رودم، امّا، در پسِ سدّى ز آهن؛
آبم، امّا، در دلِ مردابى تار.
***
بهداشتِ گُلخانه ملولش دارد:
مُردابكِ خود خواهد نيلوفرِ من.
***
اين دانشِ ناتمامِ ما چون باده ست:
جُز جانبِ وهم از آن درى نگشاده ست.
بر كشتى مى رويم و مى پنداريم
ساحل ز كنارِ ما به راه افتاده ست!
***
مى دانى؟ در عوالمِ گرسنگى،
شاهين هم گاهگاه كَركس گردد
اسماعیل خویی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر