حق انسان است و هر مطلق نمودى آمد از ناحق؛چه ناحق ها كه خود با حق من مطلق گرا كردم.***در تكامل، مقصدِ هر خط كمالِ دايره ست؛***من ميهنى ندارم جز در زبانِ خويش:كان سويش، آنچه هست، جهانى سترونى ست.***شاعرِ خلقم، دهنِ ميهنم:مى سزد ار داعيه دارى كنم.**شكايتى نكنم زان كه زار كُشتندم؛و يا كه خوارم كردند و خوار كُشتندم.شقايق ار نرود، سر خْ گل نمى آيد:چه غم كه در قدمِ نوبهار كُشتندم؟***نو، از بى حقيقت، فريبى نو است:دروغى، نگارين حجابى بر آن.***با چون تويى معاصر افتادم:دردا دريغ، درد و دريغا من!***هستم دوا: وليك، چو دردت نيست،چون كوشَمَت به راهِ مداوا من؟***نه دشمنى شريفت مى دانم،تا با تو سر كنم به مدارا من؛نه دوستى كه با تو، مروّت را،باشم صفا و مهر سراپا من.***دادِ لفظِ درى درآوردند؛دادِ لفظِ درى ورى دادند!اسماعیل خویی
من ميهنى ندارم جز در زبانِ خويش:
كان سويش، آنچه هست، جهانى سترونى ست.
***
شاعرِ خلقم، دهنِ ميهنم:
مى سزد ار داعيه دارى كنم.
**
شكايتى نكنم زان كه زار كُشتندم؛
و يا كه خوارم كردند و خوار كُشتندم.
شقايق ار نرود، سر خْ گل نمى آيد:
چه غم كه در قدمِ نوبهار كُشتندم؟
***
نو، از بى حقيقت، فريبى نو است:
دروغى، نگارين حجابى بر آن.
***
با چون تويى معاصر افتادم:
دردا دريغ، درد و دريغا من!
***
هستم دوا: وليك، چو دردت نيست،
چون كوشَمَت به راهِ مداوا من؟
***
نه دشمنى شريفت مى دانم،
تا با تو سر كنم به مدارا من؛
نه دوستى كه با تو، مروّت را،
باشم صفا و مهر سراپا من.
***
دادِ لفظِ درى درآوردند؛
دادِ لفظِ درى ورى دادند!
اسماعیل خویی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر