۲۰.۷.۹۹

سه نمایشنامه عروسکی بهرام بیضایی

 هر چند من از یک آدم کمم اما خودم به تنهایی چندین آدمم

***

تو طالع نمی بینی، تو خود شاید طالع منی

***

چرا عقب دیو به کوه و جنگل می ری؟ اگر خواستی دیوی رو بکش که در خودته

****

هر تماشاگر خودش بازیگری است

***

شهری با دیوارهای بزرگ و قلبهای کوچک

در این صحرا گل سرخ و زرد فراوونه

اما گل نیلوفر کم. 

من میرم تا گل نیلوفری پیدا کنم

***

از گل نیلوفری شنیدم: در زندگی آنچه زود از دست می ره، خود زندگیه

***

مردم همیشه از چیزای ندیدنی می ترسن مثل دیو

***

او از ترس من شجاعت آموخت

***

طول یک جنگ علت اون جنگ رو کوچک می کنه.

***

انچه اشک می طلبد مرگ ما نیست، زندگی ماست.

هیچ نظری موجود نیست: