اگر آدمی استعداد خاصی نداشته باشد که علایق او را در زندگانی، به سمت معینی سوق دهد، ممکن است فعالیت شغلی ما که عمومی و برای همه میسر است، جای آن را بگیرد
***
هر یک از ما از بابتی مانند یک فرد پارانویایی رفتار می کنیم، یعنی آن جنبه از جهان را که در نظرمان رنج آور است به وسیله ی آرزو اصلاح و این جنون را داخل واقعیت می کنیم.دین های نوع بشر را نیز باید از شمار این هذیان های جمعی دانست. طبعا کسی که خود دچار آن است آن را تشخیص نمی دهد.
***
هیچ گاه در برابر رنج، بی حفاظ تر از هنگامی که عشق می ورزیم و هیچ گاه ناکام تر از وقتی که ابژه عشق را از دست می دهیم، نیستیم.
***
لذت بردن از زیبایی ماهیت احساسی خاص، ملایم و سرمست کننده دارد.فایده ی زیبایی معلوم نیست، ضرورت فرهنگی آن را نمی توان به روشنی درک کرد و با وجود این، تمدن نمی تواند از ان صرف نظر کند. علم زیبایی شناختی شرایطی را بررسی می کند که تحت آن ها زیبایی احساس می شود، اما تا به حال نتوانسته است مطلبی را درباره ی ماهیت و مبدا آن روشن کند و چنانچه معمول است بر این عدم موفقیت با کلمات پر طمطراق و کم محتوا به زحمت سرپوش گذاشته می شود. تنها چیزی که محرز به نظر می رسد این است که زیبایی از قلمرو احساس جنسی نشات گرفته است. قابل توجه است که خود اعضای تناسلی که تماشای آنها تحریک کننده است، تقریبا هیچ گاه زیبا خوانده نمی شوند
***
تکنیک دین این است که ارزش زندگانی را کاهش دهد و تصویر جهان واقعی را به طور وهم آمیخته ای دگرگون کند و شرط این کار ترساندن عقل است. دین به قیمت تثبیت نابالغی روحی به وسیله ی اعمال فشار و کشاندن انسان ها به جنون جمعی بسیاری از آنان را از نوروز فردی مصون می کند.
***
نظم نوعی اجبار در تکرار است که وقتی مستقر شد، معین می کند که یک کار، کی کجا و چگونه انجام شود و به این طریق آدمی را در تکرار مواردِ شبیه، از درنگ و تردید مصون می دارد. فایده ی نظم انکار نشدنی است چون به انسان بهترین امکان استفاده از مکان و زمان را می دهد و در ضمن نیروهای روانی او را حفظ می کند.
***
آزادی فردی دستاورد تمدن نیست و پیش از آنکه اصلا تمدنی وجود داشته باشد، از هر زمان دیگر بیشتر بوده است،البته در آن زمان ارزشی نداشته است چون فرد تقریبا قادر نبوده است از ان دفاع کند. با تکامل تمدن، آزادی فردی محدود می شود و اقتضای عدالت این است که هیچ کس از این محدودیت معاف نباشد.
***
پرخاشگری باید چه مانع بزرگی در راه فرهنگ باشد که دفع آن آدمی را همانقدر ناخشنود می سازد که خود آن. . آنچه در اصطلاح به آن اخلاق طبیعی می گویند فایده ای جز این ندارد که موجب می شود با ارضای خودشیفتگی خویش، خود را از دیگران بهتر بینگاریم. فکر می کنم تا زمانی که فضیلت در این جهان پاداش نداشته باشد، موعظهی اخلاق بیهوده است.
زیگموند فروید
***
هر یک از ما از بابتی مانند یک فرد پارانویایی رفتار می کنیم، یعنی آن جنبه از جهان را که در نظرمان رنج آور است به وسیله ی آرزو اصلاح و این جنون را داخل واقعیت می کنیم.دین های نوع بشر را نیز باید از شمار این هذیان های جمعی دانست. طبعا کسی که خود دچار آن است آن را تشخیص نمی دهد.
***
هیچ گاه در برابر رنج، بی حفاظ تر از هنگامی که عشق می ورزیم و هیچ گاه ناکام تر از وقتی که ابژه عشق را از دست می دهیم، نیستیم.
***
لذت بردن از زیبایی ماهیت احساسی خاص، ملایم و سرمست کننده دارد.فایده ی زیبایی معلوم نیست، ضرورت فرهنگی آن را نمی توان به روشنی درک کرد و با وجود این، تمدن نمی تواند از ان صرف نظر کند. علم زیبایی شناختی شرایطی را بررسی می کند که تحت آن ها زیبایی احساس می شود، اما تا به حال نتوانسته است مطلبی را درباره ی ماهیت و مبدا آن روشن کند و چنانچه معمول است بر این عدم موفقیت با کلمات پر طمطراق و کم محتوا به زحمت سرپوش گذاشته می شود. تنها چیزی که محرز به نظر می رسد این است که زیبایی از قلمرو احساس جنسی نشات گرفته است. قابل توجه است که خود اعضای تناسلی که تماشای آنها تحریک کننده است، تقریبا هیچ گاه زیبا خوانده نمی شوند
***
تکنیک دین این است که ارزش زندگانی را کاهش دهد و تصویر جهان واقعی را به طور وهم آمیخته ای دگرگون کند و شرط این کار ترساندن عقل است. دین به قیمت تثبیت نابالغی روحی به وسیله ی اعمال فشار و کشاندن انسان ها به جنون جمعی بسیاری از آنان را از نوروز فردی مصون می کند.
***
نظم نوعی اجبار در تکرار است که وقتی مستقر شد، معین می کند که یک کار، کی کجا و چگونه انجام شود و به این طریق آدمی را در تکرار مواردِ شبیه، از درنگ و تردید مصون می دارد. فایده ی نظم انکار نشدنی است چون به انسان بهترین امکان استفاده از مکان و زمان را می دهد و در ضمن نیروهای روانی او را حفظ می کند.
***
آزادی فردی دستاورد تمدن نیست و پیش از آنکه اصلا تمدنی وجود داشته باشد، از هر زمان دیگر بیشتر بوده است،البته در آن زمان ارزشی نداشته است چون فرد تقریبا قادر نبوده است از ان دفاع کند. با تکامل تمدن، آزادی فردی محدود می شود و اقتضای عدالت این است که هیچ کس از این محدودیت معاف نباشد.
***
پرخاشگری باید چه مانع بزرگی در راه فرهنگ باشد که دفع آن آدمی را همانقدر ناخشنود می سازد که خود آن. . آنچه در اصطلاح به آن اخلاق طبیعی می گویند فایده ای جز این ندارد که موجب می شود با ارضای خودشیفتگی خویش، خود را از دیگران بهتر بینگاریم. فکر می کنم تا زمانی که فضیلت در این جهان پاداش نداشته باشد، موعظهی اخلاق بیهوده است.
زیگموند فروید
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر