بیژن جلالی: متاسفانه جای پای آدم ها زود در دل من پاک می شود به جای آدم ها تنهایی دوست من شده است. البته باید گفت آدم در تنهایی خود بیش از هر موقع جهان و کل هستی را درک می کند. حتما حضور جهان برای من جای حضور آدم ها را گرفته است. ***چه خوب است دلی باشد میراو در آن عشقی باشدجاودانی
***
من درخت را نمی بینم
من درخت را هستم
من تو را دوست ندارم
تو را هستم
***
او گرچه از چشمه ای
به چشمه ای پناه برد
ولی هرگز جز اشک خود آبی ننوشید
***
کلمات همچنان به راه خود خواهند رفت
راه تشنگی راه گرسنگی
راه امید راه سکوت
و راه زندگی
***
زبان فارسی میهن من است
در این میهن است که به دنیا آمده ام
درین خانه است که از دستبرد زمان محفوظ هستم
در این خانه است که از شقاوت و پستی پناهی می جویم
در این خانه است که قلب من می تپد
**
آنچه که هست
مرا به یاد
آنچه که نیست
می اندازد
***
غم خویش را به صفحه کاغذ می سپارم
و کاغذ امانت دار خوبی است
***
تن تو را به خاک سپردم
تا هرچه می خواهد با تو بکند
و خوبی تو را برای خویش نگه داشتم
***
دنیا کوچک است
و هستی من بزرگ
و در دنیا برای آن جایی نیست
***
شاید شعر
نتیجه ی احساس ظلمی
بی دلیل و بی انتهاست
که ما به آن گرفتار آمدیم
***
جهان را هرگز
بر روح من دسترسی نخواهد بود
چون روح من اصل جهان است
***
بودن کار دشواری شده است
چون همه زبان یکدیگر را فراموش کرده اند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر