۲۴.۴.۹۹

پنج دفتر شعر از فریدون مشیری

مرا از ياد برد آخر ولی من
بجز او عالمی را بردم از ياد
***
در اين دوران که آزادگی نام و نشانی نيست
در اين دوران که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست اين ننامردم صدرنگ بسپاريد
**
در شهر زشت ما
اينجا که فکر کوته و ديواره بلند
افکنده سايه بر سر و بر سرنوشت ما
من سالهای سال
در حسرت شنيدن يک نغمه نشاط
در آرزوی ديدن يک شاخسار سبز
يک چشمه يک درخت
يک باغ پر شکوفه يک آسمان صاف
در دود و خاک و آجر و آهن دويده ام
***
اگر عمر گل هفته ای بيش نيست
خدايا نه خارم چرا مانده ام
***
در زمين زبان حق بريده اند
حق زبان تازيانه است
***
غمم دريا دلم تنهاست
وجودم بسته در زنجير خونين تعلق هاست
***
هيچ حيوانی به حيوانی نمی دارد روا
آنچه اين نامردان با جان انسان ميکنند
***
بيا ز سنگ بپرسيم
درون اينه ها درپی چه می گردی ؟
***
هميشه از همه نزديک تر به ما سنگ است
نگاه کن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
چه سنگبارانی ! گيرم گريختی همه عمر
کجا پناه بری ؟
خانه خدا سنگ است
**
دنبال همزبان
می گشت
اما نه با چراغ
نه بر گرد شهر آه
با کوله بار اندوه
با کوه حرف می زد
با کوه

هیچ نظری موجود نیست: