۳.۳.۰۵

ادبار و آینه مجموعه داستان محمود دولت آبادی

 حالتی درمانده داشت، حالتی که هر انسان دقیقی را به اندیشه و تاثر وا می دارد. حالتی که بیشتر مردم را می ترساند و یک دسته از آنها را به سوی خود می کشاند. حالتی که بیشتر در تنهایی به سراغ آدم می آید. کم کم حس می کرد به غیر از خودش به یک نفر دیگر احتیاج دارد، به کسی که بتواند با او حرف بزند، برایش دردل کند، از گذشته بگوید، راجع به مردم گفتگو کند. به کسی محتاج است که بتواند رنج را هضم کند. در یک لحظه قلبش لرزید و حس کرد که در این موقع به مصاحبت یک گدا، یک مسلول یا یک زندانی رنجور احتیاج دارد. حس می کرد به صداقت یک دهقان و یا حالت جوانمردانه یک کارگر در وقت کار و یا اندوه صادقانه یک مادر احتیاج دارد. 

حس کرد به مصاحبت یک فاحشه بیشتر از یک زن دیگر احتیاج دارد. یک فاحشه پیر که گداخته شده باشد. فاحشه ای که همه گذشته اش را زیر پوست بدنش و در لابه لای پرده های کبره بسته قلبش قایم کرده باشد.

هیچ نظری موجود نیست: