۲۹.۲.۹۷

انجیل های من

بزرگ شدن، همان خرد شدن و ناچیز شدن بود. دنیا افسون خود را از دست داد. انسان چیست؟ فقط کسی که قدرت ندارد. کسی که نمی تواند همه چیز را بداند. کسی که نمی تواند هر چه خواست بکند. کسی که نمی تواند نمیرد. شناخت حد و حدودم پوسته ی کودکی ام را ترکاند.
***
روز بعد نامزدی مان را به هم زدم.
کشف کرده بودم که در خوشبختی چقدر خودپرستی وجود دارد. خوشبختی با جدایی سر می کند، از حصارها از کرکره های بسته و از فراموش کردن دیگران ساخته شده است، خوشبختی بنا را بر این می گذارد که فرد از دیدن دنیابه گونه ای که راستی هست سر باز زند. می خواستم عشق را بر خوشبختی ترجیح دهم اما نه عشق فردی، عشق همگانی. می بایست عشق به پیرمرد و کودک گرسنه را حفظ کنم که نه به قدر کافی زیبا بودند، نه به قدر کافی سرگرم کننده، و نه به قدر کافی جالب که به طور طبیعی توجه دیگران را جلب کنند، عشق به افرادِ دوست نداشتنی را.
***
بشریت را با توهم هایش درمان می کنند.
***
آنچه در من بیم می انگیزد در قبال آنچه امیدش را دارم هیچ است.
اریک امانوئل اشمیت

هیچ نظری موجود نیست: