‏نمایش پست‌ها با برچسب رومن_رولان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رومن_رولان. نمایش همه پست‌ها

۶.۱۰.۹۶

جزیره ای در طوفان

هنر هرگز چیزی جز فراموشی گذرای واقعیت نیست.

*
زندگی بغرنج است. پیش از هر چیز باید غذا خورد آن هم هر روز. آدم شب شام می خورد. روز بعد هم مجددا باید همین کار را اجام دهد. لباس هم باید پوشید. و بعد پول پرداختن برای همه چیز: زندگی یعنی پرداختن.
*
وقتی انسان د اطراف خود این همه بدبختی و مشقت می بیند جرئت نمی کند بخواهد... ولی دل من علیرغم همه ی این چیزها می خواهد و فریاد می زند: بله من سزاوارم، سزاوار کمی، اندکی خوشبختی.
*
خطری که طولانی شود به صورت یک عادت در می آید. عادتی که زندگی، خود را با آن وفق می دهد.
*
موحش تر از همه آن است که آدم به یکی از همین کسانی تبدیل می شود که این همه به انسان بودن خود فخر می کنند، به نابود کردن، به تباه ساختن...
*
بیش از اندازه قهرمان وجود دارد، من ترجیح می دهم فرزند یک انسان باشم.

۱۸.۱.۹۶

ژان کریستف جلد چهارم

در جایی که آن همه مردم با بدبختی هایی هزار بار سخت تر دست به گریبان اند و می توان نجاتشان داد، در اندوه بیهوده ی عشق از دست رفته مستغرق گشتن دور از انسانیت است.
*
آنچه از همه دردناک تر است فقر و بیماری نیست، بی رحمی مردم نسبت به یکدیگر است.
*
سادگی ادبی طبیعی نیست، باید آن را بدست آورد.
*
چه کسی امروزه در غم آزادی است؟ مشتی برگزیدگان که تاثیری در کار جهان ندارد.آزادی روزهای تاریکی را به سر می برد.
*
شما ای کسانی که به ثروت های جهان انباشته اید، از رنج ها و زجرهای ماست که توانگرید و این امر آشوبی در دلتان نمی افکند.
*
همه ی ما به یک چیز ایمان داریم. چیزی که هست آن ها ایمانشان کمتر از ماست. این ها کسانی هستند که برای دیدن روشنایی باید پنجره ها و کرکره هایشان را ببندند و چراغ روشن کنند. آنها خدا را در وجود یک انسان می گذارند. اما ما چشمان بیناتری داریم.
*
گل ها برای شکفتن نیازی ندارند کسی ببیندشان.
*
مصیبت سنگ محک است. تنها در این مورد است که می توان کسانی را که از مرگ نیرومند ترند، بازشناخت. آنها که تاب می آورند بسیار کمند.
*
زندگی برای مردم خوشبختی که قلبی ندارند آسان است.
*
آن کس که پیروز گشته به سبب همان پیروزی خود مسئول است.
*
انسان از کشور خود بیش از دیگر کشورها توقع دارد، از ضعف های آن بیشتر رنج می برد.
*
بالاتر از میهن هم چیزی است و آن وجدان انسانی است.
*
پشیمان بودن یعنی به عقب بازگشتن. چه در خوبی و چه در بدی باید پیوسته پیش رفت.
*
نسلی سر بر می آورد که بیشتر خواهان عمل بود تا فهمیدن، بیشتر تشنه ی تملک بود تا دریافت حقیقت.نسلی که می خواست زنده باشد، می خواست زندگی را، اگر چه به بهای دروغ، به تصرف در آورد. دروغ غرور، غرور از همه رنگ: غرور نژادی، غرور طبقاتی، غرور دین، غرور فرهنگ و هنر
*
کسی که خوب دوست می دارد، دیگر بیش و کم نمی شناسد، خود را به تمامی در راه همه ی کسانی که دوست می دارد ایثار می کند.
*
مگر درختان نیازی به گلدان دارند تا ریشه بدوانند؟ زمین در دسترس همه است. ریشه های خودت را در آن فرو کن. قوانین خاص خودت را پیدا کن. در خود جستجو کن.

۱۱.۱۱.۹۵

ژان کریستف جلد سوم

سرزمین هایی که قلب را بیشتر شیفته ی خودمی سازد آن هایی نیست که زیباتر است و زندگی در آنجا از همه آسوده تر، بلکه آنهایی است که خاک ان ساده تر و حقیرتر و به آدمی نزدیک تر است، و با او به زبانی صمیمی و آشنا سخن می گوید.
*
دیدن چیزهای زیبا، اگر از دریچه ی چشم کسی که دوست داریم نباشد، به چه کار می آید؟ چه زیبایی، و حتی چه شادی، اگر نتوانیم از آن همه در قلب خود دوست برخوردار گردیم؟
*
آن که دورو است بَرده است، و هر جا که برده باشد سرور و مولا هست. تو تنها برده ها را می شناسی، سروران را نمی شناسی.
*
ما که یکه و تنها مانده ایم و فضای اطراف ما از نفس این بیگانگان خوش نشین که مانند انبوه مگس بر اندیشه ی ما هجوم آورده اند گندیده شده است و زاد و رود نفرت انگیزشان نیز عقل ما را می خورند و قلب ما را آلوده می سازند. ما که ملت تنهامان گذاشته است و در غم ما نیست و حتی ما را نمی شناسد... و راستی چه وظیفه ای در اختیار ماست که خود را به ملت بشناسانیم؟ دشمن همه چیز در اختیار دارد: روزنامه ها مجلات تماشاخانه ها. مطبوعات از اندیشه گریزان استو تنها هنگامی آن را می پذیرد که وسیله ی لذت یا سلاح یک حزب باشد. بی چیزی و کار مفرط ما را از پا در می آورد. زمامداران ما که سرگرم ثروت اندوختن اند جز به طبقه ی کارگر علاقه نشان نمی دهند، زیرا می توانند ان را خریداری کنند. بورژوازی بی تفاوت و خودپرست ناظر مرگ ماست.
*
در روزگاری مانند زمان ما خوبی هم اثر بد دارد.
*
تنها کسانی که هیچ کار نمی کنند هرگز به اشتباه نمی افتند. ولی خطایی که روی به حقیقت زنده دارد بارورتر از حقیقت مرده است.
*
در ملتی که نیازمندی های عقلی در نخستین پایه ی اهمیت است، مبارزه در راه عقل نیز بر هر مبارزه ی دیگری برتری دارد.
*
چه کسی در جمهوری شما آزاد است؟ اراذل و اوباش.
*
مردم بی چیز همیشه جوانمردند، برای کتاب هایشان پول می دهند.
*
آیا مردم نباید یاد بگیرند که مثل ما جنبه ی غم انگیز دنیا را ببینند؟
*
شکست مردم برگزیده را از نو می آفریند، جان ها را از هم متمایز می سازد، آنچه را که پاک و نیرومند است به یک سو می نهد، و ان را پاک تر و نیرومندتر می گرداند.
*
در آنان که دلاورترند اندوه نهفته ای لانه دارد، اندوه از احساس ناتوانی و تنهایی خویش. و بدتر از همه انکه اینان نه تنها از پیکر ملت خود جدا هستند، بلکه از یکدیگر نیز جدایند. هر کس به حساب خود مبارزه می کند.
*
عشق غیرتمندش به آزادی نفرت و کینه اش را نسبت به هرچیز که می توانست به آن لطمه زند بر می انگیخت و موجب می شد که در انزوا به سر برد.
*
جان های خسته از تماس مستقیم با زندگی بیزارند جز از خلال پرده ی سراب هایی که گذشته می تند یا سخنان مرده ی کسانی که در گذشته زنده بوده اند نمی توانند زندگی را تحمل کنند.
*
حرف نزدن دلهره ای بود، و حرف زدن و درست فهمیده نشدن دلهره ای دیگر.
*
همین که انسان یکی را دوست داشته باشد، دیگر خروارها فکر به حساب نمی آید. چه لازم است که زنی که من دوستش دارم مثل من دلباخته ی موسیقی باشد؟ برای من خود او موسیقی است. بگذار هر عقیده ای که دلش می خواهد داشته باشد و شما هم هر عقیده ای که بخواهید داشته باشید. و در دنیا تنها یک حقیقت است:دوست داشتن.
*
کسانی که این عادت را کسب نکرده اند که در سیاست کشور شرکت جویند، ناگزیر محکوم بدانند که بازیچه ی ان شوند.
*
بگذار پول مارا، زندگی ما را بگیرد:اما هیچ حقی بر اندیشه ی ما ندارد. نباید آن را به خون بکشد. ما برای پراکندن روشنایی به جهان آمده ایم، نه برای خاموش کردن آن.
*
در زمینه ی عشق، مانند هنر، نباید آنچه را که دیگران گفته اند خواند، بلکه باید همان را که شخص خود احساس کرده است گفت.
*
کسانی که مدعی داشتن ایمان هستند چنان از مرگ می ترسند که گفتی ایمان ندارند.
*
ثروت روح را می کشد. آیا ثروتمند می داند که زندگی چیست؟آیا هیچ ارتباطی با واقعیت خشن دارد؟آیا نفس درنده فقر را برچهره اش احساس می کند؟ آیا بوی نانی را که باید به دست آورد، بوی زمینی را که باید شخم  کرد، می شنود؟ آیا موجودات را و اشیا را درک می کند، و یا حتی می بیند؟
*
ثروتمند نمی تواند هنرمند بزرگ باشد. از ان گذشته من غول ها را دوست ندارم. هرکس که بیش از سهم خویش از زندگی برخوردار باشد غول است. سرطانی است به صورت آدمی که مردم ِ دیگر را می خورد.
*
از همه بزرگتر کسانی هستند که قلبشان برای همه می تپد. کسی که می خواهد خدا را زنده و روبه رو ببیند، باید او را نه در آسمان خالی اندیشه خویش بلکه در عشق مردم بجوید.
*
هر کم تر کسی از میان ما بی نهایت را در خود نهفته دارد. در هر کسی که آن قدر سادگی در اوست که انسان باشد بی نهایت نهفته است: در عاشق، در دوست... در کسی که به گمنامی خود را فدا می کند و هیچ را از او خبری نخواهد بود. پس زندگی ساده ی یکی از مردم ساده را بنویس.
*
مدام به خود، به مناسبات عشقی و جنسی خود، به حق کذایی خود به اینکه خوشبخت باشند، به خودخواهی های متضاد یکدیگر مشغولند، همواره بحث می کنند و بحث می کنند، ادای عشق های بزرگ، ادای رنج های بزرگ را در می آورند و سرانجام هم بدان باور می کنند... کیست که به آنها بگوید: شما هیچ جالب نیستید.
*
اگر برایتان فداکاری مایه ی اندوه است نه شادی، چنین کاری نکنید، شایسته ی آن نیستید. انسان برای چشم و ابروی دیگری نیست که خود را فدا می کند، برای خودش است. اگر شما سعادتی را که در ایثار نفس است احساس نمی کنید، بروید پی کارتان! لایق زندگی نیستید.
*
عادت کرده ام سالهای سال در بدبختی به سر برده ام. هرگز هیچ کس به کمک من نیامد. حالا دیگر برای من عادی شده است. از دست هیچ کس کاری برای انسان ساخته نیست.همه اش مقداری سر و صداست که توی اتاق راه می اندازند. خدمتشان مایه ی زحمت است و دل سوزی شان ریاکارانه. نه، ترجیح می دهم تنها بمیرم.
*
اما اگر هم این مرد با تو بود، اگر هم تو را دوست می داشت، باز اقرار کن که خوشبخت نبودی، باز بهانه ای پیدا می کردی که خودت را شکنجه بدهی. درست است. آه... چه ام هست؟ در زندگی زیاده از حد جنگیده ام، زیاده از حد جوش خورده ام، دیگر نمی توانم آرامشی به دست بیاورم، در درون من اضطراب هست، تب هست...
در جستجوی کسی بود که دوستش بدارد و وی را بر فراز پرتگاه نگه دارد ولی بیهوده بود بیهوده، بیهوده... به دعوت نومیدوارش هیچ پاسخی داده نمی شد.
*
اینک او از یک دوران بیزاری از مردم می گذشت که در آن اعتمادش به دوست و دشمن به یک سان ناپایدار بودند: به هر بادی عوض می شدند، می بایست از انان چشم پوشید.
*
بدبختی بزرگ زنان امروزه در ان است که اگر آزادتر می بودند پیوندهایی می جستند و در آن دلبستگی و امنیتی می یافتند. از همه بدتر ان است که پای بند پیوند هایی هستند که پیوندشان نمی دهد، و وظایفی دارند که از آن نمی توان آزاد شد.
به زن بگویید که مسئول است و صاحب اختیار تن خویش و اراده ی خویش است، و او نیز چنان خواهد شد. ولی شما فرومایگان از گفتن این نکته خودداری می کنید: زیرا نفع شما در این است که زن این همه را نداند!
*
کسانی که روح را می کشند از هر قاتلی بدترند، ولی جنایت نمی تواند عذری برای جنایت دیگر باشد.
*
در جایی که مرد زنی را که ثروتمند نیست نمی خواهد، چنین زنی محکوم به تنهایی است، بی انکه از هیچ یک از امتیازات آن برخوردار باشد: زیرا در کشور ما، زن، نمی تواند مانند مرد از استقلال خود بهره برگیرد: همه چیز برای او ممنوع است.
*
با دل سوزاندن نمی توان در حق کسی که رنج می برد نیکی کرد. تنها مرهم زخم های عشق همان عشق است. در این خودپرستی عالم گیر، یک سخن ساده ی محبت، یک لطف که دوست می دارد چه آرامش وصف ناپذیری می تواند ببخشد! آنوقت ارزش مهربانی را می توان یافت و دیگر چیزها، در قیاس با آن، چقدر ناچیز است.


















۳۰.۷.۹۵

جان شیفته جلد چهارم

شیوه ی دیدن بود که اهمیت داشت! هنگامی که دوست می داشتند، خود همین زشتی ها را دوست می داشتند: محبوب بدان سبب در دیده شان نزدیک تر و بی دفاع تر و دل انگیز تر می نمود.
*
کسی که می خواهد آزاد باشد باید پول داشته باشد و آن کس که پول می خواهد باید آزادی خود را بفروشد.
*
بیرون از عمل جز دروغ چیزی نیست، تنها عمل است که دروغ نمی گوید. مردم را اینجا و انجا باید در عملشان قضاوت کرد.
*
فریب دادن منحصرا دروغ گفتن یا خاموشی گزیدن است.
*
تنها کسانی که عاشق هم اند می توانند به هم کینه داشته باشند.
*
خطاهایی هست که دیگری نمی تواند شما را از آن بر حذر دارد هر کسی باید بهای تجربه ی خود را با دستمایه ی خود بپردازد.
*
یگانه فردگرایی راستین آن است که همواره آماده ی خطر کردن است، آن است که از خود مایه می گذارد، آن که اگر لازم باشد در جنگ می بازد.
*
صلح و جنگ در دست کسانی است که سر نخ کیسه ی پول را بدست دارند.
*
سازندگان صلح، هدفشان صلح نیست. پول است. پول امروز صلح را می خواهد فردا جنگ را. صلحی وجود ندارد.
*
مردم را شرایط و احوال بیش از اراده شان به گناه می کشاند.
*
عشق با یک زخم آغاز می شود.انسان تنها پس از دانا نبودن دانایی را یاد می گیرد.
*
هر زندگی که در جنبش و تکاپو است ازروی قربانیان است که گام بر می دارد. هیچ جامعه ی به راستی تازه ای بنا نمی شود، مگر بر ویرانه های آن که پیش از آن بوده است.و این ویرانه ها سنگ نیستند، پیکرهایی هستند که خون در آن روان است.
*
در هر روزگاری، کسانی که بیش از همه با توده ی مردم به حقارت رفتار کرده و با آنان سخت تر از همه بوده اند همان کسانی بوده اند که از میان مردم برخاسته به برکت نرم استخوانی و نیروی پنجه هاشان بالا آمده اند.
*
آنچه موثر می افتد گفتار نیست. تنها سر مشق عمل است. فداکاری است.
*
افتخاری که بر سنگ نقش گردد در خور مرگ است. او زندگی لازم داشت، آن زندگی که شخص از پی خود به جا می گذارد.
*
فرصت برای بیشتر کسانی که انتظار آن را دارند، دست نمی دهد: زیرا آنان به صورتی غیر فعال منتظر می مانند.
*
من جنگ را می بینم، همه جا جنگ هایی که تدارک می شود یا که درگیر است، آن هم زیر سرپوش آن مسخرگی شوم ژنو: جامعه ی ملل.من در پس شوخی شرم آور خلع سلاح، افزایش غول آسای بودجه های جنگی را می بینم.
*
هر چه زحمت کشیده ام، هر چه دوست داشته ام بس است.
*
رنج بردن آموختن است.
*
تنها آن چیزی را می توان دوست داشت که هست.
*
بدبخت تنها کسانی هستند که نیروشان با ایمان برابر نیست.در این حال، ایمان ناتوان است.
*
نیمی ازلذتی که میتوان از زندگی برد در خطرهاست.
*
مُردن وقتی است که باید انتظار کشید.
*
اگر میل داری اگر به دلت می نشیند ایمان داشته باش! و شک هم بکن، بد نمی بینی...اگرهم آن بالا کسی باشد، شک تو چه زیانی می تواند به او برساند؟ او آن اندازه زیرکی دارد که بفهمد.
*
دوست داشتن کس همیشه به معنای خواستن خیر و خوبی او نیست، بلکه خواستن آن خوبی است که ما خود می خواهیم!
*
درمان هایی است که مطمئن تر از خود ِ درد می کُشد.
*
خطر آن است که شخص بارها به سبب وفاداری به خاطره های خود راه گم کند.
*
کاری که جرات کردنش را به خودمان می دهیم، جرات گفتنش را هم باید به خودمان بدهیم.
*























۳۱.۶.۹۵

جان شیفته جلد سوم

وقتی که خودکامه ای همه ی هوا را از شما می گیرد، وقتی که حقیقت خودش را بر شما تحمیل می کند، اگر هم این حقیقت از آن شما باشد بر شما فشار می آورد، شما را می کشد، و شما بدان کینه می ورزید و خوش تر دارید که خود را در بستر خلاف حقیقت بیندازید.
مردم، در هر عصر و زمانی شک کرده اند. هر نسل تازه جفنگ های بزرگ تران خود را به دور ریخته است.
پیش اززیبایی، پیش از اندیشه، پیش از صلح، پیش از جنگ، پیش از آینده ی بشریت، این دهان است که از گرسنگی باز مانده است... چیزی بده که بخورد.
تاریخ را زنده ها پدید می آورند،که بر نعش مرده ها، پس ازلخت کردنشان قدم بر می دارند.
تو خواهی توانست به تنهایی دست به تجربه بزنی. وقتی که انسان به مکتب زندگی می رود،همره نمی خواهد: همراهان زیادی هستند، بهتر که جاخالی کنند. انسان باید بتواند بی حضور تماشاگران اشتباه بکند. پس برو و اشتباه بکن!تو هم مثل من می دانی که تجربه هایت غالبا به زیان تو صورت خواهد گرفت... همین قدر سعی کن که این تجربه ها بیشتر اوقات به زیان خودت باشد تا به زیان دیگران!
جایی که زندگی هست، مرگ هست: این نبردی است در هر لحظه.
بر ناتوانان، خردسالان، و کسانی از زن و مرد که درست نمی توانند از خود دفاع کنند، ببخش!دیگر کسان خودشان می دانند و خودت. بگذار ضربه ها را تحمل کنند و خودت همچنین!گندم برای این است که کوبیده شود بگذار بکوبندت!

نان را خدا به ما نمی دهد ماییم که آن را به او می دهیم. ماییم که با رنج های خودمان ارد خدا را می پذیم.
دانشگاه بهترین خدمتگار قدرت است.
هیچ چیز مطمئن نیست، همه چیز سست و لرزان است، مردم بی فردا زندگی می کنند، فردا غرقاب های جنگ و انقلاب می تواند مرا در خود فرو ببرد و آنوقت من خود را به ریاضت یک دستگاه آموزش کلامی محکوم کنم!به نام کدام ایمان؟ من جز یک ایمان ندارم دیدن و لمس کردن بعد باور داشتن!
مفاهیم را بی آنکه بدان بنگرند کش می روند، رنگ چشمان زنی را که با وی خوابیده اند ساعتی بعد به یاد نمی آورند. چه کسی زحمت شناختن روح زنده ای را به خود می دهد که در ژرفای آن پیکر غارت گشته پرپر می زند؟ دنیا در برابر اندیشه همچون فیلمی می گذرد.
قانون راستگویی چنین است:هر آنچه می خواهی باش! هر چه می خواهی بکن!دلت اگر خواست فرار کن!ولی بگو: من فرار می کنم!
روشنفکرانی که از میدان می گریزند نیاز بدان دارندکه این از میدان گریختن را با دلیل و برهان بر خود پنهان بدارند یا آنکه با دلیل و برهان از آن بر خود ببالند.آنان هیچ کاری بی دلیل نمی توانند بکنند. غریزه شان به پای خود راه رفتن را از یاد برده است. بزدل باشند یا دلاور همواره یک"برای چه" لازم دارند.
هر زیاده روی جبران کمبودی است.
یک ملت تندرست همیشه نیاز به هدفی برای تلاش های خود دارد.اگر هدف شریفی به وی ندهند، هدف رذیلانه ای در پیش خواهد گرفت.
آن که بخواهد روی آینده بنا کند مثل آن است که ساختمان را از سقف آغاز کند.
تا زمانی که ادمی در ژرفای جان خود آزاد و حقیقی می ماند، اگر هم از فرط گناه از دست رفته باشد،هنوز همه چیز از دست نرفته است. زیرا هر چند هم که در کردار خویش اسیر شرم آورترین اغراض باشد، هنوز بی غرضی را در سردابه وجود خویش حفظ می کند.
٭٭٭
کجاخواهی رفت؟دیگر بیرونی نیست که بتوان بدان جا رفت. همه جا درون است.
بیش تر مردم روح ندارند یا از آن بویی نبرده اند.
مردم تا جایی درک عدالت دارند که با منافعشان سازگار باشد.
هر اثری که دوام یابد از همان جوهر زمان خود ساخته شده است هنرمند در ساختن آن تنها نبوده است. هر آنچه همراهانش،همه گروه مردم،رنج کشیده،دوست داشته و در خواب دیده اند،همه را او در آن ثبت کرده است.
هر قدمی که بر داری تو را در آن فرو می برد. ما از پایین در آن گرفتاریم.
دویدن به کاری نمی آید باید به موقع ایستاد.
نومیدی و دیوانگی،جنایت، در هر یک از ما پرسه می زنند:یکی مقاومت می کند، دیگری از پا در می آید.
زن دمدمی. این است آنچه مردها درباره ما می گوینذ.نمی فهمند که در یک زن حقیقی، آنچه حقیقی است تغییر نمی کند. هیچ چیز از آنچه بر ما گذشته است، اگر به زندگیمان خوراک داده باشد، نابود نمی شود: از آن پس بخشی از خون ماست؛ و ما جز آنچه بی فایده است و ناپاک است چیزی را از خود دفع نمی کنیم. من هرگز متحدی پیدا نکرده ام. برای همین است که با کسانی که از آن محرومند همدردی نشان می دهم. عهد و پیمان کسی که نمی داند تا چه حد از عهده بر می آید بیهوده است. هر کسی به تنهایی ناتوان است ناتوان... سعی کنید که ناتوانی های دوتاتان با هم یک نیرو درست بکند!
در عشق ساعت هایی است که در آن انسان آرزوی زندان ابد دارد. به روشنایی روز می گوید:"تو مجال عبور نخواهی داشت" دیوانگی است که خواسته باشند به طبیعت زور بگویند.