۲۳.۴.۹۹

سُحوری مجموعه شعر نعمت میرزاده

کوه ها فریاد های منجمد هستند
صخره ها خشم فرو خورده
تپه ها تاول
دره خواب سرد سنگینی است
***
من در این عصر جمعه ی بیکار
با کتابی که هست در دستم
لحظه ای گوش می دهم به اذان
با که می گوید و چه می گوید؟
شهر با عصر جمعه مشغول است
و آن غریبانه بانگ سرگردان
چون یکی روستایی ساده
می شود گم میان شهر شلوغ
***
در بطن این کویر بسی چشمه است
در متن این سکوت بسی فریاد
**
جز مرگ هیچ کس پاسخت نخواهد گفت

هیچ نظری موجود نیست: