۱۵.۸.۹۹

خار و مروارید محمود کیانوش

 یك لحظه ، چند لحظه

در آسمان

رنگین كمان بودن:

بودن نیست

***

ابرها از پایین

چه سیاهند و ملال آور و سرد؛

ابرها را از بالا باید دید.

**

هستیم و در هستی همه گمگشتگانیم

***

تا می رسم به او،

سر را شتابناک فرو می برد به لاک،

گویی كه قلوه سنگِ دُرشتی ست:

دیگر نه جنبشی، نه گریزی.

او دعوتِ مرا جواب نمی گوید؛

سنگی ست سرد و سخت

بر سبزه های روشنِ نمناک؛

من پیشِ او نشسته، نگاهم در انتظار:

مَردی غریب،

گمشده،

غمناک.

شاید كه سنگ پشت

باور نمی كند كه فریبی نیست؛

از نفرتی نهفته در آزار مانده است؛

باور نمی كند.

***

دیدم آنها،

مرغابیها،

چه سبكبار،

جه آسوده خیال و بی پروا

در سفرند؛

بی گذرنامه،

بی تشویش

از فرازِ هر مرزی،

هر گمرکِ هول انگیزی

می گذرند.

همه جا

آب و خورشید و گیاه

همزبانِ مرغابیهایند؛

آه،

هیچ جا مرغابیها

نه فرو مانده،

نه بیگانه،

نه تنهایند.

**

من یادها را

از خاطرِ همیشه ،

فریادها را

از سینۀ شكیب

سپردم به دستِ باد

هیچ نظری موجود نیست: