختمان را از سقف آغاز کند.
تا زمانی که ادمی در ژرفای جان خود آزاد و حقیقی می ماند، اگر هم از فرط گناه از دست رفته باشد،هنوز همه چیز از دست نرفته است. زیرا هر چند هم که در کردار خویش اسیر شرم آورترین اغراض باشد، هنوز بی غرضی را در سردابه وجود خویش حفظ می کند.
٭٭٭
کجاخواهی رفت؟دیگر بیرونی نیست که بتوان بدان جا رفت. همه جا درون است.
بیش تر مردم روح ندارند یا از آن بویی نبرده اند.
مردم تا جایی درک عدالت دارند که با منافعشان سازگار باشد.
هر اثری که دوام یابد از همان جوهر زمان خود ساخته شده است هنرمند در ساختن آن تنها نبوده است. هر آنچه همراهانش،همه گروه مردم،رنج کشیده،دوست داشته و در خواب دیده اند،همه را او در آن ثبت کرده است.
هر قدمی که بر داری تو را در آن فرو می برد. ما از پایین در آن گرفتاریم.
دویدن به کاری نمی آید باید به موقع ایستاد.
نومیدی و دیوانگی،جنایت، در هر یک از ما پرسه می زنند:یکی مقاومت می کند، دیگری از پا در می آید.
زن دمدمی. این است آنچه مردها درباره ما می گوینذ.نمی فهمند که در یک زن حقیقی، آنچه حقیقی است تغییر نمی کند. هیچ چیز از آنچه بر ما گذشته است، اگر به زندگیمان خوراک داده باشد، نابود نمی شود: از آن پس بخشی از خون ماست؛ و ما جز آنچه بی فایده است و ناپاک است چیزی را از خود دفع نمی کنیم. من هرگز متحدی پیدا نکرده ام. برای همین است که با کسانی که از آن محرومند همدردی نشان می دهم. عهد و پیمان کسی که نمی داند تا چه حد از عهده بر می آید بیهوده است. هر کسی به تنهایی ناتوان است ناتوان... سعی کنید که ناتوانی های دوتاتان با هم یک نیرو درست بکند!
در عشق ساعت هایی است که در آن انسان آرزوی زندان ابد دارد. به روشنایی روز می گوید:"تو مجال عبور نخواهی داشت" دیوانگی است که خواسته باشند به طبیعت زور بگویند.