یك لحظه ، چند لحظه
در آسمان
رنگین كمان بودن:
بودن نیست
***
ابرها از پایین
چه سیاهند و ملال آور و سرد؛
ابرها را از بالا باید دید.
**
هستیم و در هستی همه گمگشتگانیم
***
تا می رسم به او،
سر را شتابناک فرو می برد به لاک،
گویی كه قلوه سنگِ دُرشتی ست:
دیگر نه جنبشی، نه گریزی.
او دعوتِ مرا جواب نمی گوید؛
سنگی ست سرد و سخت
بر سبزه های روشنِ نمناک؛
من پیشِ او نشسته، نگاهم در انتظار:
مَردی غریب،
گمشده،
غمناک.
شاید كه سنگ پشت
باور نمی كند كه فریبی نیست؛
از نفرتی نهفته در آزار مانده است؛
باور نمی كند.
***
دیدم آنها،
مرغابیها،
چه سبكبار،
جه آسوده خیال و بی پروا
در سفرند؛
بی گذرنامه،
بی تشویش
از فرازِ هر مرزی،
هر گمرکِ هول انگیزی
می گذرند.
همه جا
آب و خورشید و گیاه
همزبانِ مرغابیهایند؛
آه،
هیچ جا مرغابیها
نه فرو مانده،
نه بیگانه،
نه تنهایند.
**
من یادها را
از خاطرِ همیشه ،
فریادها را
از سینۀ شكیب
سپردم به دستِ باد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر