در میانِ کوچه های وهمناک
سایۀ فریب در گذار بود؛
عشق، در لجن، میانِ جویها
از غمی عمیق بیقرار بود.
***
اگر آمدی، دسته ای گل بیاور،
در اینجا کسی یادی از گل ندارد:
نسیمی نرقصد، که برگی بجنبد؛
بهاری نیاید، که ابری ببارد
****
باد
آزاد،
آب
بیتاب،
خاک
چالاک،
نور
مغرور .
***
من اگر می گویم
دورۀ آسانی ست،
راست می گویم وُ
می بینم وُ
می بینید
که به یاریِ طلای متعال
و پیمبرهایش:
نفت،
آهن،
باروت،
همه جا راحت وُ
امنیت وُ
آبادانی ست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر