تو را نمی دانم، من عاشق بودم
در یک طرف ریل، چمدان حرف ِ مشترک ما بود
سال ها گذشت و از بین عشق مان اتوبان رد شد
و بعد در انکار من سبقت گرفتی
که من و چنارها از پشت شیشه ها عقب ماندیم
تو را نمی دانم، من عاشق بودم و داغ های گذشته
رو به سوی آینده می رفتند
مثل پستان های گرم دختری که در اولین لمس، گناه آینده اش شد.
...
وقتی به دنیا آمدم
روی نجابت اسب ها قیمت می گذاشتند
آنها با هر سکه شیهه می کشیدند
از من پرسیدند: شیر یا خط؟
می گفتم:خط
روی اولین سیرک خنده دار ناموفق خزیدنم،
"شیر" بالا آوردم.
وقتی به دنیا، با احساساتم آمدم
اجتماع به من نمی ساخت
آدم ها با هر رفت و آمدشان نامردی خود را تمدید می کردند
وقتی به دنیا آمدم
پسمانده های ذهنی را با برند مدرنیته می فروختند
در یک طرف ریل، چمدان حرف ِ مشترک ما بود
سال ها گذشت و از بین عشق مان اتوبان رد شد
و بعد در انکار من سبقت گرفتی
که من و چنارها از پشت شیشه ها عقب ماندیم
تو را نمی دانم، من عاشق بودم و داغ های گذشته
رو به سوی آینده می رفتند
مثل پستان های گرم دختری که در اولین لمس، گناه آینده اش شد.
...
وقتی به دنیا آمدم
روی نجابت اسب ها قیمت می گذاشتند
آنها با هر سکه شیهه می کشیدند
از من پرسیدند: شیر یا خط؟
می گفتم:خط
روی اولین سیرک خنده دار ناموفق خزیدنم،
"شیر" بالا آوردم.
وقتی به دنیا، با احساساتم آمدم
اجتماع به من نمی ساخت
آدم ها با هر رفت و آمدشان نامردی خود را تمدید می کردند
وقتی به دنیا آمدم
پسمانده های ذهنی را با برند مدرنیته می فروختند
داشتند حاشیه را با خون خط کشی می کردند
و من در متن زندگی پشت یک "نقطه" مانده بودم
وقتی به دنیا آمدم
پاندای غمگینی بودم
و خجالت، ننگی بود با لکه های سیاه سفید سرنوشت.
...
و من در متن زندگی پشت یک "نقطه" مانده بودم
وقتی به دنیا آمدم
پاندای غمگینی بودم
و خجالت، ننگی بود با لکه های سیاه سفید سرنوشت.
...
بگذار دردی ناشناس باقی بماند
سگی که به اولین پادری اعتماد می کند
با دومین لت صاحبخانه عقب نمی کشد
کسی که در اتاق شماره شش* تمام شد؛
هویت را در جنون می جست
و آندری یفیمیچ در نوع دیگری از ترحم بی رحمانه
می گفت: نباید مخل دیوانه شدن آدم ها شد.
بگذار دردی ناشناس باقی بمانم
مثل آخرین ایوان دیمتریچ
زیرا که رنج همیشه با خنده های موزیانه تحقیر شد.
سگی که به اولین پادری اعتماد می کند
با دومین لت صاحبخانه عقب نمی کشد
کسی که در اتاق شماره شش* تمام شد؛
هویت را در جنون می جست
و آندری یفیمیچ در نوع دیگری از ترحم بی رحمانه
می گفت: نباید مخل دیوانه شدن آدم ها شد.
بگذار دردی ناشناس باقی بمانم
مثل آخرین ایوان دیمتریچ
زیرا که رنج همیشه با خنده های موزیانه تحقیر شد.
*نام داستانی از چخوف
نائله یوسفی
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر